خانه / بایگانی برچسب: روایت (صفحه 3)

بایگانی برچسب: روایت

…که جایِ ملال نیست…

«کاشوب» مجموعه‌‌ی بیست‌وسه روایت عاشورایی از نویسندگانی نام‌آشناست. نویسنده‌هایی که بنا‌ بر توضیح ناشر «شغل و گرایش‌های مختلف دارند (و) قرار بوده با لحن توصیفی، نسبت شخصی و زیسته‌ی خودشان با مجالس گذشته و امروز را گزارش کنند.» نخستین نقطه‌ی جذابیت کاشوب، نام جالب و با مسمّای آن است که …

ادامه نوشته »

آشوب متن؛ آشفتگی محتوا

کتاب «کاشوب» را اولین بار در صفحات مجازی دیدم و بعد فکر کردم چه خوب که بخوانم و با آن به استقبال محرم بروم. قصد داشتم مزه‌مزه‌اش کنم و جایی گوشه‌ی ذهنم نکات و ظرایفش را برای مجالس اشک و روضه به خاطر بسپارم. به دستم که رسید، اولین پیشنهاداتم …

ادامه نوشته »

یک روایت از بیست‌وسه روایت

معرفی کتاب این بود: «کآشوب» بیست‌وسه روایت است از روضه‌هایی که زندگی می‌کنیم. طرح جلدش را مدام توی صفحات مجازی می‌دیدم؛ پرچمی سیاه روی دیوار سیمانی، میان هاله‌ای از مه. این‌ها در کنار تعریف و تجمیدهای زیادِ دوستان؛ دلایل آن‌قدر کافی بود که حتما کتاب را تهیه کنم. کتاب که …

ادامه نوشته »

بازخوانی یک روایت

روایت «نفیسه مرشد زاده» از مواجهه‌اش با روضه‌خوانی بیش از آن‌که حامل پیام‌های عمیقی از ماجرای عاشورا و عزاداری برای امام حسین (علیه السلام) باشد، دربردارنده‌ی پیام‌هایی‌ست که از سطح ماجرا فراتر نرفته و هیچ جنبه‌ای از ماجرای عاشورا را برای مخاطبش روشن نمی‌کند. راوی در ابتدا نقش کودکی کنجکاو …

ادامه نوشته »

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل هم که در تهران خانه اجاره کردیم، شوهرم به چند بنگاهی سپرده بود و بعد هم جایی را پسندید و چند تا عکس فرستاد و ما هم گفتیم: «خب!» جهیزیه را بار زدیم و بردیم …

ادامه نوشته »

یک جای دیگر

وقتی آن روز صبحِ شهریور، بابا زنگ زد و گفت یک خانه‌‌ی دیگر هم هست، حامد رفته بود بنگاه تا قول‌نامه‌ی خانه‌‌ی رو به باغ ملی را امضا کند. خانه‌‌ی خوبی بود ولی سر این‌که می‌تواند خانه‌‌ی ما باشد یا نه، خیلی دل‌‌دل کرده بودیم. من در مورد همه‌‌ی قسمت‌‌هایش …

ادامه نوشته »

خانه‌ی عنکبوتی

دنیایی که با رویایمان می‌سازیم، نقطه‌ی پایانی است بر واقعیت‌های ناپسندی که در زندگیمان جاری است. دور و برم را نگاه می‌کنم، از لابلای وسایل، یک کارت ویزیت تبلیغاتی را پیدا می‌کنم و می‌گذارم لای صفحه‌ای که خوانده‌ام. کتاب را داخل کارتن می‌گذارم و دورتادورش را با چسب محکم می‌بندم. …

ادامه نوشته »

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما …

ادامه نوشته »

از «روایت» که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

روایت طیف گسترده‌ای از نوشته‌ها را در برمی‌گیرد: حرف زدن از هرچیزی به هرشکلی گونه ای از روایت است. دو تقسیم بندی کلی برای روایت وجود دارد: داستان و ناداستان. ما در بخش روایت الفیا تمرکز خود را بر ناداستان و شاخه‌های آن گذاشته‌ایم: یادداشت، خاطره‌نویسی، تک‌نگاری، مستندنگاری و سفرنامه …

ادامه نوشته »

من و کباب کوبیده

اهل آشپزی و باز کردن کلیپ آشپزی و سایت‌های آشپزی نیستم که نیستم. نمی‌دانم چه بدبختی‌ای بود که یقه‌ام را گرفت تا کلیپ آموزش ساده‌ی کباب کوبیده را باز کنم. کی؟ چهارشنبه. دیدم طرف نیم کیلو گوشت گوسفندی چرخ‌کرده گرفت؛ دوتا پیاز را با گوشت‌کوب برقی کوبید و ریخت روی …

ادامه نوشته »

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه یا پنجشنبه می‌آمدم تهران و سری به مادرم می‌زدم. پدرم ایران نبود. انگلیس درس می‌خواند. دوره‌ی دکتری را می‌گذراند. همیشه وقت بازگشت به قم، عصرهای جمعه، حال خوبی داشتم. آدم توی جاده که باشد، عصر …

ادامه نوشته »

در رثای فراداستان(۱)

به میرزا که هر چه هست ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست   خیلی اتّفاقی در یکی از روزهای تابستانِ ۸۰ که یادم نمی‌آید به چه بهانه‌ای سر از طبقه‌ی زیرینِ پاساژِ کتابِ جنّتِ مشهد درآورده بودم، اتّفاق اُفتاد. پیرمردی با موهای حنایی (که تا سالِ هشتادوسه، زمانی که …

ادامه نوشته »