خانه / روایت / روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار با سید حسن در جماران

اشاره. سید حسن ۴۶ ساله است؛‌ سن خطرناکی است در خاندان خمینی. اگر گردنه ۵۰ سالگی را رد کند، چند دهه فعّال خواهد بود در فقه و اصول و سیاست و سینما و شاید ادبیات. روایت سردبیر را در پایین می‌خوانید. اگر بخواهیم بگوییم سید حسن چطور آدمی است، در یک عبارت باید عنوان کنیم  Easygoing and Cute. این دو واژه فرنگی بهتر از دو واژه فارسی «راحت و باحال» منظور را می‌رساند.  

سید حسن خمینی یک رگ خمینی دارد و یک رگ صدر؛ صدری‌تر است. همان قامت، همان چشم‌ها، نه دست‌ها.  دست‌ها مال خودش است. با پیراهن یقه آخوندی که بالایش دو دکمه فلزی دارد که هر دو بازند.

اتاق چسبیده بود به اتاق امام. اتاق موکت شده بود. نصف اتاق را صندلی‌ها اداری و نصف دیگر را هم کاناپه گذاشته بودند. روی عسلی‌ها هم هندوانه و خربزه چیده بودند. رییس جایی نشست که به هر دوی‌شان دسترسی داشته باشد. من روی یکی از راحتی‌ها فرو رفتم. زهوارش روزگار گذرانده بود. دیزگاه از روبه‌رو گفت خیلی چاق شده‌ام. گفتم از آن‌جایی که او «خیلی لاغر کرده»، فکر می‌کند من چاق شده‌ام. نشد پینگ‌پونگم را با دیزگاه ادامه بدهم؛ سید حسن آمد. دست داد. لب‌خند زد. چشم به چشم دوخت. خوش‌آمد گفت. اوّل دیزگاه. بعد کمساری. بعد شهریار. بعد آقا ابراهیم. بعد قزلی. بعد خبوشان. بعد خداوردی. بعد عزتی. بعد من. بعد کُرد. بعد خانی. بعد بیگلری و تمام.

نشست کنار کمساری. دیزگاه تک‌تک را معرّفی‌مان کرد. اوّل شهریار را که برنده جایزه جلال است و حبیب و مهرگان و جاهای دیگر. شهریار پارسال دبیر علمی جایزه جلال بود. شهریار عشق محیط زیست است و حمایت از حیوانات. آقا ابراهیم هم که بزرگ ماست؛ روزنامه‌نگار چیره‌دست و منتقدی فهیم؛ جوانی‌هایش توی راه‌آهن توپ می‌زده؛ اگر روزی رمانی درباره فوتبال بنویسد، کریس رونالدوی همه داستان‌های ورزشی عالم خواهد بود؛ بکِ هوشیار. رسیدیم به رییس. سید حسن گفت قزلی مالِ کجاست که دیزگاه گفت ارشاد. دیزگاه درباره پنجره‌های تشنه و جای پای جلال توضیح داد. سید حسن گفت:

«شما با قافید یا با غین؟»

قزلی گفت:

«با قاف.»

قزلی گفت معنی اسمش به ترکی طلا می‌شود. بیگلری هم گفت خیلی هم گران شده است و جواب شنید فقط اسمش به ما رسیده…

خبوشان هم که همه جایزه‌های ادبی را درو کرده است؛ داستان انقلاب و جلال. اسم داستان خبوشان برای امام «پسری به نام سمیر» است که منتشر خواهد شد. مرزبان هم داخل شد. نشست روی صندلی اداری. گوشه. سید حسن گفت:

«جا می‌شوید روی این صندلی‌ها؟»

مرزبان تأیید کرد. سید حسن اضافه کرد:

«ما چاق‌ها باید هوای هم را داشته باشیم.»

نفر بعدی خداوری بود. خداوردی درباره رمان آخرش آلوت توضیح داد و وجه تسمیه‌اش. سید حسن گفت:‌

«پس جامد است؟ خودتان جعل کردید.»

خداوردی تأیید کرد. دیزگاه گفت:

«کتاب را هم آوردند تا به شما بدهند.»

خداوردی یله گفت:

«نمی‌خوانید… اگر می‌خوانید بدهم.»

سید حسن گفت:

«المأخوذ حیاءً کالمأخوذ غصباً…»

شهریار درآمد:

«حاج آقا سر کوچه زیاد است.»

همه خندیدند. سید حسن گفت:

«بله. بازار گرمی می‌کند.»

رسیدیم به عزّتی و اسم شهرستان ادب. سید حسن گفت:

«شهرستان ادب مال کجاست؟»

کمساری گفت:

«یکی از مؤسسات فرهنگی‌اند که درباره ادبیات انقلاب فعالیت‌های خوبی دارند.»

کمساری درباره عزتی حرف زد و اسم کتاب عزتی را «دایره قرمز» عنوان کرد که عزتی گفت: «شد دایره سبز…» ظاهرا در دست ویرایش است. کمساری گفت:

«پنجاه شصت صفحه‌ای از کتاب را خوانده‌ام؛ خیلی پر کشش است.»

دیزگاه رسید به من و گفت که دکتری ریاضی دارم. توی دلم گفتم البته هنوز رساله‌ام را دفاع نکرده‌ام. دیزگاه گفت که کتابی نوشته‌ام به اسم بی‌خمینی. البته خود دیزگاه هم یک مستندنگاری درباره سالگرد امام نوشته به نام «روز خمینی». این کتاب پر از خرده‌روایت است درباره تصویر امام بعد از سی سال. کمساری هم شروع کرد به توضیح کتاب من. سید حسن گفت:

«خوانده‌ام کتاب را. چاپ نشده؟»

کمساری گفت:

«هنوز چاپ نشده.»

سید حسن گفت:

«از مازندرانی نه؟… این هم شاهد این که کتابت را خوانده‌ام.»

بعد رسید به کُرْد و خانی. این دو نفر را هم دیزگاه زودتر معرّفی کرد؛ به خاطر این که تا اذان از یک ساعت هم کمتر وقت مانده بود. کرد هم‌ولایتی ماست؛ تقریبا سوادکوهی است. فیروزجا را بابل حساب نمی‌کنیم ما. خانی هم‌ولایتی است. البته مال جلگه آمل نه کوهش. سید حسن گفت که گعده کنیم. هر کسی صحبت کند و او هم وسط حرف‌ها «تک‌مضراب» هایی «می‌آید.»

شهریار درباره رمان صحبت کرد و فلسفه‌اش. گفت داستان‌نویسی در ایران متأثر از نگاه چپ است. ۵ دقیقه وقت داشتیم هر کدام. او بیشتر صحبت کرد. سید حسن گفت:

«آقای معادیخواه بحثی در قرآن دارد که نو است. ۱۷ نوع ادبیات را در قرآن پیدا کرده. می‌گوید آن‌جایی را  که باید حقوقی حرف بزند، خیلی خشک است. حتّی ضمیرها هم کنار می‌رود. آن‌جایی را که درباره ارث بحث می‌کند ببینید… آن‌جایی که عرفانی است، غرق مجاز می‌شود. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ الی آخر… آن‌جایی که می‌خواهد روایت کند، بیانش داستانی است… ایشان ۱۷ نوع ادبیات را در قرآن پیدا کرده و هنوز مقاله‌اش را منتشر نکرده. درست می‌گوید آقای عباسی. برخی از فلسفه‌ها بیان‌شان ادبیات است.»

سید حسن بعدش گریزی زد به فیلم‌های سینمایی برای نشان داده اهمیت ادبیات داستانی. گفت که فیلم‌ خوب حتما داستان‌ خوب و فیلم‌نامه قوی دارند. او بازی تاج و تخت را مثال زد. گفت که خیلی داستان خوب و محکمی دارد؛ «البته چیزهای بیخودی هم هست از جهت بعضی چیزهایش.» شهریار هم تأیید کرد و ادامه داد: «ذهن انسان فقط روایت را می‌فهمد.» حرفش جالب بود و سید حسن هم سر ذوق آمد ولی نمی‌خواست ادامه بدهد. به قول خودش اگر «گرم» می‌شد، در حرف زدن کسی «حریف ما آخوندها نمی‌شود.»

آقا ابراهیم گفت باید درباره پیرامون امام بنویسیم. مبنای حرف آقا ابراهیم این بود که نمی‌توان مستقیم درباره آدم‌های بزرگ داستان نوشت، باید درباره حاشیه‌های‌شان نوشت و درباره اطراف قصه. او روز واقعه را مثال آورد که درباره حاشیه حماسه عاشوراست. سید حسن هم حرف آقا ابراهیم را تأیید کرد و اسکارلت را هم مثال زد که در حاشیه انقلاب آمریکا، انقلاب آمریکا را معرفی می‌کند و بعد هم از کینگ اسپیچ مثال آورد.

سید حسن ادامه داد که اگر بخواهیم مستقیم به امام بپردازیم و شخصیت اول قصه قرارش دهیم، خیلی جذّاب نیست. سید حسن از قول محمود دولت‌آبادی گفت: «آقای دولت‌آبادی می‌گفت من درباره آن بسیجی که رفت زیر تانک چه می‌توانم بنویسم؟ باید بگویم در نوسان بین شک و یقین بود. اصلا رمان از دل شک بیرون می‌آید… آخر مگر می‌شود گفت بسیجی شک کرد؟ بسیجی همه‌اش یقین است.» بعد هم یاد آیه‌ای از قرآن افتاد که چفت می‌شد با بحث رمان و شک. سید حسن گفت گاهی این آیه خیلی رویش اثر می‌گذارد:

«الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ… می‌گوید آن‌هایی که سعادتمندند همین که ظن قوی دارند کافی است.»

خداوردی کنارم احسنتی گفت و آیه را تا انتها هم‌خوانی کرد. سید حسن گفت:

«همین که گمانِ خوب دارند خوب است تا برسند به یقین…»

که خداوردی آمد وسط:

«در روایت داریم که یقین هم مرگ است.»

سید حسن تأیید کرد:

«بله. روایتی است از امیرالمؤمنین.»

بعد هم برگشت به بحث این که باید به حواشی رخدادهای مهم و بزرگ پرداخت و ادامه داد:

«اتفاقا از بین فیلم‌ها درباره روحانیت ساخته شد، من مارمولک را خیلی دوست دارم. البته اسمش بد است. یکی از دوستان معمم ما مثل این آقای مرزبان بود. توی خیابان بهش گفتند این دیگر مارمولک نیست، تمساح است… (خندیدیم.) اسمش کژتابی داشت، ولی خیلی حرف خوبی را می‌زد. آن تحولی را که لباس روحانیت ایجاد می‌کند نشان داد. مثل آن‌جایی که شخصیت می‌خواهد آن پنجره را ببندد و لباسش گیر می‌کند… یعنی این لباس اجازه نمی‌دهد آدم هر کاری را انجام بدهد. کارهای قوی ما درباره جنگ در حاشیه جنگ است؛ مثل از کرخه تا راین و مهاجر. ما در حاشیه موضوع باید موضوع را معرفی کنیم. یعنی باید به قصه افکتِ معنایی بدهیم.»

بعد هم کلیدر را مثال زد که یک ماه رمضان طول کشید تا بخواندش. سید حسن گفت نویسنده از طریق شخصیت ستّار پینه‌دوز می‌خواست حرفش را بزند که خیلی هم توفیق نداشت. «با این که داستانش را دوست داشتم.»

سید حسن جابه‌جا شد. پای راستش را زیر پای چپ گذاشت و کمی روی کاناپه بالاتر به چشم آمد. نوبت قزلی شد. او گفت این که زیاد از انقلاب نوشته نشده به این خاطر است که همه مردم در انقلاب دخیل بوده‌اند. رضا امیرخانی هم قبلا به این نکته اشاره کرده بود.

او ادامه داد: «امام از همه ما جلوتر بود. معمول این است که متفکران و روشن‌فکران جلوتر از جامعه هستند، ولی امام از همه این‌ها جلوتر بود.» و بعد از خاطرات احمد احمد مثال آورد. قزلی توضیح داد که احمد احمد رفت پیش امام و گفت مسیحیت دارد در ایران تبلیغ می‌کند… ولی امام همه آن جزوه‌های احمد احمد را داشت و آن‌هایی را که خود احمد نداشت، امام داشت. با این حال امام افق بزرگ‌تری را جلوی احمد احمد گشود و به او توصیه کرد به مسائل مهم‌تری باید پرداخت.

قزلی بعد از این سخن‌ به مسئولیت اجرایش ارجاع داد و گفت که به مناسبت چهلمین سال انقلاب در بخش ویژه جایزه جلال به موضوع امام و انقلاب توجّه نشان خواهیم داد و در جشنواره شعر فجر هم همین موضوع را پیگیری خواهد کرد. از سید حسن خواست که در این موضوع مشارکت کنند و کمک بدهند که بنیاد بتواند شب شعری را در نوفل‌لوشاتو یا بورسای ترکیه که دو محل تبعید امام بودند برگزار کند.

بین صحبت‌های قزلی، شیرینی آوردند؛ شیرینی تر. سید حسن به بدنه استکان روبه‌رویش دست زد و آرام به مُوَزّعِ شیرینی گفت که «این» را عوض کند؛ «یخ کرده.» یک رولت برداشت. آن را در پیش‌دستی گذاشت. دستش نوچ شد. مالید به لبش و پاکش کرد و هم‌زمان به صحبت‌های قزلی هم عنایت داشت. یکی درمیان از زیر نگاهش هم می‌کرد.

نوبت به خبوشان رسید. خبوشان درباره نویسندگی و عاداتش گفت و توضیح داد ادبیات ابزاری است قوی برای نشان دادن؛ نشان دادن زندگی هم‌وطنان‌. او توضیح داد که می‌خواهد با داستان به بی‌عدالتی‌ها و مسائل اجتماعی و تاریخی بپردازد. خبوشان واقعا نویسنده است؛ منظم می‌نویسد و منتشر می‌کند. خبوشان اندازه صحبت کرد.

خداوردی گفت که قبلا در قم «خدمت» سید حسن رسیده بود. البته وقتی می‌خواست به درس محقق داماد برود، دمِ در سید حسن را می‌دید که از فقه بازمی‌گشت. بعد گفت:

«امروز واقعا ارادت‌مند شدم به شما.»

سید حسن گفت:

«پس قبلا ارادتی نداشتی.»

همه خندیدند. خداوردی درباره داستان دینی صحبت کرد و به نوعی همه داستان‌های عالم را دارای رگه‌های دینی دانست و یکی از داستان‌های گلشیری را دینی نامید و بعد نوبت به عزّتی رسید.

سید حسن پرسید:

«شما لر هستید؟»

عزّتی گفت نه.

خداوردی گفت:

«ولی من لرم حاج‌ آقا.»

سید حسن رو به عزّتی گفت:

«همدانی‌ها لر هستند دیگر؟»

من که کنار عزّتی نشسته بودم گفتم:

«خودشان خبر ندارند.»

سید حسن گفت:

«ها؟»

گفتم:

«حاج آقا لرند؛ خودشان خبر ندارند.»

گفت:

«قرار نشد مازندرانی‌ها ما را دست بیاندازند.»

ملّت خندیدند. عزّتی گفت:

«مال شمال همدان هستیم. طرف‌های کبودرآهنگ. ترک هستیم. یادم آمد شما مارکز را دیدید حاج آقا… ظاهرا درباره این که حق ترجمه و کپی رایت کتاب‌هایش رعایت نشده بود، ناراحت بود.»

سید حسن گفت:

«بله… نمی‌خواست امضاء کند به خاطر همین مسأله. حالا به احترام ما صد سال تنهایی را برایم امضاء کرد.»

عزّتی گفت:

«بله. من یک وقتی که می‌خواستم درباره کپی‌رایت بنویسم، اشاره‌ای به این خاطره شما از مارکز کردم.»

سید حسن هم تک‌مضرابی آمد که «مارکز آدم خواستنی بود.»

عزّتی ادامه داد که یک شب پدر سید حسن مهمان همسایه‌شان بود در دوران بچگی عزّتی. گفت که حاج احمد آقا یک شب آن‌جا خوابید. این قصه این قدر برای همسایه عزّتی مهم بود، که سال‌ها آن رختِ خوابی را که حاج احمد آقا در آن خوابید را جدا بسته‌بندی کرده و تبرکّا نگه داشته‌ بود. سید حسن گفت که این داستان را می‌دانسته‌ است. عزّتی گفت نباید از قدرت داستان غافل شویم. داستان وقتی نوشته می‌شود مثل آب راه می‌افتد و به همه جا می‌رود. عزّتی گفت:

«وظیفه حاکمیت جمهوری اسلامی است که به بخشی از این ادبیات کمک کند.»

او توضیح داد که سیل ترجمه آثار ادبی در ایران ویران‌گر شده است.

از قبل هم می‌دانستم که سید حسن به قیصر امین‌پور خیلی ارادت دارد. عزّتی گفته بود که نمی‌داند ادبیات داستانی پدر این وضعیتی است که در جهان پیش آمده یا مادرش. ولی بالاخره یکی از والدینش است.

سید حسن یاد شعری از قیصر افتاد تا به عزتی بگوید هم ارث پدر است هم اندوه مادرزاد. سید حسن دو بیت از شعر قیصر را فی‌المجلس خواند:

«دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد/ مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند/ ارث پـدر ما را، انـدوه مـادرزاد.»

