خانه / بایگانی برچسب: کار

بایگانی برچسب: کار

نوشتن نه کار است نه شُلغ!

باریکه‌راه خاکی و کج و معوج منتهی به «دیوکلا» را می‌گذرانیم. راه، مرز شالیزارها و دشت‌های عریانی است که برای نشاء برنج آماده می‌شوند. هنوز از هوای دم‌کرده و شرجی شمال، خبری نیست و نهال‌های پرتقال و نارنج، آن‌ها که از سرمای لعنتی زمستان و برف ناخوانده شمال، جان به …

ادامه نوشته »

دوره‌ی تمام‌شده

۱.  پرسید فرآیند تصفیه آب را می‌دانی؟ توضیح دادم. هوش زیادی نمی‌خواست دانستن این موضوع که با چنین سوالی مواجه می‌شوم. پرسید چرا می‌خواهی کار کنی؟ نوزده ساله بودم؛ چرا باید در این سن کار می‌کردم؟ پرسیدم، شما چرا کار می‌کنید؟ قیافه‌اش شد مثل بازجوهایی که می‌گویند «اینجا فقط من …

ادامه نوشته »

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

رفته بودیم برای بابا لباس بخریم؛ روز مرد بود ناسلامتی. خودش هم آمده بود. اینجور لباس ها انتخاب کردنش آسان نیست، از آخرین باری که پا به این لباس فروشی ها گذاشتم پنج سال می گذرد. اوضاع خیلی نسبت به گذشته فرق کرده است. رنگ های شاد بیشتری به بازار …

ادامه نوشته »

کار در “بار”

دور میدانِ هاراپاراکِ یراوان می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. از مرز با یک راننده تریلی ایرانی تُرکِ قدبلند و تَرکه‌ای آشنا شده بودم و ده دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود به ماشین‌اش در گاراژ ورودی شهر سر بزند و برگردد. خیابان های سه طرفِ میدان پر بودند از کافه‌رستوران‌هایی …

ادامه نوشته »

به خاطر یک مشت دلار

من مانده بودم و چهاردیواری خانه. ساعت ها و دقیقه و ثانیه ها را می شمردم تا شب شود. دزدکی زندگی می کردم. گوشی موبایلم که زنگ می خورد، سرم را از پنجره می کردم بیرون و صحبت می کردم: سلام مامان…خوبم…خبری نیست…آره دیگه. سرکارم… شلوغم مثل همیشه. عصر که …

ادامه نوشته »

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!” خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم. “چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟” احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار …

ادامه نوشته »

سبز خواهم شد

روز و شب، تداومِ هجومِ سر‌سختانه‌ی باری بود بر سینه‌ی سنگ شده‌ام. قلبم دچار زخم ضخیمی بود از آنگونه که روح را در انزوای خاموش و تارکیش، رو به زوال می‌کشاند. صدایی اما در سرم می‌پیچید که انسان، دشواریِ وظیفه است. که غم، نه گمراه کننده، که راهنمای است.

ادامه نوشته »

غایتمندی

از بچگی نمی‌توانستم بیکار بنشینم. اصلا اگر یک ساعت سرم به کاری گرم نبود احساس بیهودگی می‌کردم. بعدها یافته‌های روانشناسان هم به نفع ما زنان از آب درآمد و گفت: «اگر زن در خانه بنشیند و سرگرمی نداشته‌باشد، افسرده می‌شود. پس چه بهتر که برای خودشان کاری دست و پا کنند.» بخاطر همین روحیه و برای فرار از بیهودگی بود که از سال دوم دانشگاه در فکر مشغول‌شدن به کار بودم. اولین تلاش هم موفقیت‌آمیز بود.

ادامه نوشته »

قتل حاج آقا در یوسف آباد

صد بار دل دل کرده بودم. با خودم تمرین کرده بودم که حرفهایم را چطور بزنم. چطور قاطعانه بگویم که دیگر نمی خواهم ادامه بدهم. آخرین بار روی آخرین پله ی طبقه ی چهارم ایستاده بودم. قبل از آنکه زنگ را بزنم. به طرف پنجره ی راه پله ها برگشته بودم و زل زده بودم به خیابان یوسف آباد.

ادامه نوشته »

کسی که می‌شناختم

دختری را می شناختم با رویاهای شیرین و هدف‌های بزرگ و آرزوهایی در دور دست. از همان روزهای کودکی که کتابها و مجله های علمی را به دستش دادند فهمید که باید بزرگ شود. فهمید که باید بلند پرواز باشد و خیز بردارد برای رسیدن به آرزوهایش. فهمید که نباید جامد باشد و بپوسد در روزمرگی‌های ناتمام زندگی.

ادامه نوشته »

دستی صد تومن

با کلی ذوق و خوشحالی ایستاده بود سر کوچه. رفتم جلو و گفتم سلام بابا روزت مبارک. سرمو بوسید و گفت عید تو هم مبارک پسرم.یه پیرهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد. گفت: اینو مادرت خریده دوهزار کم پنجاه تومن.

ادامه نوشته »