خانه / بایگانی برچسب: پرونده (صفحه 2)

بایگانی برچسب: پرونده

کسی گوشی را برنمی‌دارد

خوب است حالا که تو شوهر داری، شماره خانه‌تان را پیدا کنم و از باجه تلفن سر کوچه‌تان زنگ بزنم و تا تو بیایی گوشی را برداری، شوهرت آن را بردارد و من جواب ندهم و این قصه را چند بار تکرار کنم تا تو خودت با لباس خواب بیایی تلفن را از روی میز عسلی کنار تختخواب برداری و رنگ و رویت بپرد وقتی صدای من را می‌شنوی و شوهرت، خیره خیره نگاه‌ات کند و تو آخرش بگویی: «مزاحم بود» و شوهرت بگوید: «چرا وقتی صداشو شنیدی، رنگ‌ات پرید؟»

ادامه نوشته »

زوجه

شیشه میز اتاق مشاوره مجتمع قضایی برای میز کوچک بود. زیر شیشه میز یک کاغذ کج گذاشته بودند. رویش نوشته شده بود «سه ضلع خوشبختی در زندگی زناشویی عشق و صمیمیت و تعهد است» و بعد روی یک مثلث متساوی‌الاضلاع توضیح داده بود که اگر هرکدام بلنگد چه می‌شود.

ادامه نوشته »

سه‌ تجربه

امروز خودم تنها بودم. همکارها رفته بودند مرخصی و یک عالم کار سرم ریخته بود که پرونده آوردند. بابای دختره بدجوری عصبانی بود، رگ‌های گردنش بیرون زده بود و با چشم‌های قرمزش طوری اطراف را نگاه می‌کرد که انگار به آنها خشم می‌پاشید.‌ طول کشید تا خانواده پسر کلینیک را پیدا کنند.

ادامه نوشته »

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

زنی که روبرویم نشسته بود، مسن بود. خانه‌دار. چادر مجلسی گل‌ درشتی سر کرده بود. آرایش خفیفی داشت. رژلب ملایمی که معلوم بود با دستمال پاک‌شده؛ انگار بعد از مالیدن آن با خودش فکر کرده‌بود این چیزها دیگر برای سن او بد است.

ادامه نوشته »

شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟

قرارمان صبح جمعه بود بالای کوه، گروه بزرگی نبودیم اما آن روز وقتی همه جمع شدند متوجه حضور یک تازه وارد شدم داشتم با دقت وراندازش می‌کردم که یکی از بچه‌ها معرفی‌اش کرد گفت که اسمش رضاست و از دوستان قدیمی اوست و علاقه مند به کوه‌نوردی و خیلی هم بچه باحالی‌ست، رضا نجیب وسر به زیر وخوش تیپ بود قیافه مردانه و جذابی هم داشت مخصوصا وقتی می‌خندید و روی لپش چال می‌افتاد جذاب‌تر هم می‌شد.

ادامه نوشته »

من خوب ها را با تو می سنجم

می گویم: «دوست نداشتم همسرم قبل از ازدواج عاشقم شده باشد. فکر می کردم اگر این طور باشد حتما از من توی ذهنش بتی ساخته که بی شک چند ماه بعد از ازدواج فرو می ریزد. جایی برای کشف باقی نمی ماند. چون تو من را آن طور که توی …

ادامه نوشته »

کیسه بوکس

درخت های خانه ی خانباجی  روشنند  آفتاب روی  موهایشان  گل سرهای طلایی ریخته..‌آب خنک.. حوض آبی  تیره که ته آن را ماهی های نارجی کشیده اند و چشم نوازی ‌‌‌آجرهای کهنه ی دورچینش . چقدر دوست داشتنی اند این رنگ و بوهای کهنه…بعد از چهارسال هنوز همه چیز همان شکل …

ادامه نوشته »

سین میم

من را صدا نکرده بود. هیچ‌وقت صدا نمی‌کرد. می‌آمد می‌ایستاد پشت دفتر دبیران. یک جور آرام و لطیفی که باد بهار از پشت پنجره‌ها سرک می‌کشید توی دفتر مدرسه. بی هیچ هیاهو و سروصدا. لطیف. باد بهار اما لطیف و سرحال بود. سرزنده. «سین» فقط لطیف بود.

ادامه نوشته »

خاکستر نشست روی سر زندگی کاهگلی ما

عطیه، خاله‌ام، کوچک‌تر بود از مادرم: یکی‌دو سال تقریباً. دقیق نمی‌دانم چقدر؛ آن‌وقت‌ها معلوم نبود شناسنامه را با چه حساب و کتابی می‌دادند و می‌گرفتند. بیشتر از دو سال اما کوچک‌تر نبود. هرچند که این آخری‌ها اگر می‌دیدیش ده‌دوازده سال بزرگ‌تر نشان می‌داد. شکسته شده بود. خیلی زود و خیلی زیاد.

ادامه نوشته »

حیاط بی حیات

حیاط خانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. آنقدر که می توانستم مثل دوندگان دو ماراتن ساعتها بدوم و سرگیجه نگیرم.من کوچک بودم. آنقدر کوچک که حیاط تقریبا کوچک خانه ی پدربزرگ به چشمم بزرگ می آمد و می توانستم ساعتها با قدمهای کوچکم از این طرف به آن طرف بدوم و سرگیجه نگیرم.

ادامه نوشته »

روضه‌‌ی طلاق

روضه آن سال تمام شد و چهار سال بعد پسرک شده بود چایچیِ افتخاریِ روضه‌‌یی که این‌دفعه میزبانش پدرش بود. سعی می‌کرد نُه تا سینیِ یک‌نفره‌ی چای‌هایی که مستمعین نوشیده بودند را تا مُچ روی دستش بچیند و دوتا را بگذارد رویِ دستِ چپش.

ادامه نوشته »