خانه / بایگانی برچسب: روایت محرم

بایگانی برچسب: روایت محرم

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط را دید می‌زنم. زن ها توی ساختمان‌اند و مردها در حیاط. شام غریبان ۱۳۹۶است. وسط سلام علیک کردن‌ها و فکر و خیال‌هایم، میکروفون دست به دست می‌شود. از صدای خش خش بلندگو می‌فهمم دسته سینه‌زنی‌ایی …

ادامه نوشته »

یک کنج دنج

سال ۹۲، از سال‌های سخت و دلگیر زندگی من بود، با کلی اتفاق ریز و درشت که من را به جلو و رو به رشد می برد. آن ماه محرمی‌ که داشتم فهم عمیق‌تری از غربت و هجران و فراق در کربلا را درک می‌کردم، دیگر برایم مهم نبود که …

ادامه نوشته »

روبه‌روی ادارۀ اطّلاعات با حضور صمدی آملی

نرم نرم باریدن گرفته بود شبِ عاشورا؛ آمل بارانی بود و مازندران چنین است؛ هر لحظه‌اش، هر جایش، هوا حالی به حالی می‌شود؛ تکّه‌هایی سرقفلی باران‌اند؛ اگر آن‌جا باران بیاید، یعنی دیگر جاها را نَمی خواهد بود و اگر نیاید که هیچ. آملِ شبِ عاشورا این‌جور جاها داشت، مثل کمربندی‌اش …

ادامه نوشته »

ترس مقدس

نخستین ترس مقدس را در سقاخانه تجربه کردم. در تاریکیِ تکیه، در آن جهانِ غرق در سکوت، در آن فضای منفک شده از دنیای پایبند به عادت‌های وابسته به قاعده و قانون. بیش از شصت سال، هر سال محرم یکی از اتاق‌های خانه‌ی مادربزرگِ پدری‌ام تبدیل به تکیه می‌شد اما …

ادامه نوشته »

خون‌پاش و نغمه‌ریز

از سرِ صبح صدا می‌آمد. صدای تیغه‌ی سنگ بُریْ بدونِ وقفه به گوش می‌رسید. کارگرها بعد از پایانِ مراسمِ دهه‌ی اوّل، ساخت و سازِ هیئت را از سر گرفته بودند. مامانْ کیفِ کوچکِ ورزشی را پُر کرده بود از لباس و لوازمِ ضرورِ یک سفرِ دو سه روزه. کیف را …

ادامه نوشته »

ژست

امسال هیئت نمی‌روم. با بابا لج کرده‌ام. پارسال گفته‌بودم اگر فلان مداح را نیاورند پایم را توی هیئت نمی‌گذارم. فکر می‌کردم به تریج قبای همه برمی‌خورد و پچ‌پچه می‌شود که بچه‌های خودشان نمی‌آیند هیئت، وای به حال بقیه!بابا از نرفتنم دلخور است. این را از اخم‌های بعد از هیئتش می‌فهمم …

ادامه نوشته »

سجاد

شبِ اولِ محرم بود یا اول یا بیشتر و کمترش را یادم نمی‌آید. چند وقتی می‌شود، شاید یکی دو سالی باشد که سرِ قبرِ کوچکش نرفتم. با این‌که سرِ مسیرِ راهمان است و هر وقت که به پیچِ فلکه نزدیک می‌شویم، سمتِ راستم را نگاه می‌کنم و تا ماشین دورِ …

ادامه نوشته »

اینجا زمان در محرم مرده است

از وقتی یادم می‌آید روزهای تاسوعا و عاشورا درِ خانه‌شان باز است. زن‌های خانواده همراه زن های محل از چند هفته قبلش توی حیاط بزرگ و پر از درختِ نارنج و لیمو، پیاز سرخ می‌کنند و مرغ و اردک‌ها را سر می‌برند و می‌نشینند دور حوض سیمانی، مشت مشت پرهایشان …

ادامه نوشته »

خطر هیات‌های قاجاری و سنتی‌زده

این شب‌ها دوستان به آدم می‌گویند بیا برویم هیأت سنّتی؛ از این هیأت‌های شبیه قاجار شده‌ای که ادای  قدیمی و سنّتی درمی‌آورند و به اصطلاح از هیاهوهای روز به دورند؛ گوشه‌ای بنشینیم و سیاهی طلب کنیم و گریه‌ای کنیم. من می‌مانم که اگر سید الشهدا می‌خواست از هیاهوهای روز به …

ادامه نوشته »

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای …

ادامه نوشته »

من همیشه غریب بودم

من همیشه در محرم‌ها غریب بودم. از همان بچگی. حداقل از همان روزهایی که می‌توانم به خاطر بیاورم. ۷ سالگی شاید. محرم ها می‌رفتیم خانه‌ی قدیمی ویلایی‌ای که یکی از دوستان خانوادگی‌مان آنجا را تبدیل کرده بود به محلی برای مراسم مذهبی و انواع کلاس‌های قرآن و خداشناسی و اخلاق …

ادامه نوشته »

هلهله‌های محرم

پنجِ اسفندِ سال پنجاه مصادف بود با هشتم محرم، و من شش ساله بودم. آن سال زمستان سختی در کرمانشاه بود، سرما بند دل را می‌لرزاند و قندیل از در و دیوار کوچه، تا لب و لوچه‌ی ما آویزان می‌شد. شبِ قبل برف شدیدی باریده بود. مدرسه‌ها تعطیل بود و …

ادامه نوشته »