خانه / بایگانی برچسب: روایت (صفحه 10)

بایگانی برچسب: روایت

روضه‌‌ی طلاق

روضه آن سال تمام شد و چهار سال بعد پسرک شده بود چایچیِ افتخاریِ روضه‌‌یی که این‌دفعه میزبانش پدرش بود. سعی می‌کرد نُه تا سینیِ یک‌نفره‌ی چای‌هایی که مستمعین نوشیده بودند را تا مُچ روی دستش بچیند و دوتا را بگذارد رویِ دستِ چپش.

ادامه نوشته »

روا مدار که من نا‌امید برگردم

هنوز تا اذان ظهر مانده که وارد صحن روضه مبارک می‌شویم: همان‌جایی که در اکثر عکس‌ها معلوم است. کف سنگ سفید دارد، آفتاب مستقیم می‌تابد و محوطه خلوت است. بارگاه درست در مرکز این صحن قرار گرفته است. با یک گنبد یک‌دست فیروزه‌ای اصلی که گنبدهای فرعی کوچک‌تر هم کنارش هست. کل بنا با کاشی‌کاری آبی لاجورد و فیروزه‌ای پوشیده شده که نقوش زرد‌رنگ هم زیاد دارد.

ادامه نوشته »

داخلی ۱۰۹

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند.

ادامه نوشته »

شهرکبوتران سفید

خوبی داشتن همسفر سحر خیز این است که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی می بینی نان تازه برای انداختن سفره صبحانه آماده است. تا صبحانه بخوریم ویس هم آمده جلوی در خانه و بلاخره همدیگر را در آغوش می گیریم. ویس از معدود دوستان افغان ماست که چد سال پیش سفری هم به ایران داشته و او را در تهران هم دیده ایم. ادامه ارتباط هم به همان فیس بوک بر می گردد و احوال پرسی های هر از گاه.

ادامه نوشته »

نوشتن نه کار است نه شُلغ!

باریکه‌راه خاکی و کج و معوج منتهی به «دیوکلا» را می‌گذرانیم. راه، مرز شالیزارها و دشت‌های عریانی است که برای نشاء برنج آماده می‌شوند. هنوز از هوای دم‌کرده و شرجی شمال، خبری نیست و نهال‌های پرتقال و نارنج، آن‌ها که از سرمای لعنتی زمستان و برف ناخوانده شمال، جان به …

ادامه نوشته »

دوره‌ی تمام‌شده

۱.  پرسید فرآیند تصفیه آب را می‌دانی؟ توضیح دادم. هوش زیادی نمی‌خواست دانستن این موضوع که با چنین سوالی مواجه می‌شوم. پرسید چرا می‌خواهی کار کنی؟ نوزده ساله بودم؛ چرا باید در این سن کار می‌کردم؟ پرسیدم، شما چرا کار می‌کنید؟ قیافه‌اش شد مثل بازجوهایی که می‌گویند «اینجا فقط من …

ادامه نوشته »

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

رفته بودیم برای بابا لباس بخریم؛ روز مرد بود ناسلامتی. خودش هم آمده بود. اینجور لباس ها انتخاب کردنش آسان نیست، از آخرین باری که پا به این لباس فروشی ها گذاشتم پنج سال می گذرد. اوضاع خیلی نسبت به گذشته فرق کرده است. رنگ های شاد بیشتری به بازار …

ادامه نوشته »

کار در “بار”

دور میدانِ هاراپاراکِ یراوان می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. از مرز با یک راننده تریلی ایرانی تُرکِ قدبلند و تَرکه‌ای آشنا شده بودم و ده دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود به ماشین‌اش در گاراژ ورودی شهر سر بزند و برگردد. خیابان های سه طرفِ میدان پر بودند از کافه‌رستوران‌هایی …

ادامه نوشته »

به خاطر یک مشت دلار

من مانده بودم و چهاردیواری خانه. ساعت ها و دقیقه و ثانیه ها را می شمردم تا شب شود. دزدکی زندگی می کردم. گوشی موبایلم که زنگ می خورد، سرم را از پنجره می کردم بیرون و صحبت می کردم: سلام مامان…خوبم…خبری نیست…آره دیگه. سرکارم… شلوغم مثل همیشه. عصر که …

ادامه نوشته »

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد …

ادامه نوشته »

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!” خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم. “چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟” احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار …

ادامه نوشته »

سبز خواهم شد

روز و شب، تداومِ هجومِ سر‌سختانه‌ی باری بود بر سینه‌ی سنگ شده‌ام. قلبم دچار زخم ضخیمی بود از آنگونه که روح را در انزوای خاموش و تارکیش، رو به زوال می‌کشاند. صدایی اما در سرم می‌پیچید که انسان، دشواریِ وظیفه است. که غم، نه گمراه کننده، که راهنمای است.

ادامه نوشته »