خانه / بایگانی برچسب: یوسفعلی میرشکاک

بایگانی برچسب: یوسفعلی میرشکاک

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

سال بعد به‌محض رسیدن تعطیلات، راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ و این‌بار با اتوبوس. به یاد ندارم چرا و چگونه. پسینگاه به تهران رسیدم‌. به‌هرحال ساک به دوش راه شمال تهران را در پیش گرفتم. به یاد دارم در هنگام عبور از میدانی، که اینک «انقلاب» نامیده می‌شود، دختری …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق شده، گروهی که حتی اگر دعوی توحید داشته باشند، چون نیک در نگری، آلوده به پرستش نقش خود در آینۀ کدر ضمیر دیگرانند، خوش دارند احمد دیگری بتراشند. احمدی که در واقعیت هیچ نشانی از …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۷)

… و احمدْ مثنوی‌خوانِ خانقاه حضرت قطبِ شریعت و طریقت و تجلی حقیقتِ شیخ سید محمد عبدالقادر جیلانی، جناب مرحوم مغفور، آقا سید طاهر هاشمی بود. من دستم به سید طاهر نمی‌رسید. چلمن‌تر از آن بودم که راه سنندج یا کرمانشاه را در پیش بگیرم. از این گذشته، با حالی …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۶)

احمد برای من نطع خاطرات است. نه تنها از این رو که طلیعه و طلایه‌ی بیداری من در ساحت طریقت بود، بلکه دیگران (از سیدنا الاستاد دکتر فردید تا سیدنا الشهید مهندس مرتضای آوینی. از سیدمهدی شجاعی تا متولیِ امامزاده جلال، سید شمس الدین آل احمد. از مولانا میرزا محمدعلی …

ادامه نوشته »

جان خرابات(۴)

پیش از این گفته‌ام که احمد عاشق بود و فرشته وش. پس زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد. احمد دلنشین بود و سراپا لطف و جاذبه. درست نقطه مقابل من که ظاهرا سراپا قهرم. عشق چهره‌های بی‌شمار دارد. اما احمد این وجوه را به جمالی و جلالی تقسیم …

ادامه نوشته »

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. فراتر از این‌گونه حساسیت‌ها، چندان که به گفت در نمی‌آید. به ذره ذرۀ هستی عشق می‌ورزید و “مینویِ” از دست رفته را در کوچکترین گل‌ها و گیاهان ،در سنگ و درخت و ماه و ستاره …

ادامه نوشته »

جان خرابات(۲)

نخستین شب دیدار و آشنایی من و احمد چنان پیوندی میان ما ایجاد کرد که علی‌رغم تفاوت-هایمان (تفاوت‌هایی که هیچ‌یک از ما هیچ‌گاه سعی در پنهان کردنشان از خود ودیگران نداشتیم)، هیچ‌گاه گسسته نشد.آن شب را تا صبح بیدار ماندیم و صبح احمد را با خود به یکی از جگرکی-های …

ادامه نوشته »

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۳)           

هنگامی که استاد کلیات چهار جلدی بیدل را پیش روی من گذاشت، حیران مانده بودم که چه بگویم. می‌دانستم که در جوانمردی در این روزگار هماورد ندارد و افزون بر شنیده‌ها، دیده‌ها را نیز پیش چشم داشتم و می دانستم که اگر هر چهار جلد را بردارم، دریغ نخواهد کرد؛ …

ادامه نوشته »

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۲)

یکی از ویژگی‌های استاد اوستا این بود که هرکس هرگونه شعری می‌خواند، مورد تشویق ایشان قرار می‌گرفت. یک بار به خود جرات دادم و به ایشان عرض کردم: «استاد! شما همه را تحسین می‌کنید و هیچ‌کس به این نحو متوجه‌ی ضعف کارش نخواهد شد.» آن بزرگوار با مهربانی و ملایمت …

ادامه نوشته »

مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مادربزرگ مادری‌ام هرگاه از شهر (دزفول) به روستا می‌آمد، از جمله چیزهایی که با خود می‌آورد، یک بقچه مجله‌ی کهنه و نو برای من بود. بچه که بودم با عکس‌های مجلات سرگرم می‌شدم. کلاس سوم ابتدایی بودم که در صفحه‌ی شعر مجله‌ی «سفید و سیاه» این قطعه‌ی کوتاه را دیدم …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید؛ فراتر از یاد و نام(۵)

سرنوشت من دو گره‌گاه بزرگ دارد که با تکیه به آن‌ها درد بودن را تاب می‌آورم. شهسوار آفرینش، «امیر المومنین» _روحی له الفدا_ که دین و ایمان و درد و درمان من است؛ و سیدنا الشهید که آینه‌ی نیاکان آسمانی خود بود و مرا با خود چنان دچار رودربایستی آیینی …

ادامه نوشته »

سیدنا الشهید فراتراز یاد و نام(۳)

برای من سیدنا الشهید نمرده است و نخواهد مرد وعلی‌رغم فقدان قابلیت من، اغلب اوقات حضور معنای اوست که مجابم می‌کند تا بمانم و نگریزم. نه تنها من دریافتم طلسم شدن توسط مرتضی را، بلکه بسیاری از دوستان زنده و درگذشته، پس از شهادت مرتضی دریافتند و گفتند تصرف مرتضی …

ادامه نوشته »