خانه / داستان / بریده کتاب آینده/ هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

بریده کتاب آینده/ هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

اشاره: بریده‌ای از رمان «هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد» نوشته‌ی خانم ندا رسولی را می‌خوانیم. بخشی از وقایع این رمان، در بستری از تاریخ اتفاق افتاده است. این کتاب در آینده‌ای نزدیک به چاپ خواهد رسید.

پیچیدند توی راه باریکه­‌ی بینِ تپه و رودخانه. و هنوز از سربالایی خاکیِ تپه بالا نرفته بودند که یک‌دفعه سارگل رویش را، از روبه‌رو برگرداند و منیژه با چادرش چشم‌هایش را پوشاند و گفت: «وای یا اباالفضل!»

جلوتر و کنارِ رودخانه لباس‌هایی روی زمین پخش‌و‌پلا بودند و دوتا مردِ مو بور و سرخ ‌پوست تا سینه توی آب بودند و ایستاده. چند مرد آن‌طرف‌تر شنا می‌کردند و داشتند دور می‌شدند؛ یکی که لرز انداخت به جان منیژه و باعث شد که چشم‌هایش را بپوشاند، برهنه ایستاده بود لبِ رود و تازه می‌خواست برود توی آب. دو مردِ ایستاده، دستِ هم را گرفتند و شروع کردند به راه رفتن توی آب و بعد صدای آوازشان بلند شد:

ـ اُی ماروز ماروز… نی‌یِه ماروز مِنیا…

نی‌یِه ماروز مِنیا… مایِوُ کانیا… مایِوُ کانیا

بلاگ‌ریواوا…

اُو مِنیا ژِناااا… اُخ رِونیوایاااا…

اُو مِنیا ژناااا… اُخ کراساویت‌سا…[۱]

عادل گفت: «کپک‌اوغ… بجنبید بروید بالا.»

دو دستش را باز و حایلِ سارگل و منیژه کرد رو به سربالایی خاکی تپه. و هر سه آن‌قدر تند و با شتاب رفتند بالا که خودشان هم نفهمیدند چه‌طوری. هنوز صدای آوازِ روس‌ها می‌آمد، ولی آن بالا هر سه‌شان یک چیزهایی دیدند که آواز و آب و لباس و برهنگی را یادشان رفت. ایستاده بودند آن بالا، مقابلِ درخت­های انبوهِ یک طرف و مُرده­‌های خوابیده­‌ی آن طرف.

دیدند و سارگل مُرد و زنده شد؛ دیدند و منیژه پایش به زمین چسبید؛ دیدند و عادل چشم­‌هایش را بست و دهانش را باز کرد و شروع کرد به زمین و زمان و روزگار فحش دادن.

پای درخت­‌ها سبزِ­ سبز شده بود و پر از آدم بود و نه یکی و دوتا پُر از هزارتا زن و مرد و بچه و انگار همه­‌ی مردمِ ده.

مردِ لاغر و چروکیده‌­ای با لباس کهنه و پاره تکیه زده بود به درختِ پهنی و دسته­ دسته علف می­کَند و می­گذاشت توی دهانش. زنی چنگ زد و دسته­‌ای کند، جوید و سخت قورت داد و بعدش عُق ­زد. مردی پیراهنِ چرک­‌مُرده­‌ی سفیدش را زده بود توی شلوارِ گشادش و مشت مشت علف می­‌خورد و آن­قدر که گرسنگی سخت یقه­‌اش را چسبیده بود و ضعیف و مریض و حریصش کرده بود، مشتی می­‌خورد و مشتی می­‌ریخت توی یقه­‌اش که جمع کند و ببرد؛ مردی با صورتِ استخوانی و اسکلتی و دندان­‌های بیرون زده­ و سرِ تراشیده، خوابیده بود پیشِ قبرها و پاهایش را جمع کرده بود توی شکمش و می­‌پیچید به خودش و هوار می­کشید که: آی دلم… آی مُردم… آی ترکیدم از درد…

و همه­‌ی این مردها و زن­‌ها را عادل و منیژه و سارگل می­‌شناختند و همسایه بودند و یا دوست و آشنا، ولی آن روز­ها قیامت بود و هر کسی بارِ خودش را باید خودش به دوش می­‌کشید و اصلا کی ­به­ کی بود که یکی به آن یکی بگوید احوالت چه­‌طور است؟

زمستانِ سیاه تمام شده بود و بهار آمده بود و مردم افتاده بودند به علف خوردن. سارگل و منیژه به خود که آمدند، دیدند صورت­شان خیسِ اشک شده.

بعد هر سه جلوی بینی‌شان را نگه داشتند و حال‌شان به هم خورد، از بوی تعفنی که قبرستان که هیچ، همه‌ی ده را برداشته بود. صدای کلاغ‌ها بیداد می‌کرد و جلوتر نشسته بودند روی زمین. چندتا هم بالای سرِ همان‌ها که نشسته بودند روی زمین، دور می‌زدند و گاهی می‌آمدند پایین و چندتای دیگر می‌پریدند بالا. سارگل و منیژه ایستادند آن‌جا. منیژه گوشه‌های آویزانِ روسری‌اش را بست پشتِ گردنش و بعد دادش جلوی دهانش و بعد از روی روسری دماغش را نگه داشت.

عادل رفت سمتِ کلاغ‌ها. پاهای زخمی و استخوانی و چروکیده‌ی جنازه از دامنِ چیتِ قهوه‌ای بیرون افتاده بود. عادل نگاهش را برد بالاتر، آن‌جا که کلاغ‌ها بیشتر نشسته بودند و بیشتر نوک می‌زدند، روی سری با موهای حنایی و صورتی که دیگر چیزی ازش نمانده بود و آن‌قدر زخم و خونِ خشکیده تویش بود که نمی‌شد بفهمی کی بوده.

عادل چوبِ بلندی برداشت و چرخاند سمتِ کلاغ‌ها و داد زد و آن‌ها را پراند. از روی جنازه بلند شدند و پریدند یکی دو متر آن طرف‌تر. با یک دست دماغش را نگه داشته بود و با یک دست چوب را. چوب را انداخت زیرِ جنازه که به پهلو بود و غلتاندش. دید که بخشِ کمی از صورت و سر جنازه زخمی نیست و فقط پوسیده است و گندیده، یک‌طوری که به هر جایش چوب می‌خورد، از هم می‌پاشید. دلش سوخت و کفرش درآمد از روزگار، وقتی نگاهش افتاد به گوشِ جنازه که تا چرخاندش، لاله‌اش با گوشواره‌ی آشنا و درشت و بلندش جدا شد و افتاد روی زمین و گوش دو تکه شد، یک تکه با گوشواره روی زمین و یک تکه چسبیده به سر، سرِ بی‌بی قیزکا… حالش بهم خورد، ولی فکر کرد بالاخره یکی باید خاکش کند.

سارگل و منیژه نشستند پای گورِ صالح، ولی نه دست گذاشتند روی سنگِ قبر و نه نگاهش کردند و نه فاتحه­‌ای خواندند. چون که یک لحظه هم نمی‌توانستند چشم از عادل و کلاغ‌های روبه‌رو و چشم از مَردُم و درخت­‌های پشتِ سر بردارند؛ فقط سر می‌چرخاندند و آن­جاها را نگاه می‌کردند و اصلا کی می‌توانست به فکرِ مرده باشد، بینِ آن همه زنده­‌ای که هر کدام داشتند جورواجور جان می­‌دادند.

یک­دفعه سارگل بلند شد و دوید سمتِ درخت­‌ها و داد زد:

ـ عادل بیا، دخترِ رمضان!

عادل دوید پی­‌اش و اصلا یادش رفت فکرش را و گور کردنِ قیزکای بی‌کس‌ و کار را؛ اصلا کی می‌توانست به فکرِ مرده باشد بینِ آن همه زنده‌ای که جورواجور داشتند جان می‌دادند. مریم تخت نشسته بود روی علف­‌های نمناک و دهانش می­‌جنبید و توی دستش پُر بود. سارگل مشت مریم را باز کرد و علف­‌ها را ریخت زمین و بلندش کرد:

ـ بلند شو، نخور! باد می­‌کنی، می­‌ترکی!

عادل رفت آن طرف­‌تر و دستِ مجتبی را گرفت. مجتبی بالا پایین پرید و پایش را زمین ­کوبید و داد زد و گریه ­کرد:

ـ ولم کن. چه کارم داری؟! آجام[۲].

و برای همین بود که دیگر قیزکا و صالح را یادشان رفت و بینِ گریه­‌ی مریم و داد و بیداد مجتبی، از تپه رفتند پایین و زود از راه باریکه گذشتند و رسیدند به فضای بازِ وسط ده و کنارِ رودخانه. مریم به سرفه افتاد و آن­قدر پشتِ هم سرفه کرد که سرفه­اش تبدیل به عُق زدن شد و به اندازه­‌ی همان یک مشت علفی که خورده بود بالا آورد. بعدش به حالتِ خم شده، مانده بود و هی عُق می­‌زد و چیزی بالا نمی­‌آمد و آن­قدر عُق زد که از حال رفت و افتاد روی زمین. موهای خُرمایی چرک و ژولیده­‌اش خیسِ عرق شده بود و چسبیده بود به گردنش و چشم­‌های درشتِ سیاهش با آن مژه‌­های بلند، خمار شده بودند و نیمه­‌باز.

