خانه / بایگانی برچسب: روایت (صفحه 10)

بایگانی برچسب: روایت

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!” خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم. “چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟” احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار …

ادامه نوشته »

سبز خواهم شد

روز و شب، تداومِ هجومِ سر‌سختانه‌ی باری بود بر سینه‌ی سنگ شده‌ام. قلبم دچار زخم ضخیمی بود از آنگونه که روح را در انزوای خاموش و تارکیش، رو به زوال می‌کشاند. صدایی اما در سرم می‌پیچید که انسان، دشواریِ وظیفه است. که غم، نه گمراه کننده، که راهنمای است.

ادامه نوشته »

غایتمندی

از بچگی نمی‌توانستم بیکار بنشینم. اصلا اگر یک ساعت سرم به کاری گرم نبود احساس بیهودگی می‌کردم. بعدها یافته‌های روانشناسان هم به نفع ما زنان از آب درآمد و گفت: «اگر زن در خانه بنشیند و سرگرمی نداشته‌باشد، افسرده می‌شود. پس چه بهتر که برای خودشان کاری دست و پا کنند.» بخاطر همین روحیه و برای فرار از بیهودگی بود که از سال دوم دانشگاه در فکر مشغول‌شدن به کار بودم. اولین تلاش هم موفقیت‌آمیز بود.

ادامه نوشته »

قتل حاج آقا در یوسف آباد

صد بار دل دل کرده بودم. با خودم تمرین کرده بودم که حرفهایم را چطور بزنم. چطور قاطعانه بگویم که دیگر نمی خواهم ادامه بدهم. آخرین بار روی آخرین پله ی طبقه ی چهارم ایستاده بودم. قبل از آنکه زنگ را بزنم. به طرف پنجره ی راه پله ها برگشته بودم و زل زده بودم به خیابان یوسف آباد.

ادامه نوشته »

اندراحوالات عقیل

اینجا شهر کوچکی‌ست و خیلی‌ها عقیل را می‌شناسند. بیایی و بپرسی، آخر یکی پیدا می‌شود که نشان‌ت بدهد کجاست این عقیل. یا نه، «چهارراه» را بپیچ به جنوب و میدان ساعت را به غرب و از روی پل رودخانه، که شمال‌ش می‌شود مسجد جامع، بگذر و سراغ محله‌ی قدیمی «قلعه‌سر» را بگیر. تا اینجا خودت را رسانده باشی، من را دیگر می‌توانی ببینی که دارم پیاده‌روی بالاسر رودخانه را می‌روم تا برسم به مغازه‌ی کوچک عقیل.

ادامه نوشته »

کسی که می‌شناختم

دختری را می شناختم با رویاهای شیرین و هدف‌های بزرگ و آرزوهایی در دور دست. از همان روزهای کودکی که کتابها و مجله های علمی را به دستش دادند فهمید که باید بزرگ شود. فهمید که باید بلند پرواز باشد و خیز بردارد برای رسیدن به آرزوهایش. فهمید که نباید جامد باشد و بپوسد در روزمرگی‌های ناتمام زندگی.

ادامه نوشته »

دستی صد تومن

با کلی ذوق و خوشحالی ایستاده بود سر کوچه. رفتم جلو و گفتم سلام بابا روزت مبارک. سرمو بوسید و گفت عید تو هم مبارک پسرم.یه پیرهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد. گفت: اینو مادرت خریده دوهزار کم پنجاه تومن.

ادامه نوشته »

من نویسنده‌ام؟

توی مهمانی نشسته ایم. دارم برای خودم میوه پوست میکنم و به آدم هایی که چندان نمی شناسم لبخند می زنم که یکی شان وسط احوال پرسی می پرسد:‌ خب شما چکار میکنید؟‌ جایی مشغول نیستید؟ لبخندم را ادامه می دهم و من و من میکنم: مشغول درسمم فعلا.

ادامه نوشته »

قرص جوشان برای سوغات

تا هوا تاریک شود هرکدام ولو شده‌ایم گوشه‌ای و به کاری مشغول می‌شویم. جای مشخصی برای ساک و کوله‌ها معین می‌کنیم. اولین کار راه انداختن سیم‌کارت‌هاست و ذخیره کردن شماره‌های جدید. بعد هم تماس با خانواده‌هایمان در ایران که خبر سلامتی بدهیم. کلی سفارش می‌کنند که مراقب باشید و ما هم تأکید که بله مراقب هستیم.

ادامه نوشته »

استقبال در فرودگاه خالی

توی بویینگ ام دی سالخورده که جاگیر می شویم تازه متوجه میشوم بیشتر صندلی های هواپیما خالی هستند. چند خانواده دیگر با فرزندشان هم هستند. یک مسافر روحانی با عمامه مشکی را هم می بینم. خانواده ما در سه صندلی کنار هم می نشینیم و محمد و همسرش در ردیف کناری. گوهرشاد کنار پنجره جاگیر می شود و با هیجان کمربند ایمنی را که نمی دانم چطور یادگرفته می بندد.

ادامه نوشته »

مزارشریف جانمونی!

نشسته ایم توی سالن انتظار فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد. از همه بازرسی ها عبور کرده ایم. همه کارها شده و تنها منتظر سوار شدن به هواپیما هستیم. از فروشگاه گوشه سالن پف فیل هزار تومانی را به سه تومان می‌خریم. وقتی برای اداره یک فروشگاه کوچک که توی محله ما یک جوان ۱۸ ساله همه کارهایش را می کند پنج کارمند زن را با یونیفرم یکسان چادر و مانتو بکار می گیرند باید هم با مشتری دولا پهنا حساب کنند.

ادامه نوشته »

نرسیدم آخر…

قاطر، پاهاش تا زیر سینه تو برف فرو می‌رفت اما صداش درنمی‌آمد و هر طور بود راه‌ش را می‌رفت. بارش سنگین بود و بندِ بُنه زیر شکم‌ش داشت شل می‌شد ولی کاری از دست من برنمی‌آمد. باید می‌رفتیم و حالا دیگر قاطر من را پی‌اش می‌کشاند.

ادامه نوشته »