روایت

آناتومی مسافر

رنج سفر می‌کشیم ما 6

  گفتم عید دارم می‌روم سفر. با مِن‌مِن گفتم دارم می‌روم سفر و سفرم هم راه دور است. مادرم با نگاه آمیخته […]

{ نوشته ۶ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

تنهایی جان

تحویل بگیر، سال نو آمده است/ همراه همیشگیم تنهایی جان

دوم بهار است یا اول؟ چهار عصر، “سه‌شنبه خدا کوه‌ را آفرید.. “داشتم به این شعر فکر می‌کردم به این‌که ما آدم‌ها […]

{ نوشته ۶ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

دربوسه‌های باران

لیلی نویسی ۸

باران می آید، میروم پشت پنجره تماشایش کنم، حرکات آرام و موزون قطره های شفاف باران دلم را آرام میکند، بچگی هایم […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

در راه ارمنستانیم

۹۶/۰۱/۰۴

کافه واله. در راه ارمنستانیم و تازه رسیده‌ایم جلفا. دو روز است توی راهیم و تمام بلوارهای آیت‌الله خامنه‌ای که در مسیر […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

زبانِ سخن هست

من با او 7

هم‌وارگیِ آفتاب بر سایه‌گی ابر، هم‌سایه‌گی رنگین‌کمان را برایِمان مُیسّر می‌کند. به شعر و شعور قسم که شائبه‌ی دوری از اینان معصیت […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

سعید برای خرید از خانه بیرون رفته بود. داشتم با پسرک حرف می‌زدم و او ریسه می‌رفت از خنده و من خوشحال […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

از عیدهای آن روزها تا عیدهای این روزها

روز اول عید داشتم اینستاگرام را بالا پایین می‌کردم، تصویر یکی از دوستانم را دیدم که به اتفاق تعداد زیادی از فامیل […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

شیرینی سالِ نو

لیلی نویسی ٧

قنادی ها را روزهای عید بیشتر از هر وقت دیگر دوست دارم، حال و هوایشان طور دیگریست، خیلی ها خانوادگی می آیند […]

{ نوشته ۴ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

من اینجا بس دلم تنگ است

میان ما و رسیدن 6

داشتم با پسرک عکس سلفی می‌گرفتم که مامان زنگ زد.

{ نوشته ۴ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

همۀ این حرف‌ها

من همه اين حرف ها را در اين سي و دو سال به بچه هاي آقا مهدي گفته ام و از آنها خواسته ام كه برگردند و پرچم هاي شان را به زمين بگذارند و آرام بخوابند. اما نه پرچم ها و نه بچه ها هيچ كدام قصد خواب ندارند

  گورستان وادی رحمت تبریز را هزاربار رفته‌ام. از روز ٢۴ تیرماه ۶٢ تا روز اول فروردین ٩۶ بارها و بارها به […]

{ نوشته ۴ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت، یادداشت}

دعای اسموث حاجی بابا

۹۶/۰۱/۰۳

کافه واله. غروب روز دوم آمد؛‌ تیله‌های کوچک رنگی، پشت عدسی‌های کلفت مهربان‌ترش کرده بود. حاجی بابا صدایش می‌کنیم هرچند پسرعموی بابابزرگ […]

{ نوشته ۳ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

چشم‌هایمان پر از کبوتر شد

لیلی نویسی ۶

آفتاب هنوز نزده بود که بیدار شدیم، بساط صبحانه را آماده کردیم و رفتیم سمت طبیعت، من دوس داشتم صبحانه را کنار […]

{ نوشته ۳ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز