روایت

خرده‌ دردسرهای کتاب

دنیای کتاب بازها همیشه آن‌جور که خیال می‌کنیم پر از صلح و صفا نیست. خیلی وقت‌ها برای رسیدن به ساحل آرامش قصه‌ها، باید از گرداب حائلی رد شد که می‌خواهد لذت خواندن و فهمیدن را دریغ کند. همین حجم کم و مظلوم چند ورق کاغذ فشرده توانایی این را دارد که آتش جنگی خانمان‌سوز را روشن کند و بعد موذیانه به تماشای آن بنشیند. بخاطر همین است که جبهه‌ی مخالف کتاب‌بازها، آن را مایه‌ی دردسر می‌دانند و همیشه به چشم دشمن خونی به آن نگاه می‌کنند.

روایت طلاق

سیندی: من نمی‌خوام دخترمون تو خونه ای بزرگ شه که مادر و پدرش اینجوری باهم رفتار می‌کنن.     ( دین گریه می‌کند و با مشت به دیوار می‌کوبد)     سیندی: نکن.     دین: متاسفم. متاسفم. متاسفم. عزیزم، متاسفم.     سیندی: ( هق هق گریه می‌کند) من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.     دین: می‌دونم. عزیزم من فقط دارم تلاشمُ می‌کنم. دارم برای خوانواده‌ام تلاشمُ می‌کنم. نمی‌دونم باید چیکار کنم. من دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم.      

قسمتی از دیالوگ بین دین و سیندی در فیلم  blue valentine

روایت کار و بی‌کاری

بوبن یه چیزی می گه : « واژه ی کار مرا به یاد زنانی می اندازد که هشت ساعت در روز قطعات پلاستیکی را در کارخنه های الکترونیکی بر هم سوار می کنند. مردانی که بامدادان تاریک زمستان به انتظار اتوبوس می ایستند. آموزگارانی که دیدگان خویش را بر ورقه هایی که لطفی در آن ها نیست می فرسایند. زنان نظافتچی که شبانگاه دفتر کار مدیران را نظافت می کنند. مردانی که در آب چرب رستوران ها ظرف می شویند. واژه ی " کار " مرا به یاد میلیون ها آدم می اندازد و هیچ گاه نویسندگان را به خاطرم نمی آورد» همون.

داستان

غیاب عاملیت

درباره‌ی مارونِ سلیمانی

داستان مارون با زلیخا و عمل عجیبش آغاز میشود. او به مارون تعلق دارد، و تمام چارچوبهای فکرش و عملش هم مارونی است. زن است و مادر، و میخواهد بچه‌هایش پدر، و بلکه نان آور، داشته باشند.

{ نوشته ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ | نقد کتاب}

خلق کردن و ویرانی، دست در دست هم

بررسی رمان گِل، نوشته‌ی دیوید آلموند

عشق درونمایه‌ای است که بسیاری از نویسندگان با توسل به آن داستان خود را روایت می‌کنند: حبل‌المتینی که مخاطب را جذب می‌کند و داستان را خواندنی. اما شاید نویسندگان کمی باشند که از این مضمون می‌گذرند و سراغ مفاهیمی پیچیده‌تر می‌روند. «دیوید آلموند» این شجاعت را برای مخاطبینی به خرج داده است که جزء پروپاقرص‌ترین‌های کتاب‌های عشقی هستند: نوجوانان!

{ نوشته ۲۸ فروردین ۱۳۹۶ | معرفی کتاب، نقد کتاب}

راه بلد

چرا «سلبریتی» ها، مرجع مناسبی برای معرفی کتاب نیستند؟

درست ده سال قبل، وقتی هفته نامه مشهور "همشهری جوان" از پسرک جوانی که به بهانه‌ی موفقیت سریال شبانه ی عاشقانه ای، تبدیل به ستاره ی آن روزهای سینما و تلویزیون شده بود پرسید چه کتابی به مخاطبین نشریه ی ما پیشنهاد می دهید، پاسخ عجیب بود: "بدون تعارف باید بگویم اهل مطالعه نیستم. به نظرم کتاب خواندن یک جور...

