خانه / بایگانی برچسب: یادداشت

بایگانی برچسب: یادداشت

تو نمی‌توانی شاه حیوانات باشی وقتی هیچ حیوانی باقی نمانده باشد

جنجال‌های دو دوره قبل انتخابات ریاست جمهوری را به یاد می‌آورم. آن «بگویم بگویم»هایی که مملکت را مثل زلزله تکان داد و آن اشاره‌های سر بسته به دست‌های پشت پرده. سال‌ها از زبان مردم می‌شنیدم و هنوز می‌شنوم در مورد کاخ‌های نامرئی در میان بیابان‌های بی‌آب و علف که استخرهایش …

ادامه نوشته »

شاید به بهانه ادبیات

چند درصد؟ به قول قدیمی‌ها پیچ رادیو باز است و گوینده دارد از «برپایی بزرگ‌ترین رخداد فرهنگی کشور» خبر می‌دهد: نمایشگاه کتاب تهران. بلافاصله به فکر فرومی‌روم و چند بار در ذهنم تکرار می‌کنم «بزرگ‌ترین رخداد فرهنگی کشور». بعد هم قاعدتا به این پرسش می‌رسم که «آیا واقعا نمایشگاه کتاب …

ادامه نوشته »

و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد

خبر کوتاه بود: «حسن حاتمى شاعر قطعه “گنجیشکک اشی‌مشی” درگذشت». یک‌سال گذشت و باز خبر در شلوغی بحث‌های سیاسی و انتخاباتی چندان به چشم نیامد و به‌سرعت به فراموشی سپرده شد. شاید تا قبل از اعلام این خبر، باآنکه همه‌ی ما این ترانه‌ی معروف و به‌یادماندنی را بارها شنیده‌ایم و به …

ادامه نوشته »

ازدحام سوم

یکی از پرازدحام‌ترین غرفه‌های نمایشگاه کتاب در چند سال اخیر غرفه‌های ناشران تخصصی شعر بوده است. چند ناشر که در سال‌های اخیر به‌عنوان ناشران تخصصی شعر سربرآوردند و کارنامه‌شان می‌گوید که هرکدام چند صد مجموعه شعر در همین چند سال‌ منتشر کرده‌اند و غرفه‌هایشان در روزهای نمایشگاه محل حضور انبوه شاعران جوانی است که مشغول ارائه کارهای خود هستند.

ادامه نوشته »

شاعر مردم نمی‌میرد

دهه‌ی سوم فروردین بود که عفیف باختری را برای بار دوم در کابل دیدم. عفیف برگزیده‌ی جشنواره شعر فجر بود در بخش ویژه‌ی افغانستان با کتاب صد غزلش. نکته جالبی که درباره‌ی عفیف دیدم و باید بازگو کنم این‌ است که وقتی شعر می‌خواند نمی‌خواند. یعنی تنها نمی‌خواند. همه‌ی جمعیت …

ادامه نوشته »

قصه تولد یک نمایشگاه کتاب*

سال ۱۳۶۶ نمایشگاه کتاب بین‌المللی تاسیس شد. مسئول کار صباح زنگنه بود و من مسئول روابط عمومی و تبلیغات بودم. سال ۱۳۶۱ در ارشاد بودم. تعداد زیادی کتاب از لبنان رسید اما بر سر اختلافی در گمرک گیر کرده بود. آن زمان علی پایا برای آینده‌پژوهی کار می‌کرد. گفت: «زور من نرسید مشکل را حل کنم.»

ادامه نوشته »

۵ اردیبهشت

در یک شرکت معتبر IT همکار بودیم. او در بخش خدمات پس از فروش و من در بخش فروش. در گعده‌های شرکت بیشتر آشنا شدیم تا عصر جمعه‌ای که بی هیچ مقدمه پای درکه خواستگاری کردم. با کوله کوهنوردی و لباس خاکی، از پلنگ‌چال برگشته بود. حدود یک ماه بعد جواب مثبت داد. موضوع خواستگاری را هم با پدرش در میان گذاشته بود. پیشنهاد کرد با او هم صحبت کنم.

ادامه نوشته »

کارنامه‌ی کتاب‌بازها

آخر سالی که می‌شود بازار همه‌چیز گرم می‌شود. از هدر دادن پول‌های بی‌نوا برای چاپ سالنامه و خرید لباس نو شستن فرش‌ها بگیر تا قالب کردن لباس‌هایی که دیگر به دردت نمی‌خورند به مستمندی. چند سال است اما اهل کتاب هم برای عقب نماندن از این قافله و از باب چشم‌وهم‌چشمی هم که شده فهرست‌هایی تهیه می‌کنند از آثار پرفروش سال و از اهل‌فنش!! پرس‌وجو می‌کنند برای معرفی اثری برای مطالعه‌ی در نوروز به سیاق طلا بودن وقت و هدر ندادنش.

ادامه نوشته »

جاده دوطرفه‌ فلسفه و رمان

چهارسال پیش، دوستم که خانه شان شهرری بود، عصرها، آنهم هر روز خدا، سوار قطار متروی میرداماد می شد و می رفت خیابان یخچال؛ چند ساعتی می ماند و بعدش همان مسیر را برمی گشت تا خانه شان. صبح هایی هم که می آمد دانشگاه و فرصتی جور می‌شد که …

ادامه نوشته »

نرسیدم آخر…

قاطر، پاهاش تا زیر سینه تو برف فرو می‌رفت اما صداش درنمی‌آمد و هر طور بود راه‌ش را می‌رفت. بارش سنگین بود و بندِ بُنه زیر شکم‌ش داشت شل می‌شد ولی کاری از دست من برنمی‌آمد. باید می‌رفتیم و حالا دیگر قاطر من را پی‌اش می‌کشاند.

ادامه نوشته »

ادریس

لختی از مویش را دور انگشتش تاب دادو گفت: دوچرخه سواری را دوست دارم و اعتقادم این است که جهانگردها خوشبخت تر از نقاش ها هستند. چتربازها رویاهایشان دست یافتنی تر از شاعران است. تاک ها شاد تر از درخت های انارند و توت ها دیوانگی روشنی در برگهایشان وجود دارد. بعضی چیزها خلق می شوند که خلق شده باشند. من هیچ اعتقادی به فلسفه ندارم؛ مطمئنم آفریده می شوی که یا خوشبخت باشی یا بدبخت.

ادامه نوشته »

صدا ها و دماغ ها

« دکتر، یه زن وقتی میشکنه که بفهمه یه مرد اونو به خاطر قیافه اش کنار گذاشته! حتی اگه از اون مرده متنفر باشه » اینها را صدای یک خانم داشت از توی تلویزیون می گفت. وسط مهمانی شلوغ پلوغ خانه ی دختر عمه نجمی، درست موقعی که فقط چند ثانیه انگار حرف همه ته کشیده بود. همه یعنی فامیلی شصت نفره که سال تا سال هم را نمی بینند. وحالا دیگر حتی خود تلویزیون هم ساکت شده بود.

ادامه نوشته »