خانه / بایگانی برچسب: افغانستان

بایگانی برچسب: افغانستان

خانه‌ی مولانا

نزدیک ظهر شده، از آن بالا چند کودک را می‌بینیم که در حیاط بزرگ جلوی خانه‌شان مشغول بادبادک‌بازی یا همان گودی پرانی هستند. تفریح خوشایند کودکان افغانستان. یاد رمان بادبادک‌باز می‌افتم. بخشی از تصاویر ذهنی‌ام از افغانستان با آن رمان گره‌خورده است. اصلاً یکی از نیروهای محرک برای دیدن این …

ادامه نوشته »

بر بلندای بلخ

«در هوای بلخ انگار افسون جریان دارد. شعر مولانا شناور است... دنیا بین خاک و آسمان متوقف می شود و تو با سپیدارها قد می‌کشی، دلت میخواهد مثل همان درخت ها ریشه ات را ثابت کنی و تا قیامت به بالای سرت دست به دعا برداری...»

ادامه نوشته »

عطر شکوفه های بادام

آخرین جمعه سال ۹۵ با یک گردش خانوادگی در شهر بلخ رقم می خورد. یک شهر رویایی که در تاریخ و ادبیات بارها نام آن را در کنار نام مولوی شنیده ایم. مولانا جلال الدین محمد بلخی! شهری در جنوب آمودریا و شمال هندوکش، شهری که زخم مغول ها را بر خود دارد و مرهم دوره تیموری را. همه اینها را ما در کتاب ها خوانده ایم و حالا قرار است به تماشا برویم.

ادامه نوشته »

قایم موشک بازی در فرش فروشی ۲

هنوز برای بازارگردی فرصت داریم از جلوی چند مغازه لوازم التحریر فروشی می گذریم. سرکی هم به داخل می زنیم و برای گوهرشاد مدادتراش می خریم که مدادرنگی هایش را در طول سفر بتراشد. همراه آوردن اسباب نقاشی به همراه وسایل کاردستی مثل قیچی و چسب، مهره های رنگی، نخ و کش برای سفر بردن یک کودک سه ساله مثل گوهرشاد بسیار کارگشا و موثر است.

ادامه نوشته »

قایم‌موشک‌بازی در فرش‌فروشی ۱

از خانواده ویس که خداحافظی می‌کنیم عصر شده. گوهرشاد را به‌سختی از بچه‌های خانه و اسباب‌بازی‌ها جدا می‌کنیم و راه می‌افتیم. با هم خوب هم‌بازی شده بودند و کارتون می‌دیدند. اما در حین بازی‌شان بعضی وقت‌ها ناگهان می‌آمد طرف ما و دو پسر‌بچه هم پشت سرش.

ادامه نوشته »

روا مدار که من نا‌امید برگردم

هنوز تا اذان ظهر مانده که وارد صحن روضه مبارک می‌شویم: همان‌جایی که در اکثر عکس‌ها معلوم است. کف سنگ سفید دارد، آفتاب مستقیم می‌تابد و محوطه خلوت است. بارگاه درست در مرکز این صحن قرار گرفته است. با یک گنبد یک‌دست فیروزه‌ای اصلی که گنبدهای فرعی کوچک‌تر هم کنارش هست. کل بنا با کاشی‌کاری آبی لاجورد و فیروزه‌ای پوشیده شده که نقوش زرد‌رنگ هم زیاد دارد.

ادامه نوشته »

شهرکبوتران سفید

خوبی داشتن همسفر سحر خیز این است که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی می بینی نان تازه برای انداختن سفره صبحانه آماده است. تا صبحانه بخوریم ویس هم آمده جلوی در خانه و بلاخره همدیگر را در آغوش می گیریم. ویس از معدود دوستان افغان ماست که چد سال پیش سفری هم به ایران داشته و او را در تهران هم دیده ایم. ادامه ارتباط هم به همان فیس بوک بر می گردد و احوال پرسی های هر از گاه.

ادامه نوشته »

قرص جوشان برای سوغات

تا هوا تاریک شود هرکدام ولو شده‌ایم گوشه‌ای و به کاری مشغول می‌شویم. جای مشخصی برای ساک و کوله‌ها معین می‌کنیم. اولین کار راه انداختن سیم‌کارت‌هاست و ذخیره کردن شماره‌های جدید. بعد هم تماس با خانواده‌هایمان در ایران که خبر سلامتی بدهیم. کلی سفارش می‌کنند که مراقب باشید و ما هم تأکید که بله مراقب هستیم.

ادامه نوشته »

استقبال در فرودگاه خالی

توی بویینگ ام دی سالخورده که جاگیر می شویم تازه متوجه میشوم بیشتر صندلی های هواپیما خالی هستند. چند خانواده دیگر با فرزندشان هم هستند. یک مسافر روحانی با عمامه مشکی را هم می بینم. خانواده ما در سه صندلی کنار هم می نشینیم و محمد و همسرش در ردیف کناری. گوهرشاد کنار پنجره جاگیر می شود و با هیجان کمربند ایمنی را که نمی دانم چطور یادگرفته می بندد.

ادامه نوشته »

مزارشریف جانمونی!

نشسته ایم توی سالن انتظار فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد. از همه بازرسی ها عبور کرده ایم. همه کارها شده و تنها منتظر سوار شدن به هواپیما هستیم. از فروشگاه گوشه سالن پف فیل هزار تومانی را به سه تومان می‌خریم. وقتی برای اداره یک فروشگاه کوچک که توی محله ما یک جوان ۱۸ ساله همه کارهایش را می کند پنج کارمند زن را با یونیفرم یکسان چادر و مانتو بکار می گیرند باید هم با مشتری دولا پهنا حساب کنند.

ادامه نوشته »

رهنورد زریاب: دولت ما و دولتمردان برای پدیده‌هایی به نام هنر، فرهنگ و ادب هیچ ارزشی قائل نیستند

اکنون ادبیات داستانی بهترین خاستگاه چندصدایی برای رسیدن به چنین گفتمانی را در خود دارد و قادر است پیچیدگی‌های فرهنگ‌های مختلف را برای همگان باز ‌کند تا فهم بهتری از جوامع بیابیم. از این رو، به‌نظر می‌رسد هم‌زبانی می‌تواند بهترین راه برای تعامل اندیشه و گفتمان شناخت صحیح‌تر دو کشور همسایه باشد.

ادامه نوشته »