خانه / روایت / آب باریکه/ سرزمین آب و کوه (بخش اول)

آب باریکه/ سرزمین آب و کوه (بخش اول)

اشاره. خانم احمدپناه باز هم یک روایت خواندنی از آب برای‌مان نوشته است. از تخت سلیمان تاریخی که سلسله‌ها به خود دیده است و تمدنی زیر پوستش نفس می‌کشد.

دانستن هر عقیده و باوری پلی است به سوی معرفت، اگر مثل بید لرزانی نباشی که با هر کدام­شان به سویی سر خم کنی و وا بدهی. یکی از باورهای شگفت و پرجدل وجود چاکرا­هایی  است در گوشه‌هایی از زمین خودمان. کمتر کسی هست که وسوسه نشود برود چند روزی خالی بودنش را از موهبت بی­‌منت زمین لبریز کند و پرقوت برگردد به زندگی روزمره.

به دنبال یکی از نزدیک­ترین­‌شان گذرم افتاد به «تخت سلیمان». روستایی در نزدیکی شهرستان تکاب. اگر پیاده و بی­‌دغدغه باشی، از تهران با اتوبوس به تکاب می­‌روی، بعد با سواری­‌های خطی، نیم ساعته تخت سلیمانی. اگر عشق ماشین باشی یا همراه خانواده، مستقیم از زنجان می­‌اندازی توی «جاده دندی» و نیم ساعته تخت سلیمانی. از خوش­‌شانسی یا برکت مقصد سفر، دو مهربان همراهم شدند و سبک به راه زدیم.  هر کدام با یک کوله­‌پشتی و  قمقمه‌ی­ آب؛ بی‌دوست و هم­سر و هم­سفر ‌می‌توان سر کرد و بی جرعه­‌ی آب نه.

ابتدای سفر صندلی­‌های جلوی اتوبوس از آن ما شد. از دیدن جاده و باغ­‌هایی که هر از چندی رخ می­‌نمودند و خنکی مطبوع اتوبوس غرق لذت بودیم که راننده کنار اتوبان توقف کرد و ترمز دستی را کشید، گویی عصای جادویی حضرت موسی به اتوبوس و جاده اصابت کرده و تا به خود بجنبیم میان مینی­بوس لکنته­‌ی بی‌کولری نشسته بودیم و حرکت میان جاده‌­ای تنگ و خلوت و پیچ در پیچ با سرعت لاک­پشت‌وار. با هر جان‌کندنی بود بالاخره رسیدیم.

به روستایی سرسبز میان تپه­‌ها و کوه­‌های نه چندان بلند. زیبا و ساده. سرزمینی که وقتی گام می­‌گذاری روی خاکش، از همه جدا می­‌شوی: شهر و هیاهو و فیلتر تلگرام و صعود دلار و حتا فرزند فراموشت می­‌شود. چاکرا و انرژی و سفر حتا.

کلاغ­‌ها ورودمان را توی تمام روستا و تپه­‌های اطراف قار می­‌زدند. طولی نکشید که دوستان سیاه­پرشان همگی از راه رسیدند و شاخه­‌های سبز صنوبرها پوشیده شد از سیاهی پرها. دورتر تکه تکه مزارع زرد بود و بازمانده گندم­‌زارها طلایی‌رنگ، و کمتر سبز زیر نور عصرگاهی. زیبا و خیره­‌کننده؛ در هم‌­تنیدگی رنگ زمین. عجیب که مزرعه‌داران این سرزمین جادویی باقی­مانده­‌ی گندم‌­ها را به ولع کاشت زودهنگام به شعله­‌های آتش نسپرده بودند تا زیبایی رنگ­‌های سبز و طلایی و گل­بهی مزرعه به آه زمین دل­‌سوخته تیره نگردد. شاید به سنت خوشه­‌چینی سپرده بودند به همسایه­‌های پروازی­‌شان.

مردم مهربان و مهمان­‌نواز اتاقی و لقمه نانی می­‌دهند تا چند روز و شبی را به سادگی سر کنی. به نرخی نه چندان امروزی. میزبان­‌مان خانواده­‌ای چهار نفری بودند که هر کدامشان سهمی در آسودگی خاطر ما داشتند. از مرد خانه که کارمند میراث و تخت سلیمان بود تا همسرش که آشپز و مهمان­داری خوش‌زبان و پسر دو ساله­‌شان که باعث دلگرمی و امنیت و پسر بزرگ­‌شان با آرزوهای بزرگ­‌تر در سر. نیمی از خانه را جدا کرده و دیوار بیرون را کاهگل کشیده بودند با تابلویی آبی رنگ، «بوم کلبه کسرا». برق رگه­‌های طلایی کاهگل کنار آبیِ سیر تابلو جذب‌مان کرد و ماندنی شدیم. اولین سؤال‌مان را که آب خوردن را از کجا تهیه کنیم، شیرین جواب دادند که این‌جا گواراترین آب را دارد؛ از شیر آب بخورید و لذت ببرید.

همه چیز خوب بود تا این‌که با پیشنهاد زودهنگام میزبان­‌مان برای رفتن به «تخت» غافلگیر شدیم. گفت زود باید راه بیفتید تا به غروب تخت برسید و عکس­‌های غروب تخت زیباست. برای دیدنش بی­‌قرار بودیم و فراموش‌­مان شده بود گرما و گرسنگی و سختی رسیدن راه.

راهی نبود، کمتر از پنج دقیقه. یا به خیالم کوتاه رسید. مسیری پر از گل­‌های رنگارنگ وحشی؛ از بنفش، صورتی، سفید، ارغوانی، نارنجی و رنگ­‌هایی که برایم تازگی داشتند. از بوته­‌های بلند فرفیون تا بوته­‌های خار با گل­‌های بنفش، کاسنی، پونه، آویشن، بومادران، چای کوهی و ختمی و نسترن وحشی و خیلی دیگر که نمی­‌شناختم­‌شان. همه به راحتی و انبوه کنار جاده و هیچ کسی با بیلچه­‌ای در دست پیدا نبود توی دشت.

از ماشین پیاده شدیم. شیب کوتاه قوس­‌داری را بالا رفتیم و رسیدیم به ورودی اصلی با دروازه بزرگ چوبی. باز هم پیمودن چند قدم سربالایی و بالاخره «تخت». کنار دریاچه بودیم و انگار بر بلندای مرکز زمین. دریاچه­‌ای لاجوردی محصور در لایه­‌هایی رسوبی برآمده از درون. حوضی بزرگ و طبیعی به شکل بیضی. آبی و مرموز میان تپه‌­های رنگ به رنگ بهاری در دل داغی تابستان. مبهوت جادوی دریاچه و زیبایی کوه­‌های اطرف و تکه­‌های رنگ به رنگ تپه­‌ماهورها شده بودم.

بی‌خیال ساسانیان و ایلخانیان و اسلامیان که میزبان می­‌گفت و همراهانم تند تند می­‌پرسیدند، کشیده می­‌شدم دور دریاچه. آب از دل زمین می­‌جوشید و هیچ ورودی آبی نداشت. دو نهر از سرریز آب از دو سوی دریاچه راه باز کرده بود و به سمت دشت روان بود.

سمت شمالی و شرقی دریاچه بناهایی نیمه مخروبه، اما هم­چنان شگفت، رو به دریاچه و باقی مانده از دوران ساسانیان تا ایلخانیان و یا به قول افسانه­‌ها  منسوب به «سلیمان نبی» به زیبایی غروب دریاچه می­‌افزود.

گرچه عمارت و بناها با شکوه و بزرگی تخت جمشید و پاسارگاد قابل قیاس نیست و هر کدام این­‌ها را هر جای دیگری می­‌توان دید، آن چه تخت را از همه متمایز می­‌کند دریاچه، کوه، تپه­‌ماهور، گل­‌های رنگارنگ وحشی، بناهای باشکوه مردمان گذشته و این که همه را کنار هم داشتن است. تناسب شگفت‌انگیزی که ناچار به افسانه­‌های تخت ایمان می­‌آوری که این همه نمی­‌تواند کار دست آدمیزاد باشد.

افسانه­‌ای می­‌گوید جن و دیو به فرمان سلیمان نبی چنین زیبایی­‌ها را کنار هم چیده­‌اند. یا به قولی دیگر طلسم جام مقدس مسیح است و یا روح زرتشت آن جا می­‌دمد و شاید الهه­‌های زیباروی آب و پاکی چنین همه چیز را در هم پیچیده و شگفت ساخته است.

به سمت ویرانه­‌های کاخ کشیده می­‌شدم. روبه‌­روی دریاچه سالن­‌ها و ورودی­‌هایی بود. یک سکوی بلند با ده دوازده پله که معلومم می‌شد جای نشستن پادشاهی بوده، با چند سکوی استوان‌ه­ای شکل، گوشه‌­های سالن برای نشستن بزرگان. راهرو ورودی را پیش گرفتم و جلو رفتم. حوضچه­‌ی کوچکی با دورچین شبه­‌آجری که بهش می‌خورد  آتشگاه باشد و جلوتر اتاق کوچکی که حس خوشایندی داشت. ته اتاقِ خوشایند روی تابلو سبز رنگی نوشته بود معبد آناهیتا. به دنبال صدای دوستان از بیراهه رفتم. از بناها خارج شدم و به نهر آب رسیدم. می‌توان دید که بدون وجود دیوارها، معبد و آتشکده درست مقابل آب دریاچه بوده است.  نقشه کاخ در موزه­‌ی تخت همین را نشان می­‌دهد که معبد، آتشکده و سالن تاج‌­گذاری درست رو به دریاچه و در نزدیک­‌ترین فاصله به نهر آب ساخته شده‌­اند. در حالی که دالان نگهبانی، خزینه و بخش­‌های دیگر کاخ در مسافتی دورتر و بی­‌ربط به چشمه و آب قرار دارند. شاید راحت­‌تر باشد به افسانه­‌ها باور بیاوریم که طراح کاخ را نیروهایی مرموز و فرازمینی یاری داده‌اند تا اعتراف کنیم انسان دو هزار سال پیش چنین زیرک و باهوش بوده. و اعتراف سنگین­‌تر این‌که ارزش و قداست آب برای مردم آن زمان و اهمیت آن در نوع مهندسی بناها و سبک و محل زندگی­‌شان،  امروزی­‌های مدرن را زیر سوال می­‌برد.

از تخت به سمت روستا که نگاه کنی کوهی مخروطی شکل افراشته میان دشت و تپه­‌ها می­‌بینی که تو را به سمت خود می­‌کشاند.

ادامه دارد …

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

۲۱ نظرات

  1. سلام ناهید جان. خوندمش و هر کلمه اش أسب سرکشى شد که مرا به ان سرزمین جادویی کشاند.

  2. سلام. این مطلب باعث شد که سفر به تخت سلیمان را در برنامه قرار دهم! خیلی ممنون و تشکر از نویسنده متن.

  3. بسیار عالی و زیبا
    کاملا حس کردم اونجام 🤗

  4. طبق معمول زیبا و روان لطفا بخش بعدی را هم منتشر کنید.تشکر

  5. خیلی عالی بود آفرین به شما;-)

  6. روح و روانم پرواز کرد به تخت سلیمان ای کاش نویسندگان دیگه از از ایشون یاد بگیرند و از آثار باستانی و زیباییهای کشورمون بنویسند.

  7. سلام خانم احمدپناه عزیز.متن زیبایتان را خواندم و لذت بردم.دوست دارم تخت سلیمان رو هر چه زودتر ببینم.ممنون که اینگونه آب را حمایت می کنید.منتظر ادامه مطالب هستم.

  8. ممنونم ناهید جان، چه خوب، ساده زیبایی های تخت سلیمان را گفتی. هوس آب دیدن و دلی به کوه و کمر زدن اولین چیزیست که با خواندن متن به سرم زد. ممنون

  9. مهران داوری فر:
    درود برشما…نوشته شما اثری ادبی زیستی بسیار زیبا ست ..مرا به راحتی به فضایی گردشگری زیستی تاریخی برده که بیرون آمدن از آن را به این زودی نمی خواستم..منتظر ادامه آن خواهم بود…سپاس …داوری فر

  10. خیلی عالی بود مخصوصا توصیفتون از فضا حس میکردم منم کنارتون بودم

  11. بسیار زیبا بود و توصیف ها کامل ادم رو به ان محل هدایت میکرد

  12. سلام خانم ناهید احمدپناه ٬ قلم شیوا و جذاب شما بسیار برایم جالب و هیجان انگیز بود بی صبرانه منتظر بقبه نوشته زیبایتان هستم

  13. خیلی خیلی زیباست
    نگاه زیبایی دارین که طبیعت رو اینقدر زیبا توصیف میکنید

  14. 😯😮😯🙁☹😟🤢👌👍👏

    عجب ظرائفی کانون توجه یک عده ظریف الطبع قرار میگیره……😟به اندازه تک تک انسانهای زنده، دنیای زنده
    وجود داره…. 💝

  15. ناهید جان خیلی زیبا بود منتظر نوشته های بعدی شما هستم

  16. Z H:
    ناهید جان بسیار زیبا و دقیق توصیف کرده بودی با بخش آخرش خیلی موافقم منم همیشه با دیدن مهندسی بناهای تاریخی متحیر میمانم این همه علم این همه ظرافت و دقت از کجا اومده و محصولات دانشگاه های زمان ما چیه؟ زمانه عجیبییه دیدن گذشته هامون سر ذوق مان میاره و زمان حال آه از نهادمون درمیاره.

  17. دستت دردنکند آب باریکه خوب بود ولی آوباز وآبشار وآخرین آسیابان شوشتر
    کتابی فنی وتاریخی وباقلممرسایی جنابعالی کتابی بیادگار ماندنی ومرجع خواهدبود به امید چاپ کتاب دقیقه شماری میکنم

  18. سلام ناهید خانم
    بسیار بسیار زیبا توصیف کردید خیلی عالی بود حس می کردم همراهتون هستم فکر می کنم اگه بتونید این نوشته هارو ترجمه کنید در جلب صنعت گردشگری موثر باشه👍

  19. متن خوبی بود. ریتم تندی داشت اما قطعا باید بجا بوده باشد. دست شما درد نکنه.

  20. سلام.. خیلی عالی هست
    من کاملا تحت تاثیر قرار میگیرم و همراه با داستان شما دراون مکان هستم. اینکه زیباییهای کشورمون رو اینقدر خوب و واقعی توصیف میکنین عالیهههه
    منتظر ادامه داستان هستم… من عاشق آب باریکه و صداشم…
    دست مریزاد خانم احمدپناه

  21. سلام ناهید جان . متن بسیار ملموس لطیف وزیبایی بود از خوندنش لذت بردم 😍

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *