خانه / بایگانی برچسب: انتظار

بایگانی برچسب: انتظار

حسرت خداحافظی

داشتند زندگی‌شان را می‌کردند، یکباره جنگ بر سرشان آوار شد. درست مثل یک بلای آسمانی. شبیه وقتی که گزی شیرین می‌جوی و ناگهان بادام موزی وسطش، کامت را تلخ می‌کند.شبیه یک کابوس غیرمنتظره وسط رویایی شیرین. آفتاب گرم و جان‌داری تن شهر را تب‌دار کرده بود. خرداد سال ۱۳۵۹. درست …

ادامه نوشته »

پنج‌شنبه‌های خورشیدی

دستش را روی کمر و شانه‌هایش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش چسباند. انگشت‌هایش را روی موهای نرم او حرکت داد. حتما باز هم خواب دیده‌بود که نیمه‌شب نشسته‌بود روی تخت و با چشم‌های بسته، ناله می‌‌کرد:  «بابایی، بابا، … بابا کجاست؟!» – مامانم، بابایی میاد، بابایی تو …

ادامه نوشته »

یادگاریِ تر

پیرزن از درد مچاله شده؛ چروک و نحیف. چشم‌هایش در گودی عمیقی پشت نمی از اشک سنگر گرفته‌اند. اشکی که سال‌هاست همانجا نشسته و راه خوب دیدن را بر چشم‌هایش بسته‌اند. خیال بیرون آمدن هم ندارند. کم حرف می‌زند. یعنی اصلا حرف نمی‌زند. خودش که پیشقدم حرف زدن نیست. حرف های دور و برش هم انگار هیچ‌کدام آنقدر چسب ندارند یا قلابشان چنان جانی ندارند که بتوانند حواس او را به خودشان بگیرند.

ادامه نوشته »