خانه / روایت / بریده کتاب آینده/ اندی دوفرین

بریده کتاب آینده/ اندی دوفرین

اشاره. بریده‌ای از رمان «نغمه‌هایی از پشت دیوار» نوشته آرش رمضانی را می‌خوانیم. نوشته خوش‌خوان و روان است. آرزوی توفیق برای آرش رمضانی و کتاب‌ آینده‌اش.

بارها او را دیده بودم. گوشه‌ی هواخوری، در صف نماز، کلاس مهارت‌ها، صف متادون، صف کتابخانه، همه جا. همیشه در صف بود، مثل همه‌مان. ساکت و آرام بدون دوست، بدون دشمن، بدون عمل و پذیرا.

نقاشی می‌کشید، کارهایش چندان شاخص نبودند اما برای یک زندانی بسیار خوب بودند. منظره‌هایی از طبیعت را می‌کشید. جنگل و دریا را. شهرها را نقش می‌کرد، آن سوی دیوارها را می‌کشید. بیکرانگی را تصویر می‌کرد. شاید هم آثارش آنطور که من تصور می‌کنم عمیق نبوده و تنها چند منظره‌ی ساده بوده و او چیزی جز آنها را نمی‌توانسته بکشد. کسی چه می‌داند.

نقاشی‌هایش را هر روز برایم می‌آورد و من پشت برگه‌اش نکته می‌نوشتم. هیچ اعتراضی به هیچ چیز نداشت. یکی از هم اتاقی‌هایش می‌گفت از معدود زندانیانی‌ست که کاملا بی‌گناه است. سر یک سوء تفاهم برایش ۱۰سال بریده‌اند، تحمل همسرش سال سومِ حبس، تمام شده، طلاق گرفته، با دیگری ازدواج کرده و رفته است.

شعر هم می‌گفت اشعارش در وزن مشکل داشت اما در مضمون خوب بود. بیشتر حول پرواز و سقوط می‌سرود. دایره کلماتش محدود بود. برایش دفترهایی از محمدعلی بهمنی و سید مهدی موسوی گرفتم. هر دو را پسندیده بود.

چند بار گفت آرزو دارد خواب‌هایی را که می‌بیند بتواند نقاشی کند. اما نمی‌توانست. می‌گفت تصاویر خواب‌هایش فرار می‌کنند و روی کاغذ نمی‌نشینند.

او آرام و پذیرا بود، با زندان یکی شده بود، یگانه شده بود اما در زندان نبود. رها در ساحل رامسر، در کویر مصر و در کوچه‌های خشتی یزد بود. لابه‌لای کلمات و بین خطوط مداد رنگی‌هایش بود؛ لای موهای عشق گریخته‌اش، اندی دوفرینِ زندان بود. بی‌نیاز از کندن سلول‌اش، بی‌نیاز از برنامه‌ریزیِ فرار جسمی،  بی‌نیاز از شنا در لوله‌ی فاضلاب، یک رستگاری یافته‌ی شرقی بود! کهن الگوی عینیت یافته‌ی خاورمیانه در او مجسم بود؛ شرمگین و نجیب، با بدنی در بند و تخیلی آزاد و روحی رستگار.

هفده ماه

هر روز و در هر ساعتی که وارد بند می‌شدم او را در حال نماز و سجده می‌یافتم. یا در نمازخانه به عبادت بود یا در اتاقش یا گوشه هواخوری با تسبیحش ذکر می‌گفت. این میزان از تعبد در زندان رایج نبود. البته کسی هم مخالفش نبود. قربانی، مرد میانسالی بود که هشت سال از حبس اولِ ابدش را می گذراند! او دو حبسِ ابد داشت. تا جایی که مطلعم در قوانین، “حبس ابد” یعنی پانزده سال زندان. اما اگر در حکم چیز دیگری قید شده باشد مثل “حبس ابد +یک روز” یا “دو حبس ابد” این یعنی تنها جنازه توست که می‌تواند از زندان خارج شود. قربانی دو حبس ابد داشت. نمی‌دانم کس و کاری داشت یا نه. هرگز ندیدم سالن ملاقات برود یا به کسی تلفن بزند. کمتر از ۵۰ سال داشت اما چهره‌ی تکیده‌اش ۶۰ را نشان می‌داد.

یک بار خواستمش و از او دلیل عدم حضورش در کلاس مهارت‌های زندگی و جلسات مشاوره را جویا شدم. جواب خاصی نداد، طفره رفت و قول داد از آن پس بیشتر سر کلاس‌ها حاضر شود. اما نشد! تنها کاری که کرد آن بود که بیشتر از چشم من پنهان می‌شد.

در زندان، اکثر زندانیان “هم‌خرج” دارند، یعنی کسی که دوستیِ نزدیکی با او دارند، با هم حساب و کتاب دارند و در یک اتاق زندگی می‌کنند. هم‌خرجِ قربانی روزی گوشه‌ای از زندگی او را نقل کرد. گفت که او و سه برادرش را در یک کارگاه تولیدی بسیار بزرگ کریستال دستگیر می‌کنند. ظاهرا قربانی یک شرور واقعی بوده است و جز مسأله مواد، جرایم دیگری نیز مرتکب شده است. جرایمی بزرگ و ضد انسانی. او آنقدر شرور بوده که کسی جرأت شکایت نداشته است.

پس از دستگیری برای همه متهمین حکم اعدام صادر می‌شود و همگی در زندانی دیگر، در بند اعدامیان نگهداری می‌شوند اما به آنها تاریخ اعدام شان اعلام نمی شود! یا لااقل به قربانی تاریخ دقیق اعدامش اعلام نمی‌شود و در آن زندان، هر هفته در دو سحر، حکم اعدام اجرا می‌شده است. برای قربانی، هر هفته دوبار رو به رویی واقعی با مرگ رخ می‌داده، صدای باز شدن درهای آهنی سالن بند و صدای پای سربازان و ماموران قضایی که برای بردن کسی آمده‌اند! هفته‌ای دو بار. دو سحر. آن‌هم به مدت هفده ماه. در این مدت سه برادر او در زمان‌های مختلف اعدام می‌شوند. هفته‌ها و ماه‌ها می‌آیند و می‌روند و قربانی هر هفته دو شب در انتظار طنابِ آویزانِ دار بوده است.

پس از هفده ماه حکم او از اعدام به دو ابد تقلیل می‌یابد و راهی زندان ما می‌شود تا ایام باقی مانده‌ی عمرش را اینجا سر کند. هفده ماه رو در رویی مستقیم با مرگ، با اعدام، او را به زاهدی سجاده نشین تبدیل کرده بود. یک بار جمله‌ای گفت که تعجبم را برانگیخت. گفت از آزادی می‌ترسد. گفت از شهر می‌ترسد. می‌ترسد همانی شود که قبلا بوده است. چند هفته بعد دقیقه‌ای با او حرف زدم و خواستم که حالاتش را، تفکراتش را و هیجاناتی که در آن چند ماه تجربه کرده را برایم روایت کند، گفت چشم. اما باز هم طفره رفت و از جلوی چشمم پنهان شد.

از خودم می‌پرسم اگر قربانی چیزی می‌خواست بگوید، چه می‌گفت؟ اگر من جای او بودم چه می‌گفتم؟! حق دارد! تجربه‌ی او گفتنی نیست. تجربه او با کلمات بیان نمی‌شود. او، مرگ، این بزرگترین ترس هستی را چشیده است. نه! او مرگ را نچشیده است، او مرگ را زندگی کرده است. کسی که مرگ را زندگی کند چیزی برای گفتن ندارد.

سیّد

رحیم چهره‌ی خرابی داشت. “خراب” بودن اصطلاح خود زندانی‌ها بود. اصطلاحی که اشاره به خرابیِ صورت از فرط مصرفِ مواد مخدر داشت. چیزی از دندان‌هایش باقی نمانده بود. اصلاح نمی‌کرد. قامت خمیده‌ای داشت و صدایی خشک و خشن با سرفه‌های عصبی. فکر می‌کنم هزار سالش بود یا یکی دو سال کمتر. اما در پرونده‌اش نوشته بود: متولد ۱۳۶۲٫ سی و سه سال. رحیم بی‌ملاقاتی بود. کسی پولی برایش نمی‌ریخت کسی یادی ازش نمی‌کرد. می‌گفت کس و کار دارد اما ننگشان است که کس و کار او باشند. خیلی می‌خندید به ساده‌ترین شوخی‌ها از خنده غش می‌رفت. با دهانی کاملا باز می‌خندید و سه چهار دندانِ پراکنده‌ی بی‌قواره‌ی موجود در دهانش خودنمایی می‌کردند. همه‌ی خنده‌هایش به سرفه ختم می‌شد؛ همه خنده‌هایش.

کارتن خوابی را تا ته رفته بود. برایم گفته بود: از کارتن خوابی، از شب‌ها، از سرنگ‌ها، از موش‌ها، از سرما، از تنهایی‌ها، از آتش، از گریه، از نا امیدی.

رحیم خودش را خرج دیگران می‌کرد. دائما به شهرداران اتاق‌ها کمک می‌کرد تا اتاق‌ها را تمیز کنند. می‌رفت در هواخوری و به کارگاهی‌ها کمک می‌کرد، می‌رفت در کارگاه خیاطی و سر قیچی‌ها را جمع می‌کرد. همه کاری می کرد. پول نمی‌گرفت. “مفتکی” انجام می‌داد. دیگران هم هوایش را داشتند. وقتی کسی می‌خواست برود و ساندویچی بخورد، رحیم را صدا می زد. رحیم با ذوق کف دست هایش را به هم می‌مالید، ساندویچی کاسب می شد، می‌خندید غش غش؛ با سرفه‌ای که یادگار دوران تنهایی‌اش بود. وقتی کسی می‌خواست سیب یا میوه مختصری از میوه فروشی بند بخرد، رحیم را صدا می‌کرد رحیم خمیده می‌دوید، سیبی کاسب می‌شد، می‌خندید. غش غش. با سرفه.

عاشق بود، عاشق مرضیه. مرضیه‌ای که دیگر نبود. گفت برای خودش کسی بوده، آبرویی داشته، زندگی‌ای داشته، تا اینکه مرض کلیه گرفته و کسی برای تسکین‌اش تریاک تجویز کرده است و او هم از تریاک لغزیده و سراغ هروئین و کریستال را گرفته. اول تلویزیون را باخته. بعد شغل را. بعد یخچال را. بعد دندان را. بعد کلیه را. بعد خانه را. بعد کس و کار را. و آخر… مرضیه را. همه را باخته بود، حتی خودش را، اما نه عشقش را. عشقش به مرضیه را با هیچ تاق نمی‌زند؛ تمام دنیایش بود مرضیه.

مرضیه را، ولی دیگر باخته بود؛ مرضیه رفته بود و رحیم آه می‌کشید. نه برای یخچال، نه برای دندان، نه برای خانه، نه برای کلیه، نه برای کس و کار. برای مرضیه. گریه می کرد، هق هق. سرفه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *