خانه / داستان / …ور نه «مستور»ی و مستی همه کس نتوانند!

…ور نه «مستور»ی و مستی همه کس نتوانند!

نگاهی به «بهترین شکل ممکن» مصطفی مستور

اشاره: در این نوشته، آقای یزدان سلحشور از «زاویه‌ای دیگر»، کتاب «بهترین شکل ممکن» نوشته مصطفی مستور را بررسی کرده است. جاهایی از این یادداشت بنا به اقتضای نوشته به زبان محاوره نوشته شده است.

جسارتاً اولش بگویم که من از طرفداران داستان‌های مستور نیستم. با این همه، قرار است که در این متن، نقش منتقد و گزارشگر و روزنامه‌نگار را توأمان داشته باشم که مطمئنم شما از هیچ کدام‌شان خوش‌تان نمی‌آید. چون معتقدید که:

منتقد: آدمی که می‌خواست نویسنده شود اما نتوانست و حالا حسادت دارد خفه‌اش می‌کند!

گزارشگر: آدم بیکاری که زاغ سیاهِ دیگران را چوب می‌زند؛ کنجکاو؛ فضول؛ همیشه پشت در؛ کسی که از «چشمی» در، همسایه‌ها را می‌پاید، فرد آگاه در باب عاشقانه‌های محله، شهر. در این مورد، چون «بهترین شکل ممکن» قرار است یک مجموعه عاشقانه متفاوت –یا غیرِ متفاوت- باشد، حتماً گزارشگر لازم دارد.

روزنامه‌نگار: کسی که زیاد می‌نویسد اما کم برداشت می‌کند؛ کشاورز زمین‌های بایری که به آن‌ها می‌گویند دکه روزنامه‌فروشی؛ نویسنده‌ی بی‌کتاب؛ فوتبالیست بدون توپ؛ عاشق بدون معشوق؛ نوازنده بدون ساز. در این مورد هم، با کتاب مستور سازگار است چون ما در این کتاب، عشق را نمی‌بینیم، عاشق را می‌بینیم و یک آدمی هم به اسم «حادثه» هست که پاک‌کن دستش گرفته و دائم در حال پاک کردن نصف صورت معشوق، ربعِ خاطراتِ عاشق، سه ربع جهان اطراف این دو و تمام آن چیزهایی‌ست که معمولاً منجر می‌شود به انتشار یک داستان عاشقانه‌ی دختر نوجوان‌سند یا اشک‌انگیزی  لحظات بدون پیاز برای خانم‌های خانه‌داری که صبح‌ها، دو ساعتی را در صف خرید سبزی سر می‌کنند.

خُب! حالا باید چه چیزی از کتاب مستور را بررسی کنیم؟ اینکه مستور در داستان خواسته از «شکل روایی» استفاده کند؟ خواننده، مخاطب، دشمن منتقد، قاتل معنوی گزارشگر یا سرکوفت‌زن روزنامه‌نگار که نباید این چیزها را بداند! فکر کرده‌اید که من مصطفی مستورم  که کتابم ۱۱ چاپ منتشر بشود در این بازار  بی‌درآمد کتاب و هی بخواهم «حال» پخش کنم بین مخاطبان که آنها کتاب‌های بعدی‌ام را هم روی دست ببرند؟ ممکن است این اولین و آخرین مطلبم باشد. شاید یکی از شماها بیایید و جای مرا در این متن یا متن‌های دیگر بگیرید. بعضی‌هاتان استعداد هم دارید. به عنوان گزارشگر، توی اینترنت رصد کرده‌ام. مثلاً درباره‌ی همین کتاب نوشته‌اید:

-: «این مجموعه دربرگیرندۀ پنج داستان کوتاه است به این قرار: شیراز، تهران، بندر انزلی، مشهد، اهواز، اصفهان. بر پیشانی هر یک از این داستان‌ها،‌ توضیحی از نویسنده آمده که به اصل داستان ربط چندانی ندارد و صرفاً در زمرۀ اطلاعات فرامتنی به‌شمار می‌رود. در این یادداشت‌ها نویسنده کوشیده است ذهن مخاطب را پیشاپیش به‌ نحوی جهت دهد و در باب چندوچون ماجراها و شخصیت‌هایی که قرار است در داستان‌ها به آن‌ها پرداخته شود، آگاه سازد. از این‌دست یادداشت‌ها گاه در میانه و انتهای داستان نیز آمده است. بر این‌ اساس، می‌توان روایت ـ داستان‌های این کتاب را دو سطحی نامید: سطحِ نخست، یادداشت‌ها و توضیحاتی است از نویسنده یا راویِ به‌ظاهر واقعی؛ و سطح دوم، روایت اصلی داستان است که می‌توان آن را از روایت نخست به‌کلی جدا کرد و به‌صورت داستانی مجزا در نظر گرفت. نکته‌ی با اهمیت دیگر درخصوص داستان‌های این مجموعه، هم‌نشینی شگردهای مدرن داستانی است با طرز روایتگری کلاسیک.»

-: «نمی‌دونم چرا در برخورد با کتابای مصطفی مستور دو دسته کاملا متفاوت وجود داره: یه دسته که واقعا کتاباشو دوست دارن و هر کدوم چند بار خوندن و یه دسته که نه تنها از نوشته‌های ایشون خوششون نمیاد بلکه متنفر هم هستن و از نظرشون مستور نویسنده نیست! یه بار که داشتم دنبال یه دلیلی برای این قضیه می‌گشتم ، یه نوشته‌ای خوندم که به نظرم تا حدودی درسته ، نویسنده اون مطلب گفته بود که یه عده به این دلیل از کتابای نویسنده‌های ایرانی مثل مصطفی مستور ، مهدی شجاعی یا رضا امیرخانی خوششون نمیاد چون نشونه‌هایی عقاید مذهبی نویسنده توی کتاب‌هاش یافت میشه و تعدادی فکر میکنن در صورتی کتاب خوبه که از اعتقادات نویسنده توی کتاب صحبت نشه.»

نمی‌خواستم درباره‌ی «شکل روایی» صحبت کنم اما خودتان نوشته‌اید. همین که مستور از اسامی شهرها برای خلق داستان‌هایش استفاده می‌کند یعنی تمام فرامتن‌هایی را که با این اسامی در دل زبان فارسی یا هر زبان مادری، به ذهن مخاطبان می‌رسند، فرا می‌خواند تا در ساختن «فضا» در ذهن تک‌تک‌شان مشارکت کنند. هریک از این شهرها، جهت روایت خودشان، شکلی در دل «زبان»، برای کاربران زبان فارسی دارند. نمی‌خواستم از «شکل روایی» صحبت کنم، چون به اندازه‌ی آن فیلم‌های هندی‌ای که مستور در داستان اول از آن‌ها صحبت می‌کند و بخشی از فرهنگ عامه یا پاپ هستند یا باقی اسنک‌ها و فست‌فودهایی که در این کتاب یا کتاب‌های دیگر لابه لای سطور می‌گذارد، برای ذهن شما آشنا نیست. این‌ها مقولات روشنفکرانه است که در داستان‌های مستور جایی ندارند. مستور به فرهنگ پاپ نزدیک می‌شود اما این نزدیکی به معنای غرق شدن در آن نیست؛ چون اگر واقعاً غرق شده بود، این جماعت حسود که اسم‌شان منتقد است دائماً با او در محافل دست نمی‌دادند، چون فکر می‌کردند ممکن است آنها را هم بِکشد توی همین فرهنگ و غرق‌شان کند! اما این نزدیکی، آن قدر هست که بخشی از مخاطبان «آثار عامه‌پسند» را جذب کتاب‌هایش کند و همین است که ناشرها عاشق قرارداد بستن با مستورند، البته فروش کارهای مستور و از جمله همین کتاب، به اندازه‌ی آثار عامه‌پسند نیست اما آن‌قدر هست که بگوییم او «مخاطب» دارد. «کار پرمخاطب»، یعنی کاری که من به عنوان منتقد بترسم که یک چیزی درباره‌اش بنویسم و فردا صبح، تشییع جنازه‌ام باشد، چون طرفداران نویسنده مرا کشته‌اند! –خدایا از تو متشکرم که مستور چنین نویسنده‌ای نیست!

همچنین ببینید

نگاه منتقد/ جدی بگیرش، جدی نگیرش!

آشنایی با «جنبه‌های رمان» ادوارد مورگان فورستر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *