خانه / بایگانی برچسب: سوریه

بایگانی برچسب: سوریه

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  لحظه‌ای بعد  انگار توی اکسیژن هوا و همه جا دور و برت هست، چیست؟ چطور می‌شود که نه کل روز، بلکه هر ثانیه‌اش پر از همین حس‌های متغیر باشد؟ آن روزها چنان دلم زیر و …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

اول صبح وقتی هنوز همه خوابیده بودند، رفتم روی طبقه‌ی دوم خانه که نیمه‌کاره بود و سقف نداشت. تپه‌های سبزی خیلی دورتر از ما پیدا بودند. زمین‌های تازه شخم‌زده، سنگ‌های درشت و توسی که کنار بوته‌های خار وسط زمین‌ها افتاده بودند، موتور آب که هنوز تلق‌وتولوق مثل دیشب صدا می‌داد، …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۱۴)

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود و بعد هم موتور آب و زمین کشاورزی. توی تاریکی و اول راه، مردی بلند با سه بچه منتظرمان بود. دایی حسین برای راننده دست تکان داد و با صدای بلندی داد زد: «این‌جا!» تاکسی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۵)

دمشق، شهری‌ست که تا پیش از جنگ به شلوغی و زیبایی تهران بود. با این‌که خانواده‌ی محمد اهل حلب‌اند، و مقصد اصلی ما این شهر است، اما فقط فرودگاه دمشق اجازه‌ی فرود هواپیماهای ایران را می‌دهد. «عمه زهره» قرار است بیاید دنبالمان. او یکی از چهار عمه‌ی محمد است که …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۳)

عرب بودن برای من هیچ‌‌‌وقت معنی واضحی نداشته. این‌‌‌که همسرم سوریه‌‌‌ای است و بچه‌‌‌هایم هم تابع ملیت او هستند، فقط همین لحظه‌‌‌ای که می‌‌‌نویسمش برایم مطرح است و واقعا در زندگی واقعی معنایی ندارد؛ انگار وقتی در یک مفهوم زندگی می‌‌‌کنی، دیگر آن کلمه را یادت می‌‌‌رود. اگر بخواهم ریزبین …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۲)

مرخصی یا استراحت، کلمه‌ی درستی‌ست راجع به شرایط سال دوم دوستی ما. سال دوم از دانشگاه مرخصی گرفتیم؛ من، چون آن زمان فکر می‌کردم درس خواندن چه فایده‌ای دارد و محمد هم بخاطر من. اوایل دائم از او فرار می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا من را دوست دارد. یعنی باور کرده …

ادامه نوشته »