خانه / بایگانی برچسب: سفرنامه

بایگانی برچسب: سفرنامه

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر کوچک‌تر می‌خواست ما را ببرد خانه‌اش، که بعد همه گفتند خب! اینکه گردش نیست. فاطمه؛‌ دختر وسطی گفت: بریم مغازه شوهرم، مرغ سوخاری بخوریم… هم دلتون باز میشه، هم شهر رو می‌بینین…‌. اما چون تازگی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۸)

کوچه… وقتی می‌نویسم کوچه، منظورم راه‌هایی تنگ و باریک و پر از آفتاب نیست که آدم معمولا دلش می‌خواهد، تویش بدود تا سریع‌تر به خانه‌اش برسد. منظورم، راهی است که دو طرفش خانه‌هایی با بالکن‌های بزرگ و پر از صدای مردمی که بی‌خیال آدم‌های توی کوچه دارند با هم حرف …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۶)

زمستان سال پیش، برای چند روز مهمان داشتیم. حسین، دوست بچگی‌های محمد از جنگ دمشق برگشته بود و می‌خواست با ما که بازماندگانش هستیم، خاطره داشته باشد؛ چون زندگی برایش آن‌قدر عجیب و سخت بود که نمی‌دانست باز هم دوستانش را خواهد دید یا نه. او روزها دائم به فارسی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۴)

شب است. چمدانم پر شده از لباس‌های سرد و گرم. محمد با خانواده‌اش حرف می‌زند؛ می‌خواست بپرسد فردا کی راه می‌‌افتند و… . یاد قدیم‌‌ها افتادم، یاد وقتی که خودم و مامان و بابا و خواهر و برادرهایم که خانواده‌‌ی جوان و  بزرگی بودیم، همیشه در تابستان و زمستان سفر …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۲)

مرخصی یا استراحت، کلمه‌ی درستی‌ست راجع به شرایط سال دوم دوستی ما. سال دوم از دانشگاه مرخصی گرفتیم؛ من، چون آن زمان فکر می‌کردم درس خواندن چه فایده‌ای دارد و محمد هم بخاطر من. اوایل دائم از او فرار می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا من را دوست دارد. یعنی باور کرده …

ادامه نوشته »

درینا رود نیست

تازه از سفر برگشته‌ام. از مارش میرا. خسته از راه‌پیمایی سه روزه. از جاده‌ی مرگ که به جاده‌ی صلح تغییر نام داده. برای پاک کردن حافظه‌ی تاریخی هر ملتی، اولین کار تغییر دادن نام کوچه‌هاست. تغییر دادن کتاب‌ها، قهرمان‌ها، جشن‌ها و عزاها. مسافری سرگشته‌ام با چمدانی گمشده. زنگ می‌زنم فرودگاه؛ …

ادامه نوشته »

دیدارِ باکلاس‌ها

اردیبهشت سال هشتاد و هشت همراه رهبر انقلاب بودم در سفرشان به کردستان برای نوشتن. چیزهایی نوشتم اندازه یک کتاب که منتظرم بشود چاپش کرد. حالا به بهانه هشتمین سالگرد این سفر شاید بد نباشد بریده‌ای از این سفرنامه را منتشر کنم. آنچه می‌خوانید روایت دیدار نخبگان استان کردستان است …

ادامه نوشته »

خانه‌ی مولانا

نزدیک ظهر شده، از آن بالا چند کودک را می‌بینیم که در حیاط بزرگ جلوی خانه‌شان مشغول بادبادک‌بازی یا همان گودی پرانی هستند. تفریح خوشایند کودکان افغانستان. یاد رمان بادبادک‌باز می‌افتم. بخشی از تصاویر ذهنی‌ام از افغانستان با آن رمان گره‌خورده است. اصلاً یکی از نیروهای محرک برای دیدن این …

ادامه نوشته »

بر بلندای بلخ

«در هوای بلخ انگار افسون جریان دارد. شعر مولانا شناور است... دنیا بین خاک و آسمان متوقف می شود و تو با سپیدارها قد می‌کشی، دلت میخواهد مثل همان درخت ها ریشه ات را ثابت کنی و تا قیامت به بالای سرت دست به دعا برداری...»

ادامه نوشته »

عطر شکوفه های بادام

آخرین جمعه سال ۹۵ با یک گردش خانوادگی در شهر بلخ رقم می خورد. یک شهر رویایی که در تاریخ و ادبیات بارها نام آن را در کنار نام مولوی شنیده ایم. مولانا جلال الدین محمد بلخی! شهری در جنوب آمودریا و شمال هندوکش، شهری که زخم مغول ها را بر خود دارد و مرهم دوره تیموری را. همه اینها را ما در کتاب ها خوانده ایم و حالا قرار است به تماشا برویم.

ادامه نوشته »

قایم موشک بازی در فرش فروشی ۲

هنوز برای بازارگردی فرصت داریم از جلوی چند مغازه لوازم التحریر فروشی می گذریم. سرکی هم به داخل می زنیم و برای گوهرشاد مدادتراش می خریم که مدادرنگی هایش را در طول سفر بتراشد. همراه آوردن اسباب نقاشی به همراه وسایل کاردستی مثل قیچی و چسب، مهره های رنگی، نخ و کش برای سفر بردن یک کودک سه ساله مثل گوهرشاد بسیار کارگشا و موثر است.

ادامه نوشته »