خانه / بایگانی برچسب: روایت بهار

بایگانی برچسب: روایت بهار

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ بیست و چهار ساعته برگشت خانه. از در وارد شد و شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ بیمارهای دیروزش. اوّل از همه به این داستان(رُجوع شود به روایت از‌ما‌بهتران۱) اشاره کرد. همین که گُفت “صلهکفیائیل” …

ادامه نوشته »

از ما بهتران ۱

همان لحظه ی اول که وارد بیمارستان شدند توجهم را به خودشان جلب کردند. پدر و مادری همراه با یک کودک چند ماهه، گمانم شمالی بودند. ساده و روستایی به نظر می رسیدند. با اینکه کودک بد حال به نظر نمی رسید امّا چهره ی پدر و مادر بیش ازحد …

ادامه نوشته »

VOA یا دویچه وله ؟

کارم ادبیات است، درس و مشقم فلسفه و اینترتینمنت ام سینما و نقد سینمایی؛ و یک کافه خاص. خاص الخاص. دو هفته ای است از اخبار فرهنگی و سیاسی جهان بی خبر هستم، نه روی خبرگزاری فارس را دیده ام و نه بی بی سی فارسی را رصد کرده ام. …

ادامه نوشته »

هنوز هستیم

سیزده مان را توی خانه به در کردیم. بدون کباب و کاهو سکنجبین، با میرزا قاسمی و شربت آبلیمو. مهمان ناخوانده هم داشتیم؛ آلرژی بعد از سه ماه کوچ زمستانی بازگشته بود و رفته بود توی جلد آقای خانه. آنقدر قرص ضد حساسیت و سرماخوردگی خورده بود که تمام فواصل …

ادامه نوشته »

هشتم: فیلم

مرد چاق از زن جدا شد و بعد تمام وسایل خانه اش را برای فروش گذاشت. تمام اشیایی که زن با آن ها زندگی کرده، خوابیده، نشسته، راه رفته، لمس کرده، خاطره ساخته و درک کرده را برای فروش فوری گذاشت.

ادامه نوشته »

گریه نمیکنه قدم میزنه!

صبح که از خانه بیرون زدم بارانِ قشنگی می بارید، از آن باران هایی که معید اگر بداند پنجره را چهار طاق باز می گذارد و ساعتی بعد عطسه پشت عطسه، آبریزش و بدن دردش هم شروع می شود. بهش نگفتم. از دیشب بدن درد و گلودردش شروع شده، فقط …

ادامه نوشته »

ناگهان اتّفاق می‌اُفتد

چهل و هشت نفر بودیم، از همان تابستانِ پنج سال پیش که هر کدام رفتیم دنبال سرنوشتمان، هنوز وعده های دوستانه داریم. یک گروه داریم از همین گروه های تلگرامی. با هم می خندیم. با هم اشک می ریزیم. با هم بحث می کنیم. همه‌مان به اتفاق عقیده داریم که …

ادامه نوشته »

سترون رود

دیشب حال اصفهان جور دیگری بود. من و ابراهیم فکر کردیم فقط خودمان این حال را داریم. ارمغان بهداروند همراه با خانواده اش داشت به جمعمان اضافه می شد و این باعث شده بود حس و حالی داشته باشیم. قرار بود من و فاطمه هم با مسعود و حسین و …

ادامه نوشته »

کو ندارد نشان از پدر؟!

و حالا در بهار ۹۶ و در آستانه ی پایانِ دهه ی سومِ زندگی بیش از پیش و زودتر از آن‌چه انتظارش می‌رفت شبیهِ پدرم شده ام. چیزی از دورانِ پُرشور و طراوتِ حدودِ بیست سالگی باقی نمانده هرچند دُچارِ پندگراییِ کهن سالی هم نشده ام هنوز. وسواسِ ایده‌آل‌گراییِ میان …

ادامه نوشته »

بی اخلاقی با خلاق المعانی

قرار نبود اینقدر در اصفهان بمانیم. گفتیم سری می زنیم و می رویم زنجان. برای دیدار با پدر و مادر. اما جاذبه های اصفهان زیبا از یک سو و محبت دوستان شاعر از سویی دیگر پایمان را به خاک اصفهان پیوند زد. دیروز هم مثل روزهای دیگر تصمیم گرفته بودیم …

ادامه نوشته »

روزگار قریب(غریب)

صدای غریبانه ی من را از پاویون می شنوید؛ در حالی که روی تخت دراز کشیده ام و وضعیت فعلی ام را ترحم بر انگیز تر از همیشه می دانم. پاویون اتاقی است با تخت های بسیار، با چراغ های خاموش و پرده های ضخیم که در تمام طول شبانه …

ادامه نوشته »

حجابش را، رعایت کردم

معشوقه می پرسد فلش را از روی عسلی برداشتی؟ می گویم آری. می نشیند پشت فرمان و استارت می زند. وقتی در جاده اقلید-یاسوج بودیم، هر نیم ساعت یکبار طبیعت زیباتر می شد و دشت هایش وسیع تر. صندلی ام را تا ته کشیده ام عقب و جفت پاهایم را …

ادامه نوشته »