خانه / بایگانی برچسب: غلامرضا طریقی

بایگانی برچسب: غلامرضا طریقی

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها

روبروی “امامزاده سید ابراهیم” زندگی کردن در زنجان مزیت‌های زیادی داشت. یکی مثلا اینکه آنجا مهم‌ترین مرکز تجاری شهر شده بود بخاطر حضور امامزاده و زائرانش. خیابان مسگرها خیابانی است که امامزاده سید ابراهیم را به بازار قدیمی زنجان وصل می‌کند. یکی هم مثلا اینکه مهم‌ترین اتفاقهایی که در زنجان …

ادامه نوشته »

شهریار را باید دوست داشت

سراپا حاشیه است شهریار. در هر جمعی نامش را ببری کسی هست که چیزی درباره‌اش بگوید. اغلب این گفته‌ها هم با این روال پیش می‌آید که: «شهریار شاعر خوبی است اما…» پشت این اما می‌توانی نکته‌ها و خرده‌های مختلفی ببینی و بشنوی. حاشیه داشتن، نه تنها امروز که سال‌ها از …

ادامه نوشته »

از نو غزل

شاعرانی که در دهه‌ی چهل غزل می‌گفتند باید انسان‌های عجیبی بوده‌باشند. چنانکه کم و بیش چنین نیز هستند. زیرا سماجت آنان برای تداوم این شکل از شعر فارسی، آن هم در دوره‌ی اوج شعر نیمایی و سپید، دل بزرگ و ایمان راسخی می‌خواست. غزل‌سرایان آن دهه را به راحتی می‌توان …

ادامه نوشته »

تصنع در عاشقانگی

همانگونه که در ابتدای نوشته آمد صرافان همه ی گونه های شعر را آزموده است. با وجود مواردی که گفته شد از نظر نگارنده شعرهای مذهبی و حتی ترانه های صرافان که برخی محتوایی مناسب  دارند به طور کلی از شعرهای عاشقانه ی صرافان رستگارترند. زیرا شاعر در این نوع …

ادامه نوشته »

سختیِ سهل‌انگاری

بررسی کارنامه ی ادبی قاسم صرافان نشان می دهد که او تقریبا در همه ی بخش های معمول شعر فعال بوده است. مخاطبان شعر، او را با شعرهای مذهبی اش شناخته اند اما با فاصله ای کم شاهد تلاشهای او در حوزه ی شعر عاشقانه، اجتماعی، طنز و حتی سیاسی نیز بوده اند.

ادامه نوشته »

از امیرکبیر تا کشک بادمجان

کل دیروز را در راه بودیم. نه اینکه راهمان طولانی باشد نه. مسافت اصفهان تا تهران که اینقدر طولانی نیست. طوری می آمدیم که انگار هیچ کداممان دوست نداریم به تهران برگردیم. ابراهیم و خانواده اش که ماندند امروز بیایند. ما با ارمغان بهداروند و خانواده اش راه افتادیم به …

ادامه نوشته »

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم …

ادامه نوشته »

مزار منزوی صائب

چراغ ها خاموش است. تاریکی خودش را به رخ می کشد. آنقدر تاریک که انگار نیمه شب بلند شده ای بروی آب بخوری و چشمت در تاریکی شب با روشنایی که از پنجره ها می آید فقط می تواند آستانه ی در را از سطح صاف تشخیص بدهد. همه جا …

ادامه نوشته »

اعترافات یک ذهن اسفناک

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند عید را تبریک بگویند. پدر و مادر فاطمه، بزرگترهای فامیلند و این تلفنها و عید دیدنی های نفس گیر بخشی از آداب هر ساله ی این خانه است. …

ادامه نوشته »

اسب را بگیر

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی می دیدی که آنها هم بفهمی نفهمی دچار خوف شده اند. وقتی عصبی می شد سبیلش می لرزید، گونه هایش سرخ می شد و چشمهایش دو دو می …

ادامه نوشته »