غلامرضا طریقی

متولد سال ۱۳۵۶ زنجان/کارشناس زبان و ادبیات فارسی/شاعر، نویسنده

تالیف ها:

-آنقدر پرم از تو که کم مانده ببارم، نشر نیل

-هر لبت یک کبوتر سرخ است، سوره مهر

-جهان غزلی عاشقانه است، نیماژ

-با یاد شانه های تو، نیماژ

-به جهنم، فصل پنجم

- ایمان بیاورید به تمدید فصل سرد، نیماژ

-گزینه ی غزل، فصل پنجم

باران اگر ببارد، نیماژ

-آکواریوم، ترجمه شعر جمهوری آذربایجان، نیماژ

-اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت، برگزیده غزلهای حسین منزوی پست الکترونیک

رفاقت شعر و نفت

مرد خانه جذبه ی خاصی داشت. آدمی بود آرام و کم سخن. شعر رابط ما شده بود. آنقدر که او پیوسته به ما محبت می کرد. با این یاد آوری که اهل شعر نیست اما امشب به شعرخوانی من و محبت من و فاطمه علاقه مند شده. گفت: خوشحالم که روی پای خودت ایستاده ای و خوشحالم که وحید با شما دوست شده. انگار از چهره ی ما خوانده باشد که شرایط زندگی مان مطلوب نیست. به من گفت: پسرم کجا کار می کنی؟ گفتم: رادیو، تازگی ها شاغل شده ام. ادامه داد: دخترم شما کجا کار می کنید؟ گفتیم هیچ جا. قبلا شاغل بوده اما حالا بیکار است.

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی […]

{ نوشته ۵ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

حیران در هماگ

امروز طلسم را شکسته ایم و بیرون آمده ایم از شهر همراه با جوانترهایی که عاشق بیرون زدن از خانه بودند. روایتهای بهاری من همه چیز داشتند الا معرفی جایی از هرمزگان که ممکن است برای شما جالب باشد. گفتم یک برگ از این روایتها را سفری تر کنم و بعد در روزهای آینده برگردم سر قصه های خودم.

بیشترین زمان حضور ما در بندرعباس به دید و بازدید می گذرد. وقتی هر چند ماه یکبار به شهری که تقریبا همه […]

{ نوشته ۴ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

شوون بندر

حسین رفت طرف بلوار دوازده فروردین. گفتم کجا؟ گفت بستنی نعمت. فکر کردم شوخی می کند اما بستنی نعمت باز بود. همه میزهایش هم پر بود. تازه تا ما ماشین را پارک کنیم دو سه خانواده ی دیگر هم از راه رسیدند. فالوده بستنی را که می خوردم گفتم: من چند وقتی نبودم یادم رفته بود. واقعا خوبه که این موقع شب هم هر چیزی بخواید می تونید تو بندر گیر بیارید. آیدا گفت: آره ما قبلا هم نصف شبا بیرون اومدیم واسه خرید.

عید در بندرعباس شکل دیگری دارد. اصلا مفهوم دیگری دارد. آنچنان که شب و روز اینجا رنگ و بوی دیگری دارد.مردم  بندرعباس […]

{ نوشته ۳ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

کوکاکولای مرگی

درست وسط باغ تکیه داده بودم به یک بید مجنون قدیمی و داشتم کوکاکولای تگری می خورم. لابلای خوردن کوکاکولا سیگار برگ هم می کشیدم و دودش را به طرف آسمان فوت می کردم. حس گرسنگی نداشتم. انگار یک بره ی سالم همین چند دقیقه پیش خورده باشم. غرق آرامش و لذت محض

{ نوشته ۲ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت بهار | روایت}

اعترافات یک ذهن اسفناک

ما وقتی ازدواج کردیم تحقیقا هیچ چیز نداشتیم. با هشتاد هزار تومان پولی که داشتیم چند قاشق و بشقاب، یک کتری و قوری و چند متر موکت خریده بودیم و رفته بودیم سر خانه زندگی مان. خانه ای که با هزار مکافات پول پیشش را جور کرده بودیم. من چیزی نداشتم. خانواده ی فاطمه هم اوائل حمایتمان نمی کردند تا خودمان که مدعی زندگی بودیم روی پای خودمان بایستیم و ما به معنای واقعی کلمه روی پای خودمان ایستاده بودیم.

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند […]

{ نوشته ۱ فروردین ۱۳۹۶ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

اسب را بگیر

هوشنگ اساطیری در قصه ی امروزش به هیبت پیمانکار در آمده بود. بالای سر کارگرها می ایستاد، بادی به غبغب می انداخت و امر و نهی می کرد. چند لحظه مجسم کنید که هوشنگ پیشدادی چه پیمانکار ساختمانی قابلی می تواند باشد. دستور بدهد و بر فراز کپه های آجر بایستد به تماشا.

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی […]

{ نوشته ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ | ذیل روایت بهار | روایت}

مجنون در سجاس

کوتاه بیا راه 3/ بیست و نهم اسفند

شما احتمالا در قصه ها با او آشنا شده اید. در شعرهایی که شاعران مختلف درباره اش گفته اند، اما من از […]

{ نوشته ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

پس کلوچه چه؟

چشم که بچرخانی هرم برخاسته از دریا توجه ات را به سفره ی آبی جنوب جلب می کند. از همانجا می توانی سفره ی پربرکت آبی را ببینی. در یک آن ابر و باد و مه و خورشید و فلک به تو می گویند: اینجا بندرعباس است.

گفت شش هزار تومان. راستش فکر کردم پیش کسانی که کنارم ایستاده اند ضایع می شوم اگر اعتراض کنم، والا حتما خریدم […]

{ نوشته ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

راهی در راه نیست

اصلا وقتی می نشینم در هواپیما و یکی دو ساعت بعد در هواپیما را باز می کنند و می گویند بفرما پیاده شو حس سفر کردن به من دست نمی دهد.

دارم تتمه ی وسایلم را جمع می کنم که برویم فرودگاه. فاطمه همه چیز را آماده کرده. چمدانها را در طول چند […]

{ نوشته ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ | ذیل روایت | روایت بهار | روایت}

شرمنده نداریم!

یادداشتی بر وضعیت غزل بعد از نیما

می‌خواهم درباره‌ی «غزل پس از نیما» کاری تحقیقی انجام بدهم. علاوه بر دانسته‌های پیشین، چند روزی در پی منابع موجود می‌گردم و هر چه بیش‌تر می‌جویم، بیش‌تر شگفت‌زده می‌شوم. غزل قالب غالب شعر ماست؛ اگر درباره‌ی چنین موضوعی با چنین فقری مواجه باشیم، درباره‌ی...

{ نوشته ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ | ذیل شعر | شعر، یادداشت}

نگاهی به پریخوانی

نگاهی به مجموعه شعر پریخوانی، غزل‌های دکتر امیرحسین اللهیاری

پری‌خوانی نام کتابی است که نشر قطره منتشر کرده. در این کتاب، که مقدمه‌ای از بهاءالدین خرمشاهی را بر پیشانی دارد، غزل‌های دکتر امیرحسین اللهیاری، شاعر جوان هم‌روزگار ما، آمده است.آنچه در اولین نظر توجه مخاطب این کتاب را جلب می‌کند تعداد غزل‌هایی است...

{ نوشته ۲۲ دی ۱۳۹۵ | ذیل شعر | معرفی کتاب، نقد کتاب}

عمرتان دراز باد جناب موحد!

اقتضای زندگی شهری ما را آپارتمان‌نشین کرده است، به دلایل متعدد. مهم‌ترینش کمبود زمین قابل‌ساخت‌وساز برای جمعیتی است که رو به افزایش […]

{ نوشته ۸ آذر ۱۳۹۵ | ذیل شعر | یادداشت}

حقوق مادی و معنوی مطالب این وب‌گاه برای الف‌یا محفوظ است. © 2017
ساخت نیمروز