خانه / بایگانی برچسب: روایت طلاق (صفحه 2)

بایگانی برچسب: روایت طلاق

سین میم

من را صدا نکرده بود. هیچ‌وقت صدا نمی‌کرد. می‌آمد می‌ایستاد پشت دفتر دبیران. یک جور آرام و لطیفی که باد بهار از پشت پنجره‌ها سرک می‌کشید توی دفتر مدرسه. بی هیچ هیاهو و سروصدا. لطیف. باد بهار اما لطیف و سرحال بود. سرزنده. «سین» فقط لطیف بود.

ادامه نوشته »

خاکستر نشست روی سر زندگی کاهگلی ما

عطیه، خاله‌ام، کوچک‌تر بود از مادرم: یکی‌دو سال تقریباً. دقیق نمی‌دانم چقدر؛ آن‌وقت‌ها معلوم نبود شناسنامه را با چه حساب و کتابی می‌دادند و می‌گرفتند. بیشتر از دو سال اما کوچک‌تر نبود. هرچند که این آخری‌ها اگر می‌دیدیش ده‌دوازده سال بزرگ‌تر نشان می‌داد. شکسته شده بود. خیلی زود و خیلی زیاد.

ادامه نوشته »

حیاط بی حیات

حیاط خانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. آنقدر که می توانستم مثل دوندگان دو ماراتن ساعتها بدوم و سرگیجه نگیرم.من کوچک بودم. آنقدر کوچک که حیاط تقریبا کوچک خانه ی پدربزرگ به چشمم بزرگ می آمد و می توانستم ساعتها با قدمهای کوچکم از این طرف به آن طرف بدوم و سرگیجه نگیرم.

ادامه نوشته »

روضه‌‌ی طلاق

روضه آن سال تمام شد و چهار سال بعد پسرک شده بود چایچیِ افتخاریِ روضه‌‌یی که این‌دفعه میزبانش پدرش بود. سعی می‌کرد نُه تا سینیِ یک‌نفره‌ی چای‌هایی که مستمعین نوشیده بودند را تا مُچ روی دستش بچیند و دوتا را بگذارد رویِ دستِ چپش.

ادامه نوشته »