خانه / کتابخانۀ الف‌یایی‌ها / جستار بخوانیم/ کافکا در کرانه: پورتال رؤیا و واقعیت

جستار بخوانیم/ کافکا در کرانه: پورتال رؤیا و واقعیت

اشاره. کارین سرخیل پیشنهاد خواندن کتاب «کافکا در کرانه» هاروکی موراکامی را برای کتاب‌خانه الفیایی‌ها آورده است؛ به بهانه نامزد شدن نویسنده در جایزه‌ی نوبل.

«برای من نوشتن یک رمان مثل دیدن یک رؤیا است. نوشتن یک رمان به من اجازه می‌دهد که وقتی بیدارم به خواست خود رؤیا ببینم. می‌توانم رؤیای دیروز را ادامه دهم، کاری که در زندگی هر روزه نمی‌توان انجام داد. این همچنین راهی است تا در آگاهی خودم عمیق شوم. پس با این‌که آن (رمان) را رؤیاگونه می‌بینم، برای من یک رؤیا نیست، فانتزی نیست، برای من این چیز رؤیاگونه، بسیار واقعی است.» هاروکی موراکامی

کافکا در کرانه اودیسه‌ای مدرن است. اسطوره‌ای که برای این دنیاست. در این زمان نفس می‌کشد. رمانی که اگرچه سورئال است، دور نیست. در دسترس و قابل لمس است. موراکامی، سنت‌شکنانه، با المان‌های فراواقع هم‌چون هر چیز حقیقی دیگری برخورد می‌کند، به گونه‌ای که مقدمه‌ی یک چیز غیر عادی، یک چیز کاملا عادی است. برای مثال مقدمه‌ی هم‌صحبتی با یک گربه، گپ درباره‌ی آب و هواست. موراکامی اصراری بر غیر واقعی بودن المان های سوررئال ندارد، بر آن‌ها تأکیدی نمی‌کند و ساده از آنها می‌گذرد. واقعیت و فراواقعیت به گونه‌ای با هم ترکیب شده‌اند که نمی‌توان از هم جدایشان دانست. توصیفات مورد استفاده در شعر (تیر‌های چراغی که تاریکی را می‌لیسند) با کلیشه‌های تابع عادت ( دیواری که به دور خود کشیده‌ام) کنار هم قرار گرفته است. داستان به واقع دنیای خودش را دارد. دنیایی بین دنیای آهنی ما و دنیای سبز هابیت‌ها یا سرزمین پریان برادران گریم. همین خاصیت و ادغام کتاب را رؤیاگونه می‌سازد. شما در دنیای موراکامی شناورید. هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد و هر چیزی ممکن است با چیز دیگری موجودی جدید بسازد.

ویژگی دیگری که خواندن این کتاب را به خواب دیدن شبیه ساخته، خطی نبودن داستان است. در یک داستان با ساخت سنتی، داستان با سرعتی متوسط و منسجم پیش می‌رود، در نقطه‌ی اوج سرعت بیشتر می‌گردد، به نهایت خود می‌رسد و بعد در پایان، دوباره سرعت کم می‌شود، داستان تمام شده و به صورت یک بسته‌ی کاغذپیچ‌شده تحویل خواننده داده می‌شود. داستان سنتی موانع و سؤال‌هایی به وجود می‌آورد، موانع را روشن می‌سازد و از بین می‌برد وسؤال‌ها را پاسخ می‌دهد. یک داستان سنتی با کیفیت، در پایان به شما حس سفری تمام شده را می‌دهد.

ساختار کافکا در کرانه اما متفاوت است. داستان به طور کلی دو کاراکتر را دنبال می‌کند و خط داستانی بین ماجرای هر کدام می‌رود و بر می‌گردد: کافکا تامورا، پسری ۱۵ ساله و ناکاتا ساتورو پیرمردی که با گربه‌ها حرف می‌زند. دو کاراکتر با هم برخورد نمی‌کنند و با وجود طی کردن مسیری بسیار مشابه همیشه به اندازه‌ی یک قدم با هم فاصله دارند. کافکا و ناکاتا هر دو در حال فرارند، در حال فرار از یک واقعیت رؤیاگونه یا از دیدی دیگر،  رؤیایی واقعی و هر دو در جست‌وجوی چیزی‌اند. چیزی که هنوز به ماهیتش آگاهی ندارند. کافکا و ناکاتا هر کدام به شیوه‌ی خود با سؤال‌ها در جدال و کش‌مکشند. دو حالت برخورد با یک سؤالند. ناکاتا با سؤال‌ها مانند چیزی ناکامل و ناتمام برخورد نمی‌کند، به دنبال پاسخ نیست، سؤال‌ها را همان گونه‌ای که هستند می‌پذیرد. کافکا در طرفی دیگر به دنبال حل سؤال‌هاست. عملکردی که اکثر اوقات به انجام نمی‌رسد و سؤال‌های بیشتری می‌سازد.

هاروکی موراکامی اما با سؤال‌ها به روش ناکاتا برخورد می‌کند. کافکا در کرانه قول پاسخ به سؤالی را نمی‌دهد. بازیگوشانه سؤال‌های تازه‌ای می‌سازد، گره‌هایی تازه‌ای می‌بافد، گره برای گره؛ نه برای باز کردن گره. از آنجایی که نقطه‌ی اوج خاصی برای داستان قبل از نوشتنش در نظر گرفته نشده بود داستان سرعت مشخصی ندارد و در پایان هم، با این که ماجرا‌های اصلی به گونه‌ای انگار تمام شده، پایان بسته نیست. به قول معروف پاپیون‌زده نیست و سؤال‌های از قبل انباشته شده آن‌قدر زیادند که شاید تنها سؤالی که ایجاد شود کلمه‌ی چرا در نهایت فردیتش باشد.

کافکا در کرانه مثل اکثر کارهای دیگر موراکامی خواننده را با یک حس محو باقی می‌گذارد که نمی‌توان روی آن دست گذاشت. حسی که یافتن نمونه‌ی دیگری از آن تقریبا ناممکن است. حسی که با شما می‌ماند و ترک‌تان نمی‌کند. دقیقا مثل حسی که بعد از یک خواب عمیق دارید، بعد از یک رؤیا که جزئیاتش را به یاد نمی‌آورید. تشخیص این‌که چه چیزی باعث به وجود آمدن این حس شده سخت و شاید ناممکن باشد. حدس می‌زنم که شاید به دلیل این باشد که موراکامی اکثر قانون‌ها را شکسته، به این دلیل باشد که عادت‌های ما را در نهایت ظرافت با چیزهای غیر عادی مخلوط کرده، شاید هم به دلیل توصیفات شبیه شعرش باشد. به اطمینان نمی‌توان گفت، اما شکی در این نیست که موراکامی سبک خودش را دارد، سبکی که ویژگی رؤیاگونه بودنش در بهترین شکل در کافکا در کرانه نشان داده شده. کافکا در کرانه ادعا می‌کند که انسان‌ها در رابطه با رؤیایشان مسئولند. می‌پرسد مگر جز این است که هر رؤیایی به گونه‌ای اتفاق افتاده و به این ترتیب می‌پرسد اصلا چیزی به اسم رؤیا وجود دارد؟ شاید این سؤال به تنهایی نثر منحصر به فرد داستان را توجیح کند. راوی داستان کتاب سرگذشت پرنده‌ی کوکی (نوشته‌ی موراکامی) می‌گوید: «بهترین راه اندیشیدن درباره‌ی حقیقت، دور شدن از آن تا حد ممکن است.» ممکن است البته!

همچنین ببینید

خالقِ اربابِ‌ حلقه‌ها بالاخره مُرد!

به مناسبتِ سالمرگِ خالقِ اربابِ‌حلقه‌ها و زاده‌شدن آخرین کتاب‌ش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *