خانه / بایگانی برچسب: روایت بهار (صفحه 2)

بایگانی برچسب: روایت بهار

سترون رود

دیشب حال اصفهان جور دیگری بود. من و ابراهیم فکر کردیم فقط خودمان این حال را داریم. ارمغان بهداروند همراه با خانواده اش داشت به جمعمان اضافه می شد و این باعث شده بود حس و حالی داشته باشیم. قرار بود من و فاطمه هم با مسعود و حسین و …

ادامه نوشته »

کو ندارد نشان از پدر؟!

و حالا در بهار ۹۶ و در آستانه ی پایانِ دهه ی سومِ زندگی بیش از پیش و زودتر از آن‌چه انتظارش می‌رفت شبیهِ پدرم شده ام. چیزی از دورانِ پُرشور و طراوتِ حدودِ بیست سالگی باقی نمانده هرچند دُچارِ پندگراییِ کهن سالی هم نشده ام هنوز. وسواسِ ایده‌آل‌گراییِ میان …

ادامه نوشته »

بی اخلاقی با خلاق المعانی

قرار نبود اینقدر در اصفهان بمانیم. گفتیم سری می زنیم و می رویم زنجان. برای دیدار با پدر و مادر. اما جاذبه های اصفهان زیبا از یک سو و محبت دوستان شاعر از سویی دیگر پایمان را به خاک اصفهان پیوند زد. دیروز هم مثل روزهای دیگر تصمیم گرفته بودیم …

ادامه نوشته »

روزگار قریب(غریب)

صدای غریبانه ی من را از پاویون می شنوید؛ در حالی که روی تخت دراز کشیده ام و وضعیت فعلی ام را ترحم بر انگیز تر از همیشه می دانم. پاویون اتاقی است با تخت های بسیار، با چراغ های خاموش و پرده های ضخیم که در تمام طول شبانه …

ادامه نوشته »

حجابش را، رعایت کردم

معشوقه می پرسد فلش را از روی عسلی برداشتی؟ می گویم آری. می نشیند پشت فرمان و استارت می زند. وقتی در جاده اقلید-یاسوج بودیم، هر نیم ساعت یکبار طبیعت زیباتر می شد و دشت هایش وسیع تر. صندلی ام را تا ته کشیده ام عقب و جفت پاهایم را …

ادامه نوشته »

مادر

از صبح مادر های زیادی را دیده ام که بیمار نبودند امّا درد می کشیدند. پریشان بودند و اشک می ریختند. بارها با هر بار تبِ جگر گوشه هایشان مضطرب می شدند. با هر بار اشک ریختنشان ناله می کردند.با هر بار خون گیری، جیغ کودکشان که بالا می رفت …

ادامه نوشته »

به همین سادگی

باید بگویم که من از تمام موجودات زنده ی پشمالویی که می دانم نمی توانم با آن ها منطقی صحبت کنم و حرفم را بهشان بفهمانم که “من با شما کاری ندارم پس شما هم بی خیال من بشوید!”، وحشت دارم. به خاطر همین فرصت نکردم از گربه ای که …

ادامه نوشته »

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم …

ادامه نوشته »

مهربان‌ترین

درست توی همان اتاقی دراز کشیدم که آقاجان برایمان قصّه می گفت. دعوا سر این بود که کداممان نزدیک تر به آقاجان بخوابیم. دور تا دورِ اتاق، کتابخانه بود. همیشه می‌پرسیدم “آقاجان! یعنی شما همه ی این کتاب ها را خوانده اید؟” می گفت “بعضی هایش را چندین بار!”. فکر …

ادامه نوشته »

رفاقت شعر و نفت

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی نداشتم. “محمدعلی بهمنی” رفیق بزرگتری بود که پیش از هجرت به بندر با هم رفیق شده بودیم. وقتی به این شهر آمدم باید بنیاد زندگی نوی را می …

ادامه نوشته »

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

دست پخت خاله نرجس حرف نداشت. فسنجان های بی نظیری درست می کرد. سر سفره اش که می نشستیم فقط نگران این بودیم وقت کم بیاید و همه ی خورش ها را امتحان نکرده باشیم. تعارف که هیچ، با همدیگر رقابت هم داشتیم. حتّی شده پسرها بشقاب خورشت را بین …

ادامه نوشته »

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، …

ادامه نوشته »