{ نوشته ۲۷ فروردین ۱۳۹۶ | نقد کتاب، یادداشت}

شعر

نقش خواننده در شعر وطن‌خواه ۱

بازخوانی و نقد «روی ساقه‌ی ترخون» ۲

در ابتدا و قبل از وارد شدن به بحث، باید با احترام فاصله‌ای گذاشت بین غزل‌هایی که حمیدرضا وطن‌خواه و چند تن انگشت‌شمار دیگر در پی ارائه‌ی آن‌اند و انواع غزلی که امروزه به وفور شاهد آنیم. تفاوت اصلی و بارز، وجه هنری‌بودن این نمونه‌هاست.

{ نوشته ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ | شعر، نقد کتاب}

وطن‌خواه؛ شاعر غزل‌های نوآیین

بازخوانی و نقد «روی ساقه‌ی ترخون» ۱

حمیدرضا وطن‌خواه برای مخاطبان پی‌گیر غزل معاصر در دو دهه‌ی گذشته، نامی آشناست؛ شاعری که با غزل‌های خاص و نوآیینش شناخته می‌شود. پس از دوازده سال سکوت، دومین و سومین مجموعه از سروده‌های او سال گذشته در قالب دو عنوان کتاب تازه در دست‌رس علاقه‌مندان شعر معاصر قرار گرفت؛ مجموعه غزلی با نام «روی ساقه‌ی ترخون» و «شیر سنگی خواجو»...

{ نوشته ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ | شعر}

پدیدارسازی اشیا و رویدادها

نگاهي به مجموعه شعر «ردپا بر لبه­‌ي تيغ» مجموعه شعر حميدرضا شكارسري

هنر، تکلیفی جز به نمایش گذاشتن اشیا و واقعیت‌ها ندارد و پدیدارسازی هنری نه به معنای آفرینش اشیاء و حقایق که به معنای آشکارسازی پدیده‌هایی است که یا دیده نشده‌اند یا به درستی دیده نشده‌اند. تکلیفی که دیگران را هوشمندانه به دوباره‌بینی و دوباره‌خوانی مصداق و مفهوم اشیاء و رویدادها دعوت می‌کند.

{ نوشته ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ | روایت}

روایت

قایم‌موشک‌بازی در فرش‌فروشی ۱

سفرنامه افغانستان ۷

از خانواده ویس که خداحافظی می‌کنیم عصر شده. گوهرشاد را به‌سختی از بچه‌های خانه و اسباب‌بازی‌ها جدا می‌کنیم و راه می‌افتیم. با هم خوب هم‌بازی شده بودند و کارتون می‌دیدند. اما در حین بازی‌شان بعضی وقت‌ها ناگهان می‌آمد طرف ما و دو پسر‌بچه هم پشت سرش.

{ نوشته ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ | روایت}

خدا مهربان است

سفرنامه افغانستان ۶

با گرسنگی از زیارت سخی بیرون می‌زنیم. به‌محض خروج خیرات‌خورها یا همان گداها به سراغمان می‌آیند. از پیش خودمان را آماده کرده‌ایم که با چنین پدیده‌ای کنار بیاییم و اجازه ندهیم آزارمان دهد.

{ نوشته ۳۰ فروردین ۱۳۹۶ | روایت}

روا مدار که من نا‌امید برگردم

سفرنامه افغانستان ۵

هنوز تا اذان ظهر مانده که وارد صحن روضه مبارک می‌شویم: همان‌جایی که در اکثر عکس‌ها معلوم است. کف سنگ سفید دارد، آفتاب مستقیم می‌تابد و محوطه خلوت است. بارگاه درست در مرکز این صحن قرار گرفته است. با یک گنبد یک‌دست فیروزه‌ای اصلی که گنبدهای فرعی کوچک‌تر هم کنارش هست. کل بنا با کاشی‌کاری آبی لاجورد و فیروزه‌ای پوشیده...

{ نوشته ۲۸ فروردین ۱۳۹۶ | روایت}

قالب‌ها

داستانروایتشعرطنزگزارشگفتگومعرفی کتابمیزگردنقد کتابیادداشت

حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز