خانه / بایگانی برچسب: بهار

بایگانی برچسب: بهار

مرام ما

برای این‌که قارئین گرامی ما از روح یک مجله با مسلکی مطلع شوند، لازم دیدیم، مقاله اول این شماره را در روی زمینه مرام و نظریات خودمان قرار دهیم. مجله (دانشکده) برای ترویج روح ادبی و تعیین خط مشی جدیدی در ادبیات ایران ایجاد می‌شود _این مجله را (دانشکده) اداره …

ادامه نوشته »

باقیماندۀ بهشت

«تو زمین را خشک و بی گیاه می‌بینی؛ پس هنگامی‌که باران بر آن نازل می‌کنیم به‌شدت به جنبش درآید و رشد نماید. فصلت/۵۴» آب در مدار ما نبود. این یعنی جایی خیلی بالاتر از زمین ما، باغ‌ها آب می‌خوردند؛ ولی می‌خواستیم باغ را بکولیم. لازم بود چهار پنج مرد بیل …

ادامه نوشته »

جاده دوطرفه‌ فلسفه و رمان

چهارسال پیش، دوستم که خانه شان شهرری بود، عصرها، آنهم هر روز خدا، سوار قطار متروی میرداماد می شد و می رفت خیابان یخچال؛ چند ساعتی می ماند و بعدش همان مسیر را برمی گشت تا خانه شان. صبح هایی هم که می آمد دانشگاه و فرصتی جور می‌شد که …

ادامه نوشته »

هفتم: غنود

یک فصل مانده بود تا برادران کارامازوف تمام شود که به آنجا رسیدیم. باغ عدن بود که در چشمانم تکه و پاره می شد. تکه پاره هایش را جمع کردم. چشم اندازی شد در دوردست. در ایوان ، کنار پرتگاه ایستاده بودم در انتظار اشراق ها: تناسل درختان و هسهسه …

ادامه نوشته »

آشفته‌خوابِ بیداربخت

چیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!». طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشم‌های ترسیده و خواب‌آلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکی‌مانده‌ که از ترس پریشان شده بودند،‌ اطاق را به هوای مادربزرگ …

ادامه نوشته »

اسب را بگیر

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی می دیدی که آنها هم بفهمی نفهمی دچار خوف شده اند. وقتی عصبی می شد سبیلش می لرزید، گونه هایش سرخ می شد و چشمهایش دو دو می …

ادامه نوشته »

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

یک سر فنرِ بلند را فرو کرد در دهانه‌ی چاه مستراح. سرِ دیگر فنر را گذاشت در دستگاهی به قاعده‌ی یک چرخ خیاطی. دستگاه را روشن کرد و صدای تِر تِر از دستشوئی در تمام خانه پخش شد. فنر لرزید. آهسته تکان خورد و چرخید و فرو رفت در چاهِ …

ادامه نوشته »

بادگیرها

نمی‌دانم چندمین سالیست که روز مادر نمی‌توانم کنارش باشم، توقّعی هم ندارد، گله‌گی هم نمی‌کند، گاهی حتّی زودتر از خودم زنگ می‌زند برای تبریک، بدون این‌ که بخواهد به رویم بیاورد. این بار هم تلفن به دادمان رسید، شلوغی اطراف نگذاشت بفهمد که بغض کرده‌ام، من هم ترجیح دادم فکر …

ادامه نوشته »

یکم و دوم

یکم حس نوی این ایام که جور آفتاب را هم عوض کرده، برایم باری از مرض ها و طغیان ها را تداعی می کند. بهار فصل مریضی طبیعت است. انسان از طبیعت رها نیست، گواه آن هجوم همین امراض است بر من. این عدولی که نامش را مرض گذاشتم تنها …

ادامه نوشته »

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

آن دو نفر مشغول صحبت بودند که خوابم برده بود. داشتند درباره‌ی خدمت در گارد سواره با هم صحبت می‌کردند. قبل از این که آن دو نفر درباره خدمت در گارد سوار با هم صحبت کنند، با آنها و چند نفر از افراد دیگر منتسب به حکومت، در مهمانی بزرگی …

ادامه نوشته »