خانه / داستان / کارونُمی کارون

کارونُمی کارون

 صولت با پشت دست عرقش را پاک کرد، رد سیاهی روی پیشانی‌اش باقی ماند، اطرافش را دید زد. مسافرها گوشه و کنار گاراژپخش و پلا شده بودند، هر کس سایه‌ای پیدا کرده و ولو شده بود از صبح درگیرش بود، از همان جا داد کشید: « نوذر برن». صدای قرقر موتور مینی بوس درآمد و بعد تپ خاموش شد.

  • بزن

دوباره صدای قرقر موتور مینی بوس درآمد و بعد تپ خاموش شد. صولت زیر لب فحشی داد و بلندتر گفت: «استارت بزن نوذر »

صدای قرقر موتور مینی بوس بلند شد و مینی بوس تکانی خورد و صدای قرقر متد شد نوذر سرش را از شیشه بیرون کشید: « عامو روشن شد »

صولت لبخندی زد و پیروزمندانه دستهایش را بهم مالید و در کاپوت را محکم کوبید. بوی روغن و عرق داشت خفه‌اش می کرد که با لنگی دستهایش را پاک کرد و گفت: « میرم دست و صورتم رو بشورم، برو مسافرها رو آماده کن. »

نوذر جلد پایین پرید و محکم داد کشید: « مسافرای دهدز، سادات حسینی بیان وسیله هاشون رو بذارن بالا، می خوایم حرکت کنیم. »

و سریع دنبال صولت دوید، صولت شلنگ‌انداز به سمت دستشویی می رفت، نوذر رسیده نرسیده گفت: « عامو درست شد ؟ واقعا ؟ »

صولت زیر لب جواب داد: « پناه برخدا  »

  • عامو خطر نداره ؟
  • چی ؟
  • همین دیگه، مینی بوس رو میگم.
  • نه چه خطری ؟ روشن شده، داره مثل ساعت کار می کنه.
  • ترمزش چی ؟ اونم درست شده ؟
  • فقط ترمز دستیش مونده که اونم برگشتیم عوضش می کنم.
  • عامو ….

صولت ایستاد و چشم غره‌ای کرد: « زر مزن بچه ! زودتر باید راه بیفتیم ، هوا داره تاریک میشه. »

نوذر ایستاد. نگاهی به مینی بوس کرد و شل گفت: « پناه بر خدا » و به سمت مینی بوس برگشت.

  • بیا

نیاز‌علی سربلند کرد، سوزی چایی بدست بالای سرش ایستاده بود.

  • چی رو حساب می کنی ؟

نیاز علی سر تکان داد :« درست نشد ؟»

سوزی چشم گرداند سمت مینی بوس و نصفه صولت که بیرون از کاپوت بود را نگاهی کرد و لبخندی زد: « نه فکر کنم حالا حالاها کار داره تا درست بشه، قراضه‌اس، مال شاه ویزویزکه. »

  • بی صحاب
  • نگی‌ها ! صولت بفهمه ناراحت میشه، به باباش فحش بدی بهتره تا مینی بوسش
  • جهنم ! می‌دونی از کی تا حالا اینجاییم، هواپیما که نیست. زنگ بزنه یکی بیاد درستش کنه.

صدای خنده سوزی توی گاراژ پیچید، نیاز علی هاج و واج نگاهش کرد: « چه مرگته ؟»

سوزی جواب داد: « فیاته ! آخرینش با پل شالو رفت زیر آب سد کارون سه، تازه پل شالو عمرش کمتر از این مینی بوسه، کسی ازش سر درنمیاره به جز خودش.»

نیاز علی چایی‌اش را مزه مزه کرد، سوزی چشمکی زد و گوشه گاراژ را نشان داد، زنها با لباسهای رنگارنگ دورهم جمع شده بودند.

  • عروسیه؟
  • ها، سادات حسینی دارن میرن عروسی، امشب عروسیه.

