خانه / داستان / آب باریکه/ باوا

آب باریکه/ باوا

بدو یارعلی، زود باش بدو. حالا همه چیز وابسته است به این پاهای تو. اگر خوب بدوی می‌توانی تا ساعتی دیگر زهرا را توی بغل بگیری و آنوقت صدای گریه‌اش می‌پیچد توی گوشَت. حالا که باوا نیست، تو باید زهرا را توی بغل بگیری. تو باید توی گوشش اذان و اقامه بگویی. مگر خودت نگفته بودی خواهر می‌خواهی، پس چرا معطل می‌کنی؟ بدو، زود باش مرد. زودباش. مگر یادت رفته این نه ماه، هر روز که همراه گله به کوه می‌زدی زیر سایه درختان بلوط می‌نشستی، کتری سیاه را می‌گذاشتی روی چاله و بعد دراز می‌کشیدی و به فکر فرو می‌رفتی. مگر توی فکرت امروز را نمی‌دیدی که زهرا به دنیا خواهد آمد. پس حالا وقتش فرا رسیده. باید خودت را نشان دهی. باید به همه ثابت کنی که دیگر مردی شده‌ای. اگر این جاده خاکی را ادامه بدهی، خیلی زود می‌رسی به آن درخت بلوط تنها که بالای کوه است. از آنجا می‌توانی رود را ببینی و لنج هایی که منتظر هستند تا اهالی ده را به آن طرف رود ببرند. می‌دانم که خسته شده‌ای، اما تو که همین چند لحظه پیش دردکشیدن‌های مادر را دیده‌ای. تو که هنوز صدای جیغ‌هایش توی گوشَت است. پس باید خیلی بهتر از این‌ها بدوی. حالا همه توی آن اتاق کاهگلی دور مادرت را گرفته‌اند و منتظر هستند تا برگردی و بگویی لنج هنوز نرفته، و آن وقت مادر را به شهر می‌برند و تو صاحب خواهر می‌شوی. مگر همین را نمی‌خواهی. پس بجنب مرد، بجنب. راه زیادی مانده تا به آن درخت بلوط برسی. رسیده‌ای به قبرستان. همین‌طور که می‌دوی نگاهت می‌رود سمت شیرهای سنگی‌ای که خلاف جهت حرکت تو و رو به ده ایستاده‌اند. با نگاهت دنبال آن یکی می‌گردی. می‌بینی‌اش. تازه یادت می‌آید که فردا چهلم است. دلت می‌گیرد. ناگاه به سرت می‌زند بروی پیشش. حتماً می‌خواهی درد دل کنی و گله، می‌دانم، می‌فهمم.

اما مگر باوا قبل از رفتنش مادر را به تو نسپرده بود. مگر توی چشم‌هایت زل نزده بود و نگفته بود: یارعلی مواظب مادرت باش. مگر قول مردانه نداده بودی. مگر دست‌هایت توی دست های بزرگ و مردانه باوا گم نشده بود. مگر درد نپیچیده بود توی انگشتانت. پس زود باش یارعلی. چیزی تا شب نمانده. اگر شب شود لنج‌ها حتماً می‌روند و دیگر نمی‌توان مادر را به شهر رساند. حالا همین‌طور که داری می‌دوی، برمی‌گردی و شیر سنگی را نگاه می‌کنی. هوا تاریک شده، تازه از کوه برگشته‌ای و گوسفندها را توی آغل جا داده‌ای. وارد اتاق که می‌شوی مادر را می‌بینی که با میل بافتنی و کاموا دارد لباس می‌بافد. می‌گوید: برای زهراست. چهل روز بیشتر نمانده تا فارق شوم. می‌خواهی بپرسی باوا کی می‌آید؟ که صدای یا الله گفتن کسی از توی حیاط بلند می‌شود. اسفندیار و کدخدا که وارد می‌شوند، مادر بلند می‌شود تا چای بیاورد. کدخدا دستت را می‌گیرد و می‌گوید: تو دیگر برای خودت مردی شده‌ای یارعلی، باید از مادرت خوب مواظبت کنی. و بعد از تو می‌خواهد که قرآن توی طاقچه را برایش بیاوری. گیج شده‌ای و منظور کارهای کدخدا را نمی‌فهمی. کدخدا شروع می‌کند به خواندن. یاد قرآن خواندن‌های باوا می‌افتی. دلت می‌گیرد. کدخدا می‌خواند: الذین إذا أصابتهم مصیبه قالوا إنّا لله وإنّا إلیه راجعون.

گریه کدخدا که بلند می‌شود، مادر همراه سینی چای می‌افتد کف اتاق و تو زن‌های ده را می‌بینی که دور مادر را گرفته‌اند و همراه او سرود محلی می‌خوانند، شیون می‌کنند و توی سر و صورت خود می‌زنند. اسفندیار که توی حیاط ایستاده، دارد برای چند نفر از اهالی روستا تعریف می‌کند که باوا از بالای سد افتاده توی رود. سه روز بعد باوا را از آب می‌گیرند و تو می مانی و قبرستان، و آن شیرهای سنگی و مادری که چهل روز دیگر فارغ خواهد شد و خواهری که به دنیا خواهد آمد و قولی که به باوا داده‌ای. تو می‌مانی و گله‌ای که برای خود، میان درختان بلوط می‌چرند. تو می‌مانی و فلوتی که از باوا به جا مانده و صدایی که تمام کوهستان را در بر می‌گیرد، و کتری سیاهی که روی چاله قُل قُل می کند و هرم آتشی که می‌زند توی صورتت. تو می‌مانی و فکرهایی که گاه و بی‌گاه به سرت می‌زند. اگر باوا مادر را به تو نسپرده بود شاید…

این شوری از چیست که بر لبانت احساس می‌کنی یارعلی؟ نه، تو دیگر مردی شده‌ای، نباید گریه کنی. ببین دیگر رسیده‌ای بالای کوه. آن درخت بلوط تنها را نگاه کن. آنجا بالای کوه است. از آنجا می‌توانی رود را ببینی، اما اگر لنج‌ها رفته باشند چه؟ آن‌وقت مادر چه می‌شود؟ توی دلت می‌گویی: همه‌اش تقصیر آن سد لعنتی است. و بعد به جاده‌ای فکر می‌کنی که رفت زیر آب و هکتارها بلوط و امامزاده شه‌پیر و خانه‌هایی که زیر آب ماندند و شیرهایی که “سنگی” بودند و “آبی” شدند. حالا رسیده‌ای کنار آن بلوط تنها و بالای کوه ایستاده‌ای. رود را نگاه می‌کنی و لنج‌هایی که پهلو گرفته‌اند. یک دفعه بغضت می‌ترکد. نمی‌دانم چرا؟ خودت هم نمی‌دانی چرا؟ شاید از شوق باشد. معطل نمی‌کنی سریع برمی‌گردی. چراغ‌های خانه‌ها سوسو می‌زنند. پاهایت جان می‌گیرند. دوباره می‌زنی زیر گریه. معنی این کارهایت را نمی‌فهمم، آخر مگر خواهر نمی‌خواستی…

باوا ایستاده کنار درخت کناری که توی حیاط امام‌زاده شه‌پیر است. یک تکه پارچه سبز دستت می‌دهد و می‌گوید: اگر این تکه پارچه را به درخت ببندی و دعا کنی هر کسی که بیاید و آن را باز کند دعایت برآورده می‌شود. تو هم چشم‌هایت را می‌بندی، پارچه را به شاخه‌ای گره می‌زنی و زیر لب می‌گویی: خدایا من خواهر می‌خواهم. چرا این قدر بی‌تابی می‌کنی یارعلی؟ گریه ندارد که، حالا می‌روی و به دایی می‌گویی لنج‌ها هنوز نرفته‌اند و بعد همراه دایی، مادر را به شهر می‌بری و… . اما نه، تو نمی‌توانی بروی، مگر یادت رفته فردا چهلم است؟ مگر تو صاحب عزا نیستی؟ مگر نباید از میهمان ها پذیرایی کنی؟ مگر…

وارد حیاط خانه می‌شوی. جا می‌خوری. کف حیاط را قالی پهن کرده‌اند. مردهای ده نشسته‌اند و کدخدا هم مشغول تلاوت قرآن است. یکی دو نفر از مردها تا تو را می بینند می‌زنند زیر گریه. متوجه نمی‌شوی چه اتفاقی افتاده است. پیش خود می‌گویی امشب شب جمعه است و فردا هم چهلم باوا و کمی آرام می‌شوی. نگاهت می‌رود سمت تنها اتاق خانه و عمه کوکب را می‌بینی که جلوی در اتاق ایستاده و برای نوزاد لالایی می‌خواند. برق چشم‌هایت از دید مردهایی که توی حیاط نشسته‌اند دور نمی‌ماند. می‌دوی سمت عمه کوکب. دستش را دراز می‌کند طرفت. نوزاد را که توی پارچه‌ای پیچیده‌اند از دستش می‌گیری. عمه کوکب می‌زند زیر گریه و می‌دود داخل اتاق. به صورت زهرا نگاه می‌کنی. یاد باوا می‌افتی. زهرا یکریز گریه می‌کند و اصلاً آرام نمی‌گیرد. آرام با دست به پشتش می‌زنی اما فایده‌ای ندارد. از درون اتاق صدای جیغ زدن بلند می‌شود. خود را به آستانه در اتاق می‌رسانی. درست است که پاهایت می‌لرزد. درست است که دست‌هایت می‌لرزد. درست است که کمرت می‌شکند. اما نمی‌افتی. هرچه باشد زهرا را توی دستانت گرفته‌ای؛ باوا زل می زند توی چشمانت و می‌گوید: یارعلی مواظب مادرت باش. و بعد دست‌های کوچکت توی دست‌های بزرگ و مردانه باوا گم می‌شود. اما این بار تنها انگشتانت نیست که درد می‌کند. احساس می‌کنی که تمام بدنت کوفته شده. سرت سنگین می‌شود. اتاق بوی خاصی می‌دهد. احساس می‌کنی باوا کنارت ایستاده و دارد به صورت زهرا نگاه می‌کند. کدخدا همچنان دارد قرآن می‌خواند. زن‌ها مویه می کنند. گریه زهرا میان این همهمه‌ها گم می‌شود. این بار عمه کوکب نه برای زهرا که برای مادر لالایی می‌خواند.

همچنین ببینید

آب باریکه/ ما بر خشک‌سالی پیروز خواهیم شد

روایتی از خشک‌سالی در شورویِ دوره استالین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *