خانه / بایگانی برچسب: روایت زندگی (صفحه 2)

بایگانی برچسب: روایت زندگی

منفی دویست و هفتاد و سه درجه

اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم …

ادامه نوشته »

در رفتن جان از بدن

لم داده‌بودم روی صندلی اورژانس و نفسی تازه می‌کردم. روز سوم ماه مبارک بود و دو ساعت مانده به افطار. داشتم با خودم می‌گفتم طاقت آدم خیلی بیشتر از آن چیزی‌ست که فکرش را بکند. توانسته بودم کشیک جراحی را با همه‌ی سر پا ایستادن و کار سنگینش با زبان …

ادامه نوشته »

فإنی قریب

نشسته بودیم روی پله‌های بیمارستان. مادرهایمان طبقه ی دوم ساختمان ولیعصر، در یک اتاق، روی تخت‌های سرد فلزی دراز کشیده بودند و داروهای شیمی درمانی، قطره قطره قاطی خون‌های مریض‌شان می‌شد. ما غریب بودیم. سه دختر که تا همین چند ماه پیش فقط دو خیابان از شهرمان را می شناختیم، …

ادامه نوشته »

سیب‌های نارس*

پای منبرم خلوت بود. این برای من که اولین ماه رمضان معمم بودنم را تجربه می‌کردم، سخت و ناخوشایند بود. بعدها منبرهای خلوت را بیشتر دوست داشتم. منبرهای اول که خودم بودم و صاحب مجلس. منبرهایی که حتی صاحب مجلس هم می‌رفت و برای همه‌ی موجودات نادیدنی حرف می‌زدم. آن …

ادامه نوشته »

چراغ خانه‌ی همسایه خاموش است

خانه‌ی خاله‌ی بزرگم یکی از قصرهای رویایی و دوست داشتنی فامیل بود. با کتابخانه‌ی مبله‌ی مختصر اما معجزه‌گرش و اتاق‌های تو در توی دو تخته و بوی مداوم یاس‌های سپید که همیشه در بخشی از حافظه‌ی کودکی‌ام موج می‌زنند. هنوز هم گاهی در خواب و بیداری و در خلسه‌ی مرور …

ادامه نوشته »

قبرهای خالی

ماشینی که جلوی پایم ترمز زد، تا «سوسرا» نمی‌رفت. ولی می‌توانست نزدیک آن‌جا پیاده‌ام کند. جلوی پادگان پیاده شدم و کوله‌ام را به دوش انداختم و کتاب‌ها را برداشتم. جاده‌ی آسفالت را در پیش گرفتم و رفتم. درخت‌ها از دو طرف، چترشان را انداخته‌بودند روی آسفالت جاده. به پیچ اول …

ادامه نوشته »

بهانه‌های کوچک

سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابه‌های پلاسکو بودم. دود از همه‌جا بلند بود. نه آن‌جوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ‌زده بودند. داشتم دنبال کسی می‌گشتم. با دست‌های خودم آهن‌پاره‌ها را کنار می‌زدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشته‌باشد ،گرم بودن جنازه را حس می‌‌کردم.

ادامه نوشته »

مرثیه ای برای یک رویا

رای خرید تلفن همراه رفته بودم به بازار چارسو خیابان جمهوری. داخل یکی از فروشگاه ها دوباره دیدمش. با همان چهره خاص و کت و شلوار اتوخورده و کیف سامسونت در دست. جلو رفتم و سلام کردم. در همان نگاه اول شناخت. اول احوال خانواده امیرخان را پرسید و بعد پرسید که اینجا چه می‌کنم.

ادامه نوشته »

داخلی ۱۰۹

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند.

ادامه نوشته »