سارگل نشست کنارش و دستش را فرو کرد توی آبِ رودخانه و پاشید توی صورتِ مریم. چشم‌هایش را کمی بیشتر باز کرد. عادل بغلش کرد و از کنارِ تپه راه افتادند به سمتِ خانه. منیژه دستِ مجتبی را محکم چسبیده بود:

ـ راه بیا بچه. چرا این­طوری می­‎کنی؟! مگر تو صاحب نداری؟ رمضان کو؟

از جلوی تپه و در خانه رد شدند و رسیدند به خانه­‌ی رمضان با دیوارهای کاهگلی کوتاهش و در چوبی کوچکش. سارگل از دور خیره شده بود به درِ خانه­‌ی رمضان و خودش با دوتا چشمِ خودش دید که یکی از درزِ در دارد بیرون را دید می­‌زند و وقتی آن­‌ها نزدیک شدند، در آرام بسته شد.

مریم روی دستِ عادل بود. عادل چند بار لگد زد به در و در باز نشد. منیژه رو کرد به مجتبی:

ـ پس این رمضان کجاست؟ ربابه و تقی کجایند؟ چرا شما را ول کرده…

سارگل آمد جلو و کلونِ در را زد. چند لحظه صبر کرد و گفت: «نیستند دیگر. ببریم­‌شان خانه تا بیایند.»

و جلوتر از عادل و منیژه برگشت سمتِ خانه…

عادل مریم را خواباند توی اتاقِ سارگل. مجتبی حالی برایش نمانده بود؛ نه گریه می­‌کرد و نه داد می­‌زد: تکیه زد به دیوار و پاهایش را دراز کرد. مریم چشم­‌های بی­‌رمقش را گاهی باز می­‌کرد و گاهی می­‌بست.

سارگل گفت: «دارند می­میرند!… منیژه ببین آش­‌مان پخته؟»

منیژه شانه بالا انداخت.

[۱] آی سرما، مرا منجمد نکن. اسبِ من، مرا منجمد نکن. اسبِ من، اسبِ سفیدِ من. من همسری دارم.

آه حسود… من همسری دارم. آه حسود… من همسری زیبا دارم.

[۲] گرسنه­‌ام

همچنین ببینید

آب باریکه/ هزارساله که رفتی

سامان درویش در این نوشته سوار ماشین زمان شده است و ما را با خود به آینده‌ای از برهوت می‌برد

۶ نظرات

  1. با اشاره به بخش ذکر شده از رمان زنی که کسی نمی شناسد می توان گفت، خانم رسولی با نثری خوش خوان و توانمند، به خوبی توانسته است فضای قحطی آن زمان ایران را با کمک گرفتن از شخصیت پردازی درست و فضاسازی های جان دار، به وضوح، در معرض دید مخاطب خود قرار دهد. با توجه به این موضوع که سخت ترین بخش کار یک رمان نویس، پرداختن به دوره ای از تاریخ می باشد که خود نویسنده در آن حضور فیزیکی نداشته است؛ جای تبریک و دست مریزاد دارد. برای این نویسنده جوان آرزوی توفیق و موفقیت دارم.
    الهام امیری

  2. سلام. بریده ای از رمان خانم رسولی رو خواندم. لذت بردم و منتظرم هر چه زودتر رمان رو کامل بخونم. آرزوی بعترینها رو دادم برای دوست عزیزم خانم زسولی دارم.

  3. توصیفات بسیار جان دار هستند
    نثر خوب و روان کار درخور تحسین است
    فضاسازی عالی است
    دست مریزاد به نویسنده

  4. داستان هیچ کس این زن را نمی شنلسد .تعلیق وکشش خوبی دارد مشتاق شدم کار را بخوانم…😊

  5. چه نثر عالی ای و چه فضاسازی هنرمندانه ای. به امید چاپ هرچه زودتر کتاب. و ممنون از الفیا به خاطر بخش جدید معرفی کتاب اینده

  6. توصیف و فضاسازی صحنه‌ی قحطی‌زدگان، خیلی تاثیرگذار است.
    نثر منحصر‌به‌فرد نویسنده و توانایی‌اش در دراماتیک‌ کردن یک موضوع و فضای تاریخی، نشان از یک رمان متفاوت و خواندنی می‌دهد.
    با آرزوی موفقیت روزافزون برای خانم رسولی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *