خانه / بایگانی برچسب: روایت (صفحه 4)

بایگانی برچسب: روایت

دست دومیِ عزیز

هیجان سرک کشیدن به انباری مادربزرگ همیشه برای من جذاب بود. لباس‌های زری‌ و پولکی که مامانی دیگر نمی‌پوشید؛ کاسه‌های گل قرمزی که بعضی‌هایشان ترک داشت و مامانی گذاشته بودشان کنار که بیشتر از این‌ها دستش ناقص نشود و تلفات ندهد. کمد چوبی عتیقه‌ای که اگر گوشه‌ی موزه‌ای می‌گذاشتندش همه …

ادامه نوشته »

از درد سخن گفتن

اینکه شب تولدم باشد و مجبور باشم سوار اتوبوس «عباس باروت» شوم و تمام شب بر اثر چرت زدن، کله‌ام تلق تلق بخورد به شیشه  و فردایش که مثلا روز چشم گشودنم است، به جای اینکه چشمم به دریا و هوای پاک شهر مه آلودم روشن شود، باید با تهران …

ادامه نوشته »

سیب‌های نارس*

پای منبرم خلوت بود. این برای من که اولین ماه رمضان معمم بودنم را تجربه می‌کردم، سخت و ناخوشایند بود. بعدها منبرهای خلوت را بیشتر دوست داشتم. منبرهای اول که خودم بودم و صاحب مجلس. منبرهایی که حتی صاحب مجلس هم می‌رفت و برای همه‌ی موجودات نادیدنی حرف می‌زدم. آن …

ادامه نوشته »

حال خوبِ خانوادگی ما یخچال‌دارها

در هر خانه‌ای یک چیزی بیشتر از بقیه‌ی چیزها شخصیت دارد. مثلاً یک خانه حیاط با شخصیتی دارد. خانه‌ی دیگر، قالی‌ها و خانه‌ی دیگری هم طاقچه‌هایش ویژه‌اند. در میان خانواده‌ی ما، درِ یخچال‌ها شخصیت‌دار بودند از آن اول. درِ یخچال‌ها، تابلویی از هویت، علایق و سبک زندگیِ ما بودند و …

ادامه نوشته »

نامه‌ای به روبار

با حمیرا دویدیم سمت رودخانه.‌‌‌ دم غروب بود و تا آفتاب خانم آن یکی ورش را ننداخته بود پشت کوه باید برمی‌گشتیم. توی دهات بد می‌دانستند دختر نزدیک غروب خانه نباشد. تمام صبح و عصر را چپیده بودیم بالای تیلار و درخت‌های باغ «ممد دایی» را می‌شمردیم. همین که آفتاب …

ادامه نوشته »

لیلُما

پا نداشت. پای چپش را در انتحاری گم کرده‌ بود. پاچه‌ی پای راستش را بَر زده بود و در آب حوض تکان تکان می‌داد. پایش فَربِه بود و ماه گرفتگی داشت. می‌گفت:«گُلرخ شانه‌اش گل داشته. گل ِ ماه.» می‌گفت: «هرکس را ماه بگیرد عَزَب می‌ماند.» گلرخ ولی عروس شد. عروس …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام ۳

من و مَت ایستاده بودیم وسطِ آفتابی که الان دیگر عمودی و مستقیم می‌تابید بر موهای افشان‌مان. نه. مستقیم و سیخ می‌خورد توی کله‌مان.آن هم آفتاب بیابان‌های شهرِ آفتاب. آقایِ «لایه دوم» نیم‌ساعتی ما را ول کرد و رفت. این بی‌وفایی‌ها دیگر داشت کلافه‌ام می‌کرد. بلاتکلیفی بدتر از ثبوت و …

ادامه نوشته »

محالی مرگ اسطوره

تقریباً ساعت دو بعداز نیمه شب بود که زنگ در خانه را زدند. بیدار شدیم یا بهتراست بگویم زابراه شدیم. یادم نیست عیال در را باز کرد یا من. «محمد فرنود» عکاس روزنامه کیهان بود. _چه خبرشده؟ آرام گفت:«امام فوت کرده.» باورم نمی‌شد. آن روزها پیرمرد در منظر من اسطوره‌ای …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام ۲

دستم را که روی دکمه پِلِی گذاشتم، پرسیدم: ایشان پدرتان هستند؟ می‌گوید: فرقی نمی‌کند و سریع می‌گوید:«ها پدره، چون از ما بزرگتره پدرمونه». ناخواسته و هندلی‌وار خنده می‌زنم. خنده‌ام بهش می‌رساند که منظورش را دریافت کرده‌ام. بی‌وقفه به پدرش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد که: ایشان بانی مسجد هستند. از …

ادامه نوشته »

دیپورت از حرم امام

یازده سال پیش، اولین باری که آن چند پله‌ی خروج از مترو حرم مطهر را بالا رفتم، مردی را دیدم که دست گذاشته بود روی برآمدگیِ جناق سینه‌اش، به ضریح نگاه کرد و گفت: «السلام علیک یا روح الله» و بعد رفت. امروز از همان پله‌ها و همان موضع بالا …

ادامه نوشته »

چراغ خانه‌ی همسایه خاموش است

خانه‌ی خاله‌ی بزرگم یکی از قصرهای رویایی و دوست داشتنی فامیل بود. با کتابخانه‌ی مبله‌ی مختصر اما معجزه‌گرش و اتاق‌های تو در توی دو تخته و بوی مداوم یاس‌های سپید که همیشه در بخشی از حافظه‌ی کودکی‌ام موج می‌زنند. هنوز هم گاهی در خواب و بیداری و در خلسه‌ی مرور …

ادامه نوشته »

سفر رفاقت و همدلی

حوالی غروب روز شنبه ۳۰ اردیبهشت بود که آقای جلالی از بنیاد شعر و ادبیات داستانی زنگ زد و گفت بنیاد چند سالی است که مراسمی را به راه انداخته که در آن شاعران و نویسندگان همراه با عده‌ا‌‌ی از مخاطبان از مسیر کوه‌های شمال به سمت دریا راهپیمایی می‌کنند. …

ادامه نوشته »