خانه / بایگانی برچسب: روایت رنج

بایگانی برچسب: روایت رنج

مُهر آتش

شهریور سال چهل‌ونه، چهارساله بودم.«شهرام» از من دو سال بزرگتر و «شهریار» کوچک‌تر بود و عاشق انگشت مکیدن. ما درکرمانشاه در طبقه‌ی پایین خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم؛ با حیاطی بزرگ که پر از عطر گل‌های یاس و لاله عباسی‌های رنگارنگ بود و حوضی چهارگوش به رنگ آبی با ماهی‌های قرمز …

ادامه نوشته »

رنج

پاییزی که گذشت دانشگاهی به یک نشست ادبی برای سخنرانی دعوتم کرد، تا از کتابم بگویم و از وبلاگ. برای دانشجوها از روایت گفتم. از بیرون کشیدن هزار هزار قصه‌ی تاریک و روشن از اعماق‌ قلبم، هزارتوی وجودم و تمام وجودم. برایشان از معنایی که آیه‌ی «من همراه قلب‌های شکسته‌ام» …

ادامه نوشته »

نگران با من ایستاده سحر

«محمد» ۹ ماه قبل با همه داشته و نداشته‌اش وداع کرده‌بود. فقر طوری پا روی گلوی او و خانواده‌اش گذاشته‌ که دیگر نتوانسته‌بود نگاه دردمند شش کودکش را تاب بیاورد. چوپان یکی از روستاهای «فاریاب» افغانستان بوده اما صاحبان مکنت و گله داران دیار کوچ کرده و دیگر صاحب گله‌ای …

ادامه نوشته »