نیاز علی طعنه زنان گفت: « میرن، تا شب هم میرسن. »

صدای کِل بلندی گاراژ را پر کرد. مینا که پیشاپیش می آمد سرخ شد، الیاس چمدان بدست نگاهی کرد: « هنوز صولت نرفته، به موقع رسیدیم. »

 مینا سر تکان داد و به سمت زنها و بچه‌ها رفت، الیاس چمدان بدست کنار مینی بوس ایستاد. صدای نوذر توی گاراژ پیچید: « مسافرای دهدز، سادات حسینی، بیان وسیله‌هاشون رو بذارن بالا، می خوایم حرکت کنیم. »

نیاز علی استکان را لبه پنجره گذاشت و خودش را تکاند، سوزی هم چایی را هورتی کشید و دنبالش راه افتاد. الیاس داشت زنها را نگاه می کرد، سوزی نیشخندزنان گفت :« بیا خودش میاد. »

الیاس خندید و چمدان را دنبال خودش کشید. نیاز علی پشت سر راننده نشست، سوزی هم کنارش، مینا و الیاس کنار هم نشستند، زنها هم کُپ کردند ته مینی بوس. نوذر توی در ایستاد: « پلاستیک بردارین، مینی بوس رو تازه تمیز کردمه، خرابکاری نکنین. »

نیاز علی به طعنه گفت: « یعنی حالا تمیزه؟»

نوذر خودش را به نشنیدن زد: « انشالا به عروسی می رسیم.»

  • البته اگه راه بیفتیم.

صولت دستهایش را با پشتش خشک کرد، جای چهارانگشتش روی شلوارش ماند، دستگیره در را گرفت و خودش را بالا کشید و پشت فرمان نشست.  مینی بوس که حرکت کرد همه بلند صلوات فرستادند، نوذر دعایی خواند و فوت کرد. سوزی از توی آینه زنها را دید می زد، الیاس و مینا پچ پچ می کردند. نوذر چایی اش را فوت کرد و برگرداند سمت مسافرها و بلند گفت:    « بفرما» صدای نوش نوش توی مینی‌بوس پیچید.

 صولت گفت: « مثل ساعت کار می کنه »

نوذر نیم نگاهی به ترمز دستی انداخت و گفت: « پناه بر خدا »

صولت غیض کنان گفت: « یعنی چه پناه بر خدا ؟یه کاری بکن خراب بشه. »

نوذر سرش را پایین انداخت :« نه عامو ! منظورم اینه آدم باید توکل داشته باشه.» و خیره شد به جاده .

« جاده پیچاپیچ توی کوه گم می شد، پیچ های «سرراک» که تمام می شد تا سد جاده بهتر بود، بعد هم که کنار کارون می رسیدند، باید سوار بارج می شدند و از کارون تا می کردند. از وقتی که کارون سه را ساخته بودند و جاده زیر آب رفته بود همین بدبختی را داشتند ، باید با بارج می رفتند آن ور آب، روستاهای آن ور یا با بارج تردد می کردند یا با قایق های کرایه. همیشه وقتی مینی‌بوس توی بارج می رفت می ترسید، از تکانهای بارج، از کارون که بیشتر وقتها ترسناک بود. خواب دیده بود وسط آب بارج دو نصف شده و با مینی بوس ته کارون رفته اند، حتی توی خواب هم خنده اش گرفته بود مگر بارج به آن بزرگی می شکست؟»

  • آب

نوذر از فکر و خیال درآمد، پارچ آب را برداشت و به سمت صدا راه افتاد، ته دلش آشوب بود صولت که نوذر را می پایید، زیر لب گفت: « لا الاالله…»

الیاس و مینا پچ‌پچ می‌کردند و ریز می‌خندیدند، سوزی فت: « داریم به سد می رسیم » نیاز علی سر گرداند سمت بیرون .

