خانه / بایگانی برچسب: روایت زندگی

بایگانی برچسب: روایت زندگی

خانه به خانه، کو به کو*

اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ فقط دیگر ورودی خانه به حیاط باز نمی‌شد، با حیاط بسته می‌شد. اسباب‌کشی از یک خانه شمالی به جنوبی، آن هم بعد از سی سال. اما زن‌دایی افسردگی گرفت. روزها تا ظهر خواب بود. بیدار که می‌شد، پیامک می‌فرستاد دایی از بیرون غذا بگیرد. در عوض …

ادامه نوشته »

رشد هم‌پا!

اولش از خیلی وقت‌ها قبل شروع شد. همراه با ورود رسمی به جرگه‌‌‌‌ی متأهل‌ها. متأهلی، به امید و پشتوانه‌‌‌‌ی چندهزار تومان شهریه‌‌‌‌ی مراجع. شهرستان بودم و شهریه را از قم می‌گرفتم. اول هر ماه مثل یک بچه‌‌‌‌ی خوب، با عیال خداحافظی می‌کردم و می‌رفتم سر میدان خروجی شهر و نصف …

ادامه نوشته »

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما …

ادامه نوشته »

معشوق و جای خالی

تابستان بود. تابستان هشت سالگی. قد و قواره‌ام به کلاس قرآن رفتن رسیده بود، به اردو رفتن با مینی‌بوس به عنوان حسن ختام کلاسی که به خشکی گذشته بود و چیزی ازش دستگیرم نشده بود. از همه کوچک‌تر شاید خودم بودم، چون بادیگارد داشتم؛ دوتا دختر همسایه‌ی کلاس پنجمی. توی …

ادامه نوشته »

دختران انتظار

مامان زخم دارد. زخم‌های عمیق. هر روز و هر شب بر تعداد زخم‌هایش افزوده می‌شود. نو می‌شوند. هر روز و هر شب دست می‌کشد روی زخم‌هایش و ناباورانه نگاهشان می‌کند. دست‌کاریشان می‌کند. به آن‌ها عادت نمی‌کند. زیر چشمی نگاهش می‌کنم. اینکه می‌گویم زیر چشمی، یعنی همین حالا. همین حالا که …

ادامه نوشته »

محاکمه در باران

بین همکلاسی‌های جورواجور دبیرستانی، راضیه  یکی از به یادماندنی‌ترین‌ها بود. بیشتر به خاطر مشکلاتی که داشت. بعضی آدم‌ها را هم بدبختی‌هایشان ماندگار می‌کند. گاهی لکنتش آنچنان شدت می‌گرفت که برای ادای هر کلمه تا کمر خم می‌شد. آب دهانش راه میفتاد و صدایش به کلی می‌رفت؛ بخصوص وقتی قرار بود …

ادامه نوشته »

درس‌های پنجشنبه

آن اوایل از پنجشنبه‌ها متنفر بودم؛ چون هنوز هفت‌سالم نشده بود و قایم‌شدن را نمی‌دانستم. اگر عصر پنجشنبه بود و هنوز قایم نشده بودم، باید دستم را می‌سپردم به دی و راهی آرامگاه می‌شدم. روستا پنجشنبه‌ها عصر را در آرامگاه از دست نمی‌داد؛ همه می‌آمدند، دخترهای آفتاب و مهتاب ندیده …

ادامه نوشته »

بر درد کشان خرده مگیر

همراه مامان داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دخترم فاطمه، بغلم بود و از ترس سرما خوردن عجله می‌کردیم که به خانه برسیم. پاییز بود و رفته بودم قزوین به خانواده‌ام سر بزنم. آن روز لابد پی خریدی چیزی بیرون زده بودیم. تا توی کوچه پیچیدیم، شیلان خانم را دیدم که مثل …

ادامه نوشته »

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم. امان مبصر کلاس …

ادامه نوشته »

وصله پینه‌های امید

بابا که ورشکست شد، نشست گوشه‌ی سالن و پشت سر هم سیگار دود کرد. حالا ما یک شبه معنای دقیقِ «از عرش به فرش» را فهمیده بودیم، با این تفاوت که حتی فرش هم نداشتیم. مامان رفت از رضاسوپری کارتن چیپس و پفک گرفت و یکی یکی بازشان کرد، منگنه‌هایش …

ادامه نوشته »

در آستانه فراموشی

پدر همیشه وِرد لبش این بود که: هرچه خاطرات آدم‌ها بیشتر باشد، دلبستگی‌شان بهم شدیدتر می‌شود. و این را در ستایش هم‌خانواده بودن می‌گفت و تعلق به قوم و خویش. من اما به اهالی کوچه شهید زندی‌فر فکر می‌کردم وبه آن آسفالت رنگ و رو رفته و زخمی که جابجا …

ادامه نوشته »

منفی دویست و هفتاد و سه درجه

اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم …

ادامه نوشته »