خانه / بایگانی برچسب: روایت بهار (صفحه 2)

بایگانی برچسب: روایت بهار

مادر

از صبح مادر های زیادی را دیده ام که بیمار نبودند امّا درد می کشیدند. پریشان بودند و اشک می ریختند. بارها با هر بار تبِ جگر گوشه هایشان مضطرب می شدند. با هر بار اشک ریختنشان ناله می کردند.با هر بار خون گیری، جیغ کودکشان که بالا می رفت …

ادامه نوشته »

به همین سادگی

باید بگویم که من از تمام موجودات زنده ی پشمالویی که می دانم نمی توانم با آن ها منطقی صحبت کنم و حرفم را بهشان بفهمانم که “من با شما کاری ندارم پس شما هم بی خیال من بشوید!”، وحشت دارم. به خاطر همین فرصت نکردم از گربه ای که …

ادامه نوشته »

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم …

ادامه نوشته »

مهربان‌ترین

درست توی همان اتاقی دراز کشیدم که آقاجان برایمان قصّه می گفت. دعوا سر این بود که کداممان نزدیک تر به آقاجان بخوابیم. دور تا دورِ اتاق، کتابخانه بود. همیشه می‌پرسیدم “آقاجان! یعنی شما همه ی این کتاب ها را خوانده اید؟” می گفت “بعضی هایش را چندین بار!”. فکر …

ادامه نوشته »

رفاقت شعر و نفت

دو سه نفر بودند که همیشه سراغ ما را می گرفتند. من تازه ساکن بندر عباس شده بودم و عملا دوستان زیادی نداشتم. “محمدعلی بهمنی” رفیق بزرگتری بود که پیش از هجرت به بندر با هم رفیق شده بودیم. وقتی به این شهر آمدم باید بنیاد زندگی نوی را می …

ادامه نوشته »

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

دست پخت خاله نرجس حرف نداشت. فسنجان های بی نظیری درست می کرد. سر سفره اش که می نشستیم فقط نگران این بودیم وقت کم بیاید و همه ی خورش ها را امتحان نکرده باشیم. تعارف که هیچ، با همدیگر رقابت هم داشتیم. حتّی شده پسرها بشقاب خورشت را بین …

ادامه نوشته »

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، …

ادامه نوشته »

من دختری معمولی بودم

دوم راهنمایی بودم و بر خلاف سایر دخترهای هم سن و سالم عاشق فوتبال. حتّی پیراهن تیم مورد علاقه ام را هم خریده بودم و زنگ ورزش تن می کردم. مدرسه ی ما سالن ورزشی داشت، چیزی که رویای خیلی از پسرهای دبیرستانی آن زمان بود. در شورای مدرسه پیشنهاد …

ادامه نوشته »