خانه / بایگانی برچسب: روایت

بایگانی برچسب: روایت

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف …

ادامه نوشته »

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم. امان مبصر کلاس …

ادامه نوشته »

هوشنگ مهرور اصلی

چند سال پیش، عید نوروز رفته بودیم گیلان. نزدیک کیاشهر، یک مجتمع تفریحی بود که اسمش یادم نیست. آن­جا مهمان پدرخانمم بودیم. یک روز پس از صبحانه (که به رسم روزهای تعطیل، حوالی ظهر خورده می­‌شود) گفتیم برویم یک چرخی در انزلی بزنیم. تا حاضر شویم و راه بیفتیم و …

ادامه نوشته »

روایتی از صِرب، سُرب، سربرنیتسا

سفر دو سال قبل «مسعود دیانی» به بوسنی، مهم‌ترین عامل سفر پارسال «مهدی قزلی»، «علی اکبر شیروانی» و من به بوسنی بود؛ البته این سفر -با این که طاعنان بی‌کار نبودند- هیچ ربطی به بنیاد و وزارت ارشاد نداشت. رابط ما با بوسنی و آقای «زارعان» و «امجد جاودان» در …

ادامه نوشته »

منفی دویست و هفتاد و سه درجه

اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم …

ادامه نوشته »

فرح، خوب کرنر می‌زد!

بیست و یک سال قبل، در حالی که دو نمایشگاه کتاب و مطبوعات دوشادوش هم برگزار می‌شد، کارمند خانه روزنامه‌نگاران جوان بودم. طرح برگزاری نشستی را به محمدرضا زائری، مدیرعامل «خانه» دادم که طبق آن، سراغ روزنامه‌نویس‌ها و گزارشگران قدیمی برویم و بیاوریمشان غرفه خودمان. هرچه تقلا کردیم و دست …

ادامه نوشته »

سیدناالشهید؛ فراتر از نام و یاد (۱)

یاد و نام چیست که مرگ نیز نمی‌تواند نقش آن را زایل کند؟ ویژه آنگاه که به نظم یا نثر یا نقش از ژرفای جان و خرد سربرمی‌آورد. با بسیاری کسان از خُرد و کلان همراه و همدل و هم‌زبان بوده‌ام و هر یک در خاطر من قلمرویی دارند. برخی …

ادامه نوشته »

در رفتن جان از بدن

لم داده‌بودم روی صندلی اورژانس و نفسی تازه می‌کردم. روز سوم ماه مبارک بود و دو ساعت مانده به افطار. داشتم با خودم می‌گفتم طاقت آدم خیلی بیشتر از آن چیزی‌ست که فکرش را بکند. توانسته بودم کشیک جراحی را با همه‌ی سر پا ایستادن و کار سنگینش با زبان …

ادامه نوشته »

بوکوحرام*

دقیقاً بیست‌وچهار ساعت بعد از اینکه مِیدِگوری- شهری در ایالت بورنو، در شمال شرقی نیجریه، که بوکوحرام اولین بار آنجا ظاهر شد- را ترک کردم، هزاران نفر به خاطر غذا، بالباس‌های کهنه به خیابان‌هایی که با باد جارو شده بود، هجوم‌آورند. دوستی که در طول بازدیدم از پایتخت قدیمی دیده …

ادامه نوشته »

دست دومیِ عزیز

هیجان سرک کشیدن به انباری مادربزرگ همیشه برای من جذاب بود. لباس‌های زری‌ و پولکی که مامانی دیگر نمی‌پوشید؛ کاسه‌های گل قرمزی که بعضی‌هایشان ترک داشت و مامانی گذاشته بودشان کنار که بیشتر از این‌ها دستش ناقص نشود و تلفات ندهد. کمد چوبی عتیقه‌ای که اگر گوشه‌ی موزه‌ای می‌گذاشتندش همه …

ادامه نوشته »

از درد سخن گفتن

اینکه شب تولدم باشد و مجبور باشم سوار اتوبوس «عباس باروت» شوم و تمام شب بر اثر چرت زدن، کله‌ام تلق تلق بخورد به شیشه  و فردایش که مثلا روز چشم گشودنم است، به جای اینکه چشمم به دریا و هوای پاک شهر مه آلودم روشن شود، باید با تهران …

ادامه نوشته »

سیب‌های نارس*

پای منبرم خلوت بود. این برای من که اولین ماه رمضان معمم بودنم را تجربه می‌کردم، سخت و ناخوشایند بود. بعدها منبرهای خلوت را بیشتر دوست داشتم. منبرهای اول که خودم بودم و صاحب مجلس. منبرهایی که حتی صاحب مجلس هم می‌رفت و برای همه‌ی موجودات نادیدنی حرف می‌زدم. آن …

ادامه نوشته »