« سد را که آبگیری کردند تمام زمینهای پشت سد زیر آب رفتند، حتی قبرها هم غرق شدند، مجبور شدند کوچ کنند، پول زمینها را که ندادند از کار هم اخراجشان کردند، گفتند سد تمام شده، دیگر کارگر نمی خواهیم »

سوزی گفت: « دوباره حساب کتاب می کنی »

نیاز‌علی نگاهش را گرداند داخل مینی بوس: « چه حسابی ؟چه کتابی ؟ ما که زورمون بهشون نمی رسه. »

سوزی جواب داد: « خیلی ساده گفتن اخراج ، آواره این شهر و اون شهرمون کردن. »

سد سینه سپر کرده از جلوی چشمانشان رد شد. تا چشم کار می کرد آب پشت سد بود که ادامه داشت.

تا کنار رود چیزی نمانده بود، صولت لبخندی زد، نوذر هم نفس راحتی کشید و خیره شد به جاده که تا کارون امتداد داشت؛ سیاهی شب داشت توی جاده پخش می شد.

مینا سرخوشانه خندید ، الیاس آرام روی دستش زد، مینا سرخ شد. داشتند به رود می رسیدند، از رود که تا می کردند دیگر راهی نبود .

نور ماشین‌هایی که کنار کارون ایستاده بودند، رود را روشن کرده بود، بارج پهلو گرفت، نگهبان اسکله جلوی مینی بوس دوید و بلند داد کشید: «اول سواری‌ها، بعد مینی بوس.»

ماشین‌ها آرام و آهسته وارد بارج شدند، نگهبان جای پارک هریک را مشخص کرد، جلوی عرشه بارج خالی ماند، اشاره‌ای کرد‌، صولت مینی بوس را روی عرشه برد‌، از دوردستها صدای توشمال می آمد، زنها کل کشیدند، الیاس و مینا گل از گلشان شکفت. سوزی پشتی صندلی را محکم گرفته بود، مینی بوس تقه ای خورد و وارد بارج شد. نوذر نفس راحتی کشید، تا چشم کار می کرد سیاهی بود و آب، جلوی مینی بوس درست لبه عرشه بود، صولت گفت: « خوبه جلویی هستیم زود میزنیم بیرون ، معطل نمیشیم »

بارج تکانی خورد مینی بوس عقب جلو شد، صولت ترمز دستی را کشید و پیاده شد. نوذر هم پشت سرش پیاده شده و گفت: « مسافرا پیاده بشن ؟»

 صولت گفت: « نه زن و بچه هستن جمع و جور کردنشون مشکله، تازه هوا هم خیلی سرده » و سیگاری بیرون کشید، جیبهایش را گشت و بعد گفت: « برم کبریت بگیرم »

نوذر چشم دوخت به عرشه بارج که به سیاهی می رسید، سوزی گفت: «وقتی خبر سلمان رو دادیم زود برگردیم که اخراجمون نکنن، سلمان جوون خوبی بود، حیف شد »

نیاز علی سر تکان داد، بارج تکانی خورد، مینی بوس عقب جلو شد، زنها جیغ کشیدند، بارج حرکت کرد، نیاز علی گفت: « سلمان حیف شد، همش تو فکرم چطوری خبر بدیم. »

سوزی پشت دستش زد و زیر لب زمزمه ای کرد، بارج آرام حرکت کرد، تاریک تاریک بود حتی نورافکن بارج هم خاموش بود، تنها صدای شکستن آب بود که سکوت را می شکست، همه از شیشه جلوی مینی‌بوس به سیاهی ممتدی که بسویشان می‌آمد، چشم دوخته بودند. سوزی نفس راحتی کشید: « رسیدیم. »

نیازعلی ساحل گلی را که دید چشم هایش را بست، مینا و الیاس که نیم خیز بودند ولو شدند، زمزمه زنها هم کم شد، نوذر که پشت مینی بوس ایستاده بود سرک کشید و یک دفعه فریاد کشید: « اسکله …. عامو اسکله. »

صولت که پشتش با مینی‌بوس بود سریع برگشت، بارج کج کرده بود و از اسکله محل پیاده شده ماشینها فاصله گرفته بود، نوذر وسط بارج دوید و داد کشید: « سمت راست سمت راست »

بارج به ساحل رسید، پوزه بارج به دیواره گلی ساحل برخورد کرد، مینی بوس تکