بایگانی

آناتومی مسافر

رنج سفر می‌کشیم ما 6

  گفتم عید دارم می‌روم سفر. با مِن‌مِن گفتم دارم می‌روم سفر و سفرم هم راه دور است. مادرم با نگاه آمیخته به عتاب و محبت گفت: «آخه بچه! یک‌کم بشین تو خونه. این قدر سفر می‌ری چیکار؟» لبخند زدم. اصولاً در برابر این...

{ نوشته ۶ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

تنهایی جان

تحویل بگیر، سال نو آمده است/ همراه همیشگیم تنهایی جان

دوم بهار است یا اول؟ چهار عصر، "سه‌شنبه خدا کوه‌ را آفرید.. "داشتم به این شعر فکر می‌کردم به این‌که ما آدم‌ها چقدر دل‌تنگی‌های مشابه داشته‌ایم و داریم. به اسم قیصر ،به اول نام کوچکم‌ فکر کردم ت مثل... تولد.. (بیشتر…)

{ نوشته ۶ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

مهربان‌ترین

کد نود و نه 7

درست توی همان اتاقی دراز کشیدم که آقاجان برایمان قصّه می گفت. دعوا سر این بود که کداممان نزدیک تر به آقاجان بخوابیم. دور تا دورِ اتاق، کتابخانه بود. همیشه می‌پرسیدم "آقاجان! یعنی شما همه ی این کتاب ها را خوانده اید؟" می گفت...

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

دربوسه‌های باران

لیلی نویسی ۸

باران می آید، میروم پشت پنجره تماشایش کنم، حرکات آرام و موزون قطره های شفاف باران دلم را آرام میکند، بچگی هایم را به یاد میآورم که عاشق خیس شدن زیر باران بودم، روزهای بارانی عید من بود، از مدرسه تا خانه زیر باران...

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

در راه ارمنستانیم

۹۶/۰۱/۰۴

کافه واله. در راه ارمنستانیم و تازه رسیده‌ایم جلفا. دو روز است توی راهیم و تمام بلوارهای آیت‌الله خامنه‌ای که در مسیر جابه‌جا –مظهری از امور شگفتِ حکومت «مدرن» اسلامی- دیده‌ایم، نرسیده در جلفا به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ختم شده است. (بیشتر…)

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

زبانِ سخن هست

من با او 7

هم‌وارگیِ آفتاب بر سایه‌گی ابر، هم‌سایه‌گی رنگین‌کمان را برایِمان مُیسّر می‌کند. به شعر و شعور قسم که شائبه‌ی دوری از اینان معصیت کبیره است. برمی‌خیزی و از میانِ سلام و صلوات صبح‌گاه برایت بوسه‌ می‌آورم. چشم که می‌گشایی از سپیدی روز پرده برمی‌داری. (بیشتر…)

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

سعید برای خرید از خانه بیرون رفته بود. داشتم با پسرک حرف می‌زدم و او ریسه می‌رفت از خنده و من خوشحال بودم از این همه صلح و صفای بینمان. یک دفعه صورتش رنگ به رنگ شد و زل زد کنج دیوار (بیشتر…)

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

از عیدهای آن روزها تا عیدهای این روزها

روز اول عید داشتم اینستاگرام را بالا پایین می‌کردم، تصویر یکی از دوستانم را دیدم که به اتفاق تعداد زیادی از فامیل - سی نفری می‌شدند- دور سفره هفت سین، سال را تحویل کردند. دلم گرفت. یاد روزهای قریب غریب خودم افتادم (بیشتر…)

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

به سوی “هندوستان کوچولوی ایران”

تعطیلات محرمانه-5

ساعت حرکت اتوبوس های رودان- که از عنبرآباد کرمان هم می گذرند- هفت شب است؛ و دیگر حوصله هیچگونه تاخیری را ندارم. بلیط قطار به جنوب گیرم نیامده و حسابی تلخم کرده است. سالهاست از هرنوع اتوبوس و ترمینالی متنفرم و حالا مجبورم این...

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

رفاقت شعر و نفت

مرد خانه جذبه ی خاصی داشت. آدمی بود آرام و کم سخن. شعر رابط ما شده بود. آنقدر که او پیوسته به ما محبت می کرد. با این یاد آوری که اهل شعر نیست اما امشب به شعرخوانی من و محبت من و فاطمه علاقه مند شده. گفت: خوشحالم که روی پای خودت ایستاده ای و خوشحالم که وحید با شما دوست شده. انگار از چهره ی ما خوانده باشد که شرایط زندگی مان مطلوب نیست. به من گفت: پسرم کجا کار می کنی؟ گفتم: رادیو، تازگی ها شاغل شده ام. ادامه داد: دخترم شما کجا کار می کنید؟ گفتیم هیچ جا. قبلا شاغل بوده اما حالا بیکار است.

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی نداشتم. "محمدعلی بهمنی" رفیق بزرگتری بود که پیش از هجرت به بندر با هم رفیق شده بودیم. وقتی به این شهر آمدم...

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

ادبیات سیاسی

بنای رفیع قدرت سیاسی مصالح درونی‌ای دارد که آن‌ها را ادبیات سیاسی می‌نامند. ادبیات سیاسی کاربردی و مؤثر چکش قدرت سیاسی و اهرمی برای بایکوت‌کردن رقیبان است.

سیاست جهانی پوست حساسی دارد به نام ادبیات سیاسی که تعریفش سهل و ممتنع است. این سهل و ممتنع را از باب ذائقه‌ی آدم‌ها عرض می‌کنم. ادبیات سیاسیِ هر سیاستمدار می‌تواند جماعتی را در تموجات عاطفی غرق کند [جماعتی با هاضمه‌ی سیاسی ملتهب] و...

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل "علف‌با" | طنز، یادداشت}

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

کد نود و نه 6

دست پخت خاله نرجس حرف نداشت. فسنجان های بی نظیری درست می کرد. سر سفره اش که می نشستیم فقط نگران این بودیم وقت کم بیاید و همه ی خورش ها را امتحان نکرده باشیم. تعارف که هیچ، با همدیگر رقابت هم داشتیم. حتّی...

{ نوشته ۴ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز