خانه / بایگانی برچسب: روایت

بایگانی برچسب: روایت

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل هم که در تهران خانه اجاره کردیم، شوهرم به چند بنگاهی سپرده بود و بعد هم جایی را پسندید و چند تا عکس فرستاد و ما هم گفتیم: «خب!» جهیزیه را بار زدیم و بردیم …

ادامه نوشته »

یک جای دیگر

وقتی آن روز صبحِ شهریور، بابا زنگ زد و گفت یک خانه‌‌ی دیگر هم هست، حامد رفته بود بنگاه تا قول‌نامه‌ی خانه‌‌ی رو به باغ ملی را امضا کند. خانه‌‌ی خوبی بود ولی سر این‌که می‌تواند خانه‌‌ی ما باشد یا نه، خیلی دل‌‌دل کرده بودیم. من در مورد همه‌‌ی قسمت‌‌هایش …

ادامه نوشته »

خانه‌ی عنکبوتی

دنیایی که با رویایمان می‌سازیم، نقطه‌ی پایانی است بر واقعیت‌های ناپسندی که در زندگیمان جاری است. دور و برم را نگاه می‌کنم، از لابلای وسایل، یک کارت ویزیت تبلیغاتی را پیدا می‌کنم و می‌گذارم لای صفحه‌ای که خوانده‌ام. کتاب را داخل کارتن می‌گذارم و دورتادورش را با چسب محکم می‌بندم. …

ادامه نوشته »

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما …

ادامه نوشته »

از «روایت» که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

روایت طیف گسترده‌ای از نوشته‌ها را در برمی‌گیرد: حرف زدن از هرچیزی به هرشکلی گونه ای از روایت است. دو تقسیم بندی کلی برای روایت وجود دارد: داستان و ناداستان. ما در بخش روایت الفیا تمرکز خود را بر ناداستان و شاخه‌های آن گذاشته‌ایم: یادداشت، خاطره‌نویسی، تک‌نگاری، مستندنگاری و سفرنامه …

ادامه نوشته »

من و کباب کوبیده

اهل آشپزی و باز کردن کلیپ آشپزی و سایت‌های آشپزی نیستم که نیستم. نمی‌دانم چه بدبختی‌ای بود که یقه‌ام را گرفت تا کلیپ آموزش ساده‌ی کباب کوبیده را باز کنم. کی؟ چهارشنبه. دیدم طرف نیم کیلو گوشت گوسفندی چرخ‌کرده گرفت؛ دوتا پیاز را با گوشت‌کوب برقی کوبید و ریخت روی …

ادامه نوشته »

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه یا پنجشنبه می‌آمدم تهران و سری به مادرم می‌زدم. پدرم ایران نبود. انگلیس درس می‌خواند. دوره‌ی دکتری را می‌گذراند. همیشه وقت بازگشت به قم، عصرهای جمعه، حال خوبی داشتم. آدم توی جاده که باشد، عصر …

ادامه نوشته »

در رثای فراداستان(۱)

به میرزا که هر چه هست ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست   خیلی اتّفاقی در یکی از روزهای تابستانِ ۸۰ که یادم نمی‌آید به چه بهانه‌ای سر از طبقه‌ی زیرینِ پاساژِ کتابِ جنّتِ مشهد درآورده بودم، اتّفاق اُفتاد. پیرمردی با موهای حنایی (که تا سالِ هشتادوسه، زمانی که …

ادامه نوشته »

گداخانه محمدعلی زم  

از راست: محمدرضا سرشار، محمدعلی زم|حوزه هنری   اوایل دهه ۷۰ دوقطبی عجیبی بین نویسندگان کودک و نوجوان وجود داشت. یک عده زیر عَلَم مجله «سروش نوجوان» به سردبیری زنده‌یاد قیصر امین‌پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی سینه می‌زدند و گروهی زیر بیرق مجله «سوره نوجوانان» به رهبری محمدرضا …

ادامه نوشته »

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف …

ادامه نوشته »

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم. امان مبصر کلاس …

ادامه نوشته »

هوشنگ مهرور اصلی

چند سال پیش، عید نوروز رفته بودیم گیلان. نزدیک کیاشهر، یک مجتمع تفریحی بود که اسمش یادم نیست. آن­جا مهمان پدرخانمم بودیم. یک روز پس از صبحانه (که به رسم روزهای تعطیل، حوالی ظهر خورده می­‌شود) گفتیم برویم یک چرخی در انزلی بزنیم. تا حاضر شویم و راه بیفتیم و …

ادامه نوشته »