خانه / بایگانی برچسب: سفرنامه

بایگانی برچسب: سفرنامه

وقتی ما زنده بودیم (۱۳)

مادربزرگ محمد، آن‌قدر خسته و مضطرب بود که تا ما را دید، خندید و بعد دخترهای کوچک او را بردند تا روی صندلی‌اش بنشیند. دورتادور حیاط را صندلی گذاشته بودند و همه چون مدت‌ها منتظر ما بودند، فنجان‌های قهوه‌اشان را سرکشیدند و با عالیه خانم صحبت کردند. او عبایش را …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۲)

آدم‌هایی که در جنگ زندگی می‌کنند، تنها نیستند. آن‌ها هستند و روح تمام کشته‌های جنگ. حالا دیگر برای ما عجیب نیست اگر هر کدام از آدم‌های اطرافمان بمیرند. چون «یاسر» مرده است؛ رفیق محمد از وقتی بچه بود، تا همین چند سال پیش که در جنگ کشته شد. آدمی که …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۱)

نبل، شهر محمد، شهری در شمال حلب است. اگر روی کاغذی آچهار نقشه‌ی حلب را نقاشی کنیم، این منطقه به اندازه‌ی یک بند انگشت است. اکثر جمعیت سوریه سنی هستند و حالا در این جنگ مذهبی، نبل پنج سال است که از طرف گروه‌های مختلف محاصره شده. اوایل جنگ، نظامی‌ها …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

اتوبوس، کند و سرد بود. طوری که انگشت‌هایم یخ زده و بی‌حس شده بود. عمه زهره و شوهرش، کنار پنجره ایستاده بودند و دائم داد می‌زدند: «سفارشتونو به راننده کردیم، خدا خیرش بده. زود می‌رسوندتون.» این زود که می‌گفتند، حداقل دوازده ساعت بعد بود و هوای ما را داشتن یعنی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر کوچک‌تر می‌خواست ما را ببرد خانه‌اش، که بعد همه گفتند خب! اینکه گردش نیست. فاطمه؛‌ دختر وسطی گفت: بریم مغازه شوهرم، مرغ سوخاری بخوریم… هم دلتون باز میشه، هم شهر رو می‌بینین…‌. اما چون تازگی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۸)

کوچه… وقتی می‌نویسم کوچه، منظورم راه‌هایی تنگ و باریک و پر از آفتاب نیست که آدم معمولا دلش می‌خواهد، تویش بدود تا سریع‌تر به خانه‌اش برسد. منظورم، راهی است که دو طرفش خانه‌هایی با بالکن‌های بزرگ و پر از صدای مردمی که بی‌خیال آدم‌های توی کوچه دارند با هم حرف …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۶)

زمستان سال پیش، برای چند روز مهمان داشتیم. حسین، دوست بچگی‌های محمد از جنگ دمشق برگشته بود و می‌خواست با ما که بازماندگانش هستیم، خاطره داشته باشد؛ چون زندگی برایش آن‌قدر عجیب و سخت بود که نمی‌دانست باز هم دوستانش را خواهد دید یا نه. او روزها دائم به فارسی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۴)

شب است. چمدانم پر شده از لباس‌های سرد و گرم. محمد با خانواده‌اش حرف می‌زند؛ می‌خواست بپرسد فردا کی راه می‌‌افتند و… . یاد قدیم‌‌ها افتادم، یاد وقتی که خودم و مامان و بابا و خواهر و برادرهایم که خانواده‌‌ی جوان و  بزرگی بودیم، همیشه در تابستان و زمستان سفر …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۲)

مرخصی یا استراحت، کلمه‌ی درستی‌ست راجع به شرایط سال دوم دوستی ما. سال دوم از دانشگاه مرخصی گرفتیم؛ من، چون آن زمان فکر می‌کردم درس خواندن چه فایده‌ای دارد و محمد هم بخاطر من. اوایل دائم از او فرار می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا من را دوست دارد. یعنی باور کرده …

ادامه نوشته »

درینا رود نیست

تازه از سفر برگشته‌ام. از مارش میرا. خسته از راه‌پیمایی سه روزه. از جاده‌ی مرگ که به جاده‌ی صلح تغییر نام داده. برای پاک کردن حافظه‌ی تاریخی هر ملتی، اولین کار تغییر دادن نام کوچه‌هاست. تغییر دادن کتاب‌ها، قهرمان‌ها، جشن‌ها و عزاها. مسافری سرگشته‌ام با چمدانی گمشده. زنگ می‌زنم فرودگاه؛ …

ادامه نوشته »

دیدارِ باکلاس‌ها

اردیبهشت سال هشتاد و هشت همراه رهبر انقلاب بودم در سفرشان به کردستان برای نوشتن. چیزهایی نوشتم اندازه یک کتاب که منتظرم بشود چاپش کرد. حالا به بهانه هشتمین سالگرد این سفر شاید بد نباشد بریده‌ای از این سفرنامه را منتشر کنم. آنچه می‌خوانید روایت دیدار نخبگان استان کردستان است …

ادامه نوشته »