نوبت به من رسید. خواستم به سید حسن پیشنهاد بدهم این عنوان یادگار امام را دور کند از خودش. چون واژه‌ای سیاسی است و کلا آدم را یاد یادگاری می‌اندازد… ضمن این که سید حسن خودش مستقلا می‌تواند جایگاه خودش را به دست بیاورد، صرف نظر از این که بخواهد جنبه یادگاری داشته باشد و این طور عرضی مورد توجه باشد؛ او به طور ذاتی هم می‌تواند مهم باشد. متن حرف‌هایم را نوشته بودم. ولی پیش خودم گفتم: «من این بحث یادگار امام را در بی‌خمینی توضیح داده‌ام. بهتر است این‌جا درباره خود امام صحبت کنم.» گفتم:

اولین تصویر که از شما به ذهن دارم جایگاه امام را نشان می‌دهد. عکسی‌ست مربوط به دقیقا بعد از رحلت امام. آقای خامنه‌ای آمده بودند خانه شما و تازه رهبر شده بودند… شاید همین‌جا هم بود… پدر نشسته‌اند و آقای خامنه‌ای هم جلوی‌شان می‌نشینند. شما هم آن عقب تکیه داده‌اید به دیوار. دست‌ها را داده‌اید به پشت سر. پاها هم از باز شده بود. و سر را به سینه دیوار چسبانده بودید. انگار که اندوه از دست رفتن امام شما را با خودش برده بود. این تصویر جایگاه امام را نشان می‌دهد. شخص اوّل مملکت آمده بود منزل شما، ولی معلوم بود هیچ کس برای شما امام نمی‌شود و هیچ کس با امام قابل مقایسه نیست. این البته جمله خود آقای خامنه‌ای هم است.

خواستم بگویم خیلی باعث افتخار است برای من که توانستم درباره چنین کسی بنویسم. حالا هم که نویسنده‌ها می‌خواهند درباره امام بنویسند، اول از همه این سفارش را از خودشان می‌گیرند و از طرفی انگار دارند درباره خودشان می‌نویسند چون فکر می‌کنم امام و ما مردم همه یک تنیم. همه یک نفریم.

بعدش هم گفتم که به ما که می‌خواهیم درباره امام بنویسیم اعتماد کند.

«امیدوارم این بی‌خمینی هم زودتر منتشر شود. جوان بودم آن کتاب را نوشتم… (ملّت خندیدند) برای من امام از همه امام‌زاده‌ها بالاتر است. آقا مجتبی تهرانی که اصلا می‌گفت امام تالی تلو معصوم است.»

دیزگاه گفت وقتم تمام شده است. گفتم هنوز دو دقیقه وقت دارم و سه دقیقه بیشتر صحبت نکردم. سید حسن هم عمامه را آورده بود جلو؛ روی پیشانی‌اش گذاشته بود. لبخند می‌زد. بحث را بستم با این جمله که «به سنتز بین دو روحیه خمینی و صدر در شما امیدوارم.»

کُرد و خانی هم صحبت کردند؛ هر دو در اهمیت ادبیات داستانی و نقشش در نشان دادن امام و انقلاب و عظمت‌شان.

دیگر آن که وضو ساختیم در طبقه پایین. به اتاق برگشتیم. به جماعت قامت بستیم. سید حسن نمازش کامل بود. عکس گرفت و رفت. بعدش زرشک‌پلو با مرغ را در حسینیه جمارانِ خالی خوردیم و آماده شدیم برای بازگشت به خانه؛ بیگلری هم با من شوخی کرد:

«ما بی‌خمینی منتشر نمی‌کنیم؛ اگر باخمینی‌اش کردی، شاید فکری به حالت کردیم.»

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

۵ نظرات

  1. منظور موزع شیرینی بود یعنی توزیع کننده یا موضع به معنای قراردهنده؟!

  2. بله آقا
    پول همه چیز میاره… حتی معنویت و محبوبیت
    شما بیت المال و امانت الهی رو درست مصرف کن ایزی اند کیوت پیشکش!

  3. عجب!
    در مورد سیداحمدجان هم کتابی بنویسید بد نیست نویسندگان انقلابی!
    یا شایدم در مورد نعیماجان!

  4. روایت جالبی بود. تازگی ها دارم روایت و داستان را عوضی می گیرم با جهان بینی پست مدرن!‌احتمالا آستیگماتم بالا رفته ..می ماند یک سوال آیا آستیگماتها هم به بهشت می روند؟ اکبر أقای عبدی این دغدغه را توی معراجی ها مطرح کرده بود.اگر جواب این دغدغه زیبا بهشت باشد معنی اش این است که داستان نویسها می توانند بهشت را خودشان روایت کنند!
    به هر حال روایت جالبی بود و سید حسن خمینی اش خوب از کار در آمده بود….چی؟‌ بله فهمیدم…شما هم فهمیده اید اوضاع طوری شده که دیگر کسی نگران خط کشی ها نیست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *