خانه / بایگانی برچسب: روایت معلم

بایگانی برچسب: روایت معلم

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان.

ادامه نوشته »

نامه‌ای به معلم کلاس اول یک سناتورِ بازنشسته

سلام خانم چوبکار، خوبی؟ مرا می‌شناسی؟ مرا یادت می‌آید؟ چهره من توی خاطرت مانده؟ بعید می‌دانم فراموش کرده باشی؛ اگرچه بیست و چند سال از آن روزها می‌گذرد. من و سی–چهل تا پسر بچه هفت ساله دیگر که با دماغ‌های آویزان و کله کچل یک سال وقت شریف‌تان را در دبستان فیاض بخش -که بعد شد مدرسه راهنمایی و بعدتر هم شد یک مرکز کار و دانش- گرفتیم و شما با حوصله نشستی تا از ما آینده‌ساز بسازی.

ادامه نوشته »