خانه / داستان / پدران و پسران در جستجوی آب

پدران و پسران در جستجوی آب

نگاهی به رمان موقرمز نوشته اورهان پاموک

اشاره. آیا رمان «موقرمز» اورهان پاموک، صورتی مدرن از اودیپ شاه و رستم و سهراب است؟ دانیال حقیقی در این نوشته، به شرح قصه پرداخته است.

موقرمز‌ها خودکشی نمی‌کنن، انقدر می‌مونن تا بپوسن.

ریموند چندلر

 

گونترگراس، رمان‌نویس آلمانی (که جنبه تمثیلی رمان پاموک ما را به یاد طبل حلبی‌اش می‌اندازد)، در جایی گفته: «درنهایت کتاب‌ها از نویسنده‌هایشان باهوش‌ترند، اگر در کلیت همگون باشند». موقرمز اورهان پاموک چنین کتابی است. از جنبه‌ای دیگر، آقای پاموک سخت من را به یاد آن جمله فلوبر می‌اندازد که گفته بود:« مادام بواری خود منم». به این معنا، گل‌جهانِ رمان موقرمز خود پاموک نیست؟

او کسی است که می‌خواهد بند سرنوشت خودش را به دست بگیرد و انتخاب ناگهانی رنگ مویش(رنگ قرمز) در آرایشگاه، که می‌تواند همسنگ لحظه پروستی مزه کردن بیسکوییت در نظر گرفته شود، نمادی است برای این خواست شخصی و فردی. مشابه این، بر خلاف بیشتر اعضای خانواده و فامیل که در علوم دقیقه مشغول بودند، پاموک به این مسیر آشنای خانوادگی “نه” گفت و هنر را انتخاب کرد.

و اما کتاب: شخصیت و راوی کتاب، جم نام دارد. پسری که هنوز یک سال تا رسیدن به سن قانونی هژده فاصله دارد و پس از آنکه پدرش آن‌ها را ترک می‌کند، مجبور می‌شود پس از آنکه مدتی در کتاب‌فروشی کار می‌کند و سودای نویسنده شدن در سرش پدیدار می‌گردد، به حومه استانبول  (جایی به نام اون‌گورن ) برود و شاگردی یک مقنی به نام محمود را بکند.

پدر جم که داروخانه‌چی است، پس از کودتای ۱۹۸۰ مدتی را در زندان گذرانده و پس از آزادی احتمالا به دلیل تنش‌هایی که وضع سیاسی کشور بر خانواده او تحمیل می‌کند، همسر و پسرش را رها می‌کند تا (آن‌طور که بعدها متوجه می‌شویم) با معشوقه‌ای که از نظر سیاسی به طرز فکرش نزدیکی بیشتری دارد زندگی کند.

نگاه پاموک به شخصیت پدر، که غیاب او در سرتاسر رمان احساس می‌شود ـ و با حضور لحظه‌ای گاه و بیگاهش در طول رمان تشدید ـ تا اندازه زیادی فاش کننده نظر او درباره آن دسته از مردان ترکیه است که به جریانات چپ‌ گرایش دارند: مردانی که تعهد چندانی به تک‌همسری و خانواده ندارند و احتمالا تجربه حضورشان در خانه تیمی و زندگی اشتراکی به همان اندازه برای گرمای کانون خانواده زیان‌بار است.

شخصیت پسر، برای پاموک نماد سرگردانی اعتقادی است. چیزی که همان ملی‌-مذهبی‌ها آن را نشانه روشن لاییک‌هایی می‌دانند که پاموک چندین و چند جای رمان تلویحا با آن‌ها همدلی دارد و با توجه به آنچه خود نویسنده در گفتگو با آلن ینتوب مجری برنامه هنری ایماجین بی‌بی‌سی بیان می‌کند، ناشی از فقدان یک مرکز و اتوریته قدرت است.

جم در طول مدتی که برای محمود کار می‌کند تا چاهی را در نقطه‌ای نامعلوم خارج از قصبه اون‌گورن حفر کنند، مدام باید به داستان‌های دینی‌ای گوش کند که استادکار برایش تعریف می‌کند. کسی که با شمایل پدر‌گونه‌اش تا اندازه زیادی جای خالی پدر را برای جم پر می‌کند. در مقابل این قصه‌های دینی، یکبار محمود از جم می‌خواهد تا او هم در اوقات فراغت پس از کار داستانی تعریف کند و نوجوان هم شرح مختصری از داستان اودیپ‌شاه را روایت می‌کند که آن را در کتاب‍فروشی نگاهی انداخته است.

داستان اودیپ‌شاه برای محمود که روحیه‌ای سنتی و بسته دارد به هیچ وجه موجه نیست. علاوه‌براین او با تئاتر و دسته بازیگران دوره‌گردی که به شهر کوچک آمده‌اند هم سرناسازگاری دارد. جم و محمود غروب‌ها وقتی برای تهیه مایحتاج به شهر می‌روند یکی دوباری با گروه بازیگران برخورد پیدا می‌کنند.

در همین حیص و بیص و در روزهای بعد، جریان حفر چاه با مشکل روبه‌رو می‌شود و پس از چندین متر که محمود زمین را می‌کند با صخره‌ای برخورد می‌کنند که سطحش از دهانه چاه بزرگ‌تر است. جریان حفر چاه و تلاش برای رسیدن به آب در رمان موقرمز شاید استعاری‌ترین چیزی باشد که در جریان پیشبرد قصه، پاموک آن را خلق کرده است. این جنبه استعاری که جلو‌تر با اشاره به کتاب ویت‌فوگل «استبداد شرقی» بُعدی دیگر می‌یابد، سازنده‌ی تز اصلی کتاب است: توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی به بن‌بست می‌رسد، چرا که جنبه اجتماعی تولید در گذشته می‌ماند که همان پدرسالاری است: همه برای رسیدن به آب، باید مطیع پدر (استاد چاه‌کن) باشند.

علاوه بر این، پاموک چاه داستانش را با برخی از نمادین‌ترین چاه‌های داستان‌های دینی به مدد روایت‌های محمود از این قصص پیوند می‌دهد. چاهی که یوسف در آن گرفتار می‌شود، در میان آن‌ها مهم‌ترین است. دیالوگ کلیدی محمود درباره این چاه چنین است:« پدر ناعادل پسرش را کور می‌کند». که اشاره که گرفتاری یوسف در تاریکی عمق چاه دارد که به دست برادران رنجیده خاطر از تبعیض پدر به چاه انداخته شده بود.

پس از فراغت یافتن روزانه از کار جم، هربار تلاش می‌کند تا زن موقرمز را بار دیگر ملاقات کند. جذبه‌ای نامرئی باعث می‌شود تا او مدام به دنبال یافتن خانه و مکان زن باشد. اما به تعویق افتادن مدامِ بار یافتن پسر به حضور گل‌جهان یا همان موقرمز، بسیار ما را به یاد بخش اول رمان عقاید تریستام شندی و تعالیم ویکتور اشکلوفسکی می‌اندازد. در نهایت بخش نخست کتاب در فضایی تعلیقی، فردای روزی که به شکلی اتفاقی گل‌جهان و جم با یکدیگر خلوت می‌کنند وقتی پسر ناخواسته باعث آسیب دیدن محمود در عمق تاریک چاه می‌شود و پا به فرار می‌گذارد به پایان می‌رسد. جایی که خواننده از یافتن آب هم به دست مقنی و شاگرد دلسرد شده‌اند و شبهه‌ای هم درباره امکان زنده بیرون آمدن محمود ایجاد می‌شود.

بخش دوم کتاب با تغییر آهسته لحن از لهجه‌ای دیکنزی به داستان‌-مقاله‌ای دان دلیلو‌ای پیش می‌رود و با قیاس داستان اودیپ شهریار با رستم و سهراب شاهنامه درونیات و منویات راوی برای ما بازگو می‌شود. در همین اثنا، جم که تبدیل به یک مهره‌ در دستگاه صنعت ساخت‌و‌ساز دولتی شده با استفاده از رانت‌های اطلاعاتی درخصوص مسیر توسعه استانبول صاحب سرمایه می‌شود و برای پر کردن جای خالی فرزند با همسری که مشخصا شباهت ظاهری نزدیکی با موقرمز(گل‌جهان) دارد، شرکتی را تاسیس می‌کند به نام سهراب که اتفاقا با همان رانت‌های اطلاعاتی و دولتی رشدی شتاب‌زده را تجربه می‌کند.

این جای داستان نکته‌ای کلیدی‌ دارد. سهراب هم که یک ایرانی بود برای یافتن پدر با دشمن همکاری کرده بود. این را جم در جریان واکاوی داستان رستم سهراب و اودیپ می‌گوید و حالا شرکت سهراب که آشکارا روحیه‌ای لاییک مانند بنیان‌گزارش دارد، با رانت دولت‌مردان ملی‌گرا به جایگاهی می‌رسد. و این در غیاب آتاتورک مشروع است؟ داستایوفسکی می‌گفت وقتی خدا نباشد هیچ چیز مجاز نیست!

جم پس از آنکه رانت اطلاعاتی دریافت می‌کند که منطقه اون‌گورن در دستور کار توسعه قرار دارد پا پیش می‌گذارد تا زمین‌های آن‌جا را بخرد. در جریان بازگشت به صحنه جرم (سر چاه اون‌گورن) او دوباره موقرمز را ملاقات می‌کند. گل‌جهان برای او از پسری می‌گوید به نام انور که از او دنیا آمده است. بعد او را به جوانی ملی‌گرا و بیشتر حزب باد معرفی می‌کند به نام سرهات که دوست انور، پسرشان است. پسر از جم می‌خواهد تا در یک شبگردی او را همراهی کند تا گشتی در اون‌گورن و نواحی قدیمی آنجا بزنند.

وقتی جم و سرهات به سر چاه می‌رسند تا راوی خاطرات کهنه را مرور کند، سرهات اعتراف می‌کند که همان انور، پسر جم است. در یک بگو مگو بر سر مدرنیسم، مدرن بودن یا مدرن شدن، بحث بالا می‌گیرد و آن‌ها با هم گلاویز می‌شوند که این به کشته شدن آن منجر می‌شود. این‌بار پسر، پسر را می‌کشد. پسری که پدرش از وجود او اطلاعی نداشت(پسر مدرن)، پسری را می‌کشد که پدرش ترکش کرده بود(پسر مدرنیزاسیون؟). اینجاست که موقرمز، در کلامی کوتاه، بیشتر از آنکه نزاع میان پدران و پسران باشد، نمایشگر صحنه ستیز میان پسران در غیاب پدر است.

فصل آخر را این‌بار گل‌جهان روایت می‌کند که یکی از وجوه اصلی انتقادی رمان است و به ما یادآوری می‌کند که در داستان اودیپ‌ شهریار و رستم و سهراب، مادر نقشی کلیدی داشت. اما ما هرگز به او چنان که باید فکر نکرده بودیم. این اتفاقات هرگز رخ نمی‌دادند، اگر مادر در تصمیماتی که گرفته بود به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کرد.

اینجا هم اوست که پدر را (محمود را) از چاه بیرون می‌کشد و نجات می‌دهد، و محمود با پافشاری آنقدر به کندن چاه ادامه می‌دهد تا در نهایت به آب می‌رسد و اون‌گورن به خاطر همین چاه آباد می‌شود و توسعه می‌یابد. محمود صاحب مال و زن می‌شود.

به زعم من، نگاه سیاسی پاموک ایرادات اساسی دیگری هم دارد و آن داشتن نیم‌نگاهی به کودتا به عنوان یک ظرفیت در کنش سیاسی است. اما آیا این نگاه پاموک آشکارا طرفدار میلیتاریسم نیست؟ البته که نیست، اما چنان که باید و بایست هم از آن فاصله ندارد و موضع سفت و سختی که لازمه‌ی کار نویسنده و روشنفکر است، در مقابل آن اتخاذ نشده است. روی هم رفته آنچه پاموک تمام کمال به آن تاخته است جریانات چپ ترکیه است. جریانی که امروز به کلی از صحنه سیاسی حذف شده است.

گل‌جهان در فصل آخر به روشنی مطرح می‌کند که تمام همدلی‌ها و همراهی‌هایی که زنان و دختران با گروهک‌های دست مائوئیستی و یا کمونیستی داشتند به تباهی جوانی‌شان منجر شده و مورد نفرت قشر سنتی جامعه هم بوده و هنوز هم هستند. هرچند که گل‌جهان هرگز خم به ابرو نیاورده و راهش را ادامه داده و هنوز هم‌چنان است.

آخر داستان، با تخفیف حکم همین پسر که حالا بیشترین سهم را هم از اموال جمِ سکولار می‌برد به انتها می‌رسد، هرچند که او در زندان است و تصمیم دارد تا داستانی براساس روند اتفاقات بنویسد.

از دیگر نکاتی که باید درباره این رمان اشاره کرد، نگاه انتقادی‌ای است که پاموک به برخی از اسطوره‌های فرهنگی ترکیه دارد که در سال‌های اخیر به دست دستگاه تبلیغاتی پررنگ‌تر شده‌اند. شخصیت اصلی سریال پر طرفدار صده‌ی پرشکوه، زنی سرخ‌مو به نام «خرم» است که در حرم و دربار سلطان سلیمان از قدرت و نفوذ ویژه‌ای برخوردار می‌شود. این سریال آشکارا تلاش می‌کرد شکوه گذشته‌ی عثمانیان را به مردم ترکیه یادآوری کند و حالا پاموک دارد به ما یادآوری می‌کند که مرتجعان در ترکیه معاصر با موقرمزها چه کردند.

شاید لازم به گفتن نباشد که زن سرخ‌مو، نماد ترکیه مدرن است؛ همانقدر ملی‌گراها خاطرش را می‌خواهند، که لاییک‌ها و چپ‌ها. همینطور نویسنده به ما یادآور می‌شود، سهراب‌ها (پسران) درست مانند رستم‌ها (پدران) مادران را تنها می‌گذارند. اما مگر یک زن مدرن، مجاز به رها کردن همسر و فرزندش نیست؟ در دنیای مدرن همه رها می‌کنند، اما برخی گناهکارترند، مانند پدران مارکسیست و موقرمزهای مائوئیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

آب باریکه/ خداحافظ سبزه‌زار خرم

یک گزارش کوتاه از اصفهان و زاینده‌رود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *