خانه / بایگانی برچسب: روایت انتظار

بایگانی برچسب: روایت انتظار

حسرت خداحافظی

داشتند زندگی‌شان را می‌کردند، یکباره جنگ بر سرشان آوار شد. درست مثل یک بلای آسمانی. شبیه وقتی که گزی شیرین می‌جوی و ناگهان بادام موزی وسطش، کامت را تلخ می‌کند.شبیه یک کابوس غیرمنتظره وسط رویایی شیرین. آفتاب گرم و جان‌داری تن شهر را تب‌دار کرده بود. خرداد سال ۱۳۵۹. درست …

ادامه نوشته »

شب ناممکن

دلیجان را رد کرده‌بودم که مدیر حوزه دماوندمان تلفن کرد. حال جواب دادن نداشتم. اگر جواب می‌دادم مجبور می‌شدم با سرهنگ بختیاری هم حرف بزنم. سرهنگ بختیاری راننده‌ی قدیمی خط بود. اسم خودش را گذاشته‌بود سرهنگ. اولین سالی که پایم به جاده اصفهان_تهران باز شد شورلت داشت. یک شورلت سرمه‌ای. خودش می‌گفت کشتی. حالا یک پژو جی ال ایکس مشکی داشت.

ادامه نوشته »

پنج‌شنبه‌های خورشیدی

دستش را روی کمر و شانه‌هایش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش چسباند. انگشت‌هایش را روی موهای نرم او حرکت داد. حتما باز هم خواب دیده‌بود که نیمه‌شب نشسته‌بود روی تخت و با چشم‌های بسته، ناله می‌‌کرد:  «بابایی، بابا، … بابا کجاست؟!» – مامانم، بابایی میاد، بابایی تو …

ادامه نوشته »

الفتی که نیست

می‌خواستم درباره‌ی انتظار مادرِ فیلم شیار ۱۴۳ بنویسم. نشد! درباره‌ی انتظار مادر خودم که چشم‌انتظار علی ماند در سال ۱۳۶۵ و با آمدن پیکر برادرم نه ۶۵ سال که ۶۵ قرن شکست و پیر شد و دم نزد. درباره‌ی انتظار زن‌عمویم که بعدها مادر همسرم شد و با آمدن پیکر علیرضا و محمدش انتظار و فراق و. وصال را از نو معنا کرد انتظار شیار اما یک انتظار معمولی شد که هر مادری تجربه‌اش می‌کند.

ادامه نوشته »

یادگاریِ تر

پیرزن از درد مچاله شده؛ چروک و نحیف. چشم‌هایش در گودی عمیقی پشت نمی از اشک سنگر گرفته‌اند. اشکی که سال‌هاست همانجا نشسته و راه خوب دیدن را بر چشم‌هایش بسته‌اند. خیال بیرون آمدن هم ندارند. کم حرف می‌زند. یعنی اصلا حرف نمی‌زند. خودش که پیشقدم حرف زدن نیست. حرف های دور و برش هم انگار هیچ‌کدام آنقدر چسب ندارند یا قلابشان چنان جانی ندارند که بتوانند حواس او را به خودشان بگیرند.

ادامه نوشته »

امی خانم

ما “امی” خانم صدایش می‌کردیم. بعدها وقتی روی کاغذ دیدم فهمیدم اسمش “ام البنین” بود. از وقتی من به خاطر داشتم همان شکلی بود. زنی لاغر و قدکوتاه با گیسوانی سفید. بیشتر از چهل کیلو وزن نداشت. حتی ممکن است کمتر از این هم بوده باشد. پشت خانه‌ی ما یک …

ادامه نوشته »