خانه / بایگانی برچسب: روایت (صفحه 14)

بایگانی برچسب: روایت

در راه ارمنستانیم

کافه واله. در راه ارمنستانیم و تازه رسیده‌ایم جلفا. دو روز است توی راهیم و تمام بلوارهای آیت‌الله خامنه‌ای که در مسیر جابه‌جا –مظهری از امور شگفتِ حکومت «مدرن» اسلامی- دیده‌ایم، نرسیده در جلفا به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ختم شده است.

ادامه نوشته »

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، …

ادامه نوشته »

حیران در هماگ

بیشترین زمان حضور ما در بندرعباس به دید و بازدید می گذرد. وقتی هر چند ماه یکبار به شهری که تقریبا همه ی اقوام همسرم در آن هستند می آییم و زمان زیادی هم نداریم چاره ای جز این هم نیست. همه توقع دیدار دارند و گپی و گفتی. اما …

ادامه نوشته »

دعای اسموث حاجی بابا

کافه واله. غروب روز دوم آمد؛‌ تیله‌های کوچک رنگی، پشت عدسی‌های کلفت مهربان‌ترش کرده بود. حاجی بابا صدایش می‌کنیم هرچند پسرعموی بابابزرگ باشد، ولی برای ما حاجی‌بابا است؛ از سال ۲۰ هر چه اتفاق در سوادکوه افتاده پیش چشمش است؛ از بودن روس‌ها تا پیام‌های شیخ عبدالله نظری تا قربانی …

ادامه نوشته »

پنجم: نود و پنج مدیون

پنجم ”زندگی هر فرد ، هنگامی که به منزله ی یک کل و در یک کل نگریسته شود، و تنها مهم ترین وجوه آن برجسته شوند، حقیقتا یک تراژدی است؛ اما با گرفتار شدن در جزئیات، حالت کمدی پیدا می کند. زیرا افعال و نگرانی های روزمره، تلاش های بی …

ادامه نوشته »

خدایا به حق هشت و چارت

کافه واله. زنم دیشب می‌خواست برود مهمانی و من ازش اجازه گرفتم و نرفتم. بهش گفتم می‌داند که خیلی اهل مهمانی نیستم. گفتم می‌روم خانه طوقدار پیش بابا و مامان. باران شِکه شِکه می‌زد. هوا سرد شده بود و عمارت طوقدار هم خلوت بود.

ادامه نوشته »

پیام مهم نوروزی پالت (ادام الله ظلّه الوارف)

کافه واله. «آقای ابوبکر البغدادی… آقای ابوبکر البغدادی…» زنم انگار که اسم رییس داعش را پشت تریبون بخواند، داشت به سمت اتاق عمارت بالا نزدیک می‌شد. من می‌خواستم آماده شوم برای شستن تن، ۲ ساعت مانده به تحویل سال. آمد دم در اتاق ایستاد و دوباره گفت: «آقای دکتر ابوبکر …

ادامه نوشته »

آشفته‌خوابِ بیداربخت

چیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!». طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشم‌های ترسیده و خواب‌آلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکی‌مانده‌ که از ترس پریشان شده بودند،‌ اطاق را به هوای مادربزرگ …

ادامه نوشته »

شاهزاده خانوم رنگ ها

یزد کوچه در کوچه قصّه داشت، خانه به خانه رویا… اعجاز نور و رنگ، سایه ی داربست های انگور در دل حوض فیروزه ای، ایوان و اتاق های تو در تو، هشتی و دالان، اتاق آیینه، زیرزمین راز آلود و آب انبار، حیاط اندرونی و مطبخ، خنکای بادگیر، همه و …

ادامه نوشته »

چهارم: نواک مشغله

چهارم خوشبختم در جهانی زندگی می کنم که در آن موسیقی هست. مامن ازلی ابدی برای وامانده ها در زبان. در زبان پنهان می کنیم و در موسیقی عریان. واریاسیون هر نت موسیقایی، رودخانه ای در لابه لای مان خروشان می کند. میان تنهایی و موسیقی قرابتی است تهییج گون. …

ادامه نوشته »

بورسری

کافه واله. دیشب نوبت ما بود و خانه ما. با زنم از بابلسر راه افتادیم سمت خانه؛ عمارتی ویلایی کنار خزر و اکالیپتوس‌های نگهبانش. وقتی رسیدیم، بابا و مامان آماده می‌شدند که بروند فریدونکار. دوست بابا توی فریدونکار مرغابی می‌گیرد از تالاب کنار خزر و از آبش هم ماهی. گفتند …

ادامه نوشته »