خانه / بایگانی برچسب: سفر

بایگانی برچسب: سفر

حضور غایب آدم‌های حقیقی

از ذهنم گذشت: « ده روز محک خوبیه! من این ور دنیا و احمد اون ور، دریاها و کوه‌ها و کلی کشور و هزاران کیلومتر هم بین‌مون فاصله‌س» کلیشه‌های رایج همیشه اینجور القا کرده‌اند که دوری وسیله خوبی برای محک زدن احساسات است. « یه مدت که دور باشی از …

ادامه نوشته »

انالله و اناالیه راجعون؛ با عشق

این یادداشت را کوتاه می نویسم؛ چون عمر ما-مخصوصا من- در دنیا کوتاه است، صد سال کم است. حسابی از این مساله شاکی ام امروز سیزده فروردین تمام شد. خوشی ها می روند، غم ها می آیند، باز خوشی ها می آیند و این چرخه ادامه خواهد داشت و همه …

ادامه نوشته »

خواهرِ اصفهان

هر شهری فراخور خاص خودش را دارد. در هر شهری چیزی لذت‌بخش است. شاید به مرور زمان چیزی یا جائی جایگزین چیزی یا جای دیگر شود ـ که لااقل تجربه‌ی شخصی من چنین می‌گوید ـ اما هنگام سفر از چیزی یا جائی خوش‌مان می‌آید یا بدمان می‌آید و این در …

ادامه نوشته »

تف به هرکه ضد وطنم است؛ برود سینه قبرستان.

گرگان یک جاده دارد که صاف می رود یزد و فقط یک جایش حسابی پیچ در پیچ است و وقتی پیچ ها تمام می شود یک روستاست به اسم “ابرآباد”؛ این ها را گوگل مپ گوشی ام دارد نشان می دهد. شنیده ایم که جاده ای که از جنگل ابر …

ادامه نوشته »

شهر نامرئی

هیچ‌کس به اندازه‌ی ایتالو کالوینو رم را نمی‌شناسد. هیچ‌کس به اندازه‌ی ایتالو کالوینو ایتالیا را نمی‌شناسد. این حکم کلی وحشتناک است‌ـــ انگار که همه‌ی آدم‌هائی را که در ایتالیا و رم به دنیا آمده‌اند را می‌شناسم و همه‌ی آنها را با هم مقایسه کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که …

ادامه نوشته »

حجابش را، رعایت کردم

معشوقه می پرسد فلش را از روی عسلی برداشتی؟ می گویم آری. می نشیند پشت فرمان و استارت می زند. وقتی در جاده اقلید-یاسوج بودیم، هر نیم ساعت یکبار طبیعت زیباتر می شد و دشت هایش وسیع تر. صندلی ام را تا ته کشیده ام عقب و جفت پاهایم را …

ادامه نوشته »

رُم‌گردی

شهرها و کشورها باردارند. شهر و کشورها باردار کلمات‌اندـــ کلماتی که به آنها معنای می‌بخشد. با شنیدن اسم مکان، شهر و کشوری کلماتی به ذهن شنونده می‌رسد که فرزندان آن شهر و کشورند.  کشوری که تمدن و فرهنگ غنی‌ داشته باشد کلمات بیشتری در دل خود دارد و در گوشه و کنار …

ادامه نوشته »

تماشای درآغوش کشیدن ها

فرودگاهها عجیب ترین مکان های دنیایند، مخلوطی از خوشحالی و آه، وقتی دیدارها تازه میشوند، عزیزی از راه میرسد، دست هایمان را به شادی تکان میدهیم با لبخندی از عمق جان، چشمهایی که برق میزنند از شادی دیدار، وقتی که عزیزی میرود، باید دل بکنیم، خداحافظی کنیم دست تکان دهیم …

ادامه نوشته »

فرار از رهایی

آمدنم به اندیمشک خیلی هول هولکی شد و حالا رفتنم به تهران . دوازده اسفند روز تولدم از تهران راه افتادیم. توی اتوبوس با کسی که از زندگی ام هنوز حذف نشده بود نشستیم روی دوتا صندلی کنار هم و تا صبح حرف زدیم تا برسیم اندیمشک. من یک جایزه …

ادامه نوشته »

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، …

ادامه نوشته »

زبانِ سخن هست

هم‌وارگیِ آفتاب بر سایه‌گی ابر، هم‌سایه‌گی رنگین‌کمان را برایِمان مُیسّر می‌کند. به شعر و شعور قسم که شائبه‌ی دوری از اینان معصیت کبیره است. برمی‌خیزی و از میانِ سلام و صلوات صبح‌گاه برایت بوسه‌ می‌آورم. چشم که می‌گشایی از سپیدی روز پرده برمی‌داری.

ادامه نوشته »

اسب را بگیر

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی می دیدی که آنها هم بفهمی نفهمی دچار خوف شده اند. وقتی عصبی می شد سبیلش می لرزید، گونه هایش سرخ می شد و چشمهایش دو دو می …

ادامه نوشته »