خانه / بایگانی برچسب: روایت بهار

بایگانی برچسب: روایت بهار

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ اولش یواشکی، بعدش بلند. عمه ملی آن‌قدر خندید که آبجی گفت: ‌«می پِرِ درد!» ‌یعنی درد پدرم بیاید برایت. ترجمۀ این جمله از خشونت و جذبه‌اش کم می‌کند؛ انگار زهرش گرفته می‌شود و خاصیت لال …

ادامه نوشته »

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و مامان و بابا، قاطی صدای رادیو از توی پذیرایی می‌آمد. خواب‌آلود بلند شدم و رفتم کنارشان. نشسته بودند کنار سفره‌ی هفت‌سینی که مامان، شب قبل توی اتاق پذیرایی روی زمین انداخته بود. این قدیمی‌ترین تصویری …

ادامه نوشته »

خاله جان

خاله جان، خالۀ واقعی من نبود. یکی از خاله‌زاده‌های مامان بود که خاله صدایش می‌کردیم؛ از آن‌ها که بین ده‌ها عمه‌زاده و خاله‌زاده، خاص بود برایمان. مامان و خاله هم‌سن بودند؛ هرچند در دو شهر جدا، اما دوستی‌شان خیلی نزدیک و صمیمی بود. آن موقع که جاده‌های بین‌شهری تمام آسفالت …

ادامه نوشته »

وقتی نیل آرمسترانگ شدم

سرم را از روی گوشی که بلند می‌کنم صدایی گنگ توی گوش‌هایم می‌پیچد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. ساعت روی دیوار بی‌هیچ تعارفی نشان می‌دهد که یک ساعت سرم تو صفحه‌های اینستاگرام و خنده‌های به پهنای صورت و هدیه‌های میلیونی و سفرهای خارجی آدم‌هایی بوده که آن‌ها را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم من …

ادامه نوشته »

ادبیات آزادی‌ست

بسم الله دوست داشتم وقتی این یادداشت را می‌نویسم کمی از بی‌سر و سامانی اطرافم بیرون آمده باشم. دوست‌تر داشتم که میز کارم آنقدر خلوت شده باشد که یک صبح پرنور پشت آن بنشینم و در نهایت آرامش بنویسم. اما حالا این کلمات از دل یک اتاق شلوغ که به …

ادامه نوشته »

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ بیست و چهار ساعته برگشت خانه. از در وارد شد و شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ بیمارهای دیروزش. اوّل از همه به این داستان(رُجوع شود به روایت از‌ما‌بهتران۱) اشاره کرد. همین که گُفت “صلهکفیائیل” …

ادامه نوشته »

از ما بهتران ۱

همان لحظه ی اول که وارد بیمارستان شدند توجهم را به خودشان جلب کردند. پدر و مادری همراه با یک کودک چند ماهه، گمانم شمالی بودند. ساده و روستایی به نظر می رسیدند. با اینکه کودک بد حال به نظر نمی رسید امّا چهره ی پدر و مادر بیش ازحد …

ادامه نوشته »

VOA یا دویچه وله ؟

کارم ادبیات است، درس و مشقم فلسفه و اینترتینمنت ام سینما و نقد سینمایی؛ و یک کافه خاص. خاص الخاص. دو هفته ای است از اخبار فرهنگی و سیاسی جهان بی خبر هستم، نه روی خبرگزاری فارس را دیده ام و نه بی بی سی فارسی را رصد کرده ام. …

ادامه نوشته »

هنوز هستیم

سیزده مان را توی خانه به در کردیم. بدون کباب و کاهو سکنجبین، با میرزا قاسمی و شربت آبلیمو. مهمان ناخوانده هم داشتیم؛ آلرژی بعد از سه ماه کوچ زمستانی بازگشته بود و رفته بود توی جلد آقای خانه. آنقدر قرص ضد حساسیت و سرماخوردگی خورده بود که تمام فواصل …

ادامه نوشته »

هشتم: فیلم

مرد چاق از زن جدا شد و بعد تمام وسایل خانه اش را برای فروش گذاشت. تمام اشیایی که زن با آن ها زندگی کرده، خوابیده، نشسته، راه رفته، لمس کرده، خاطره ساخته و درک کرده را برای فروش فوری گذاشت.

ادامه نوشته »

گریه نمیکنه قدم میزنه!

صبح که از خانه بیرون زدم بارانِ قشنگی می بارید، از آن باران هایی که معید اگر بداند پنجره را چهار طاق باز می گذارد و ساعتی بعد عطسه پشت عطسه، آبریزش و بدن دردش هم شروع می شود. بهش نگفتم. از دیشب بدن درد و گلودردش شروع شده، فقط …

ادامه نوشته »

ناگهان اتّفاق می‌اُفتد

چهل و هشت نفر بودیم، از همان تابستانِ پنج سال پیش که هر کدام رفتیم دنبال سرنوشتمان، هنوز وعده های دوستانه داریم. یک گروه داریم از همین گروه های تلگرامی. با هم می خندیم. با هم اشک می ریزیم. با هم بحث می کنیم. همه‌مان به اتفاق عقیده داریم که …

ادامه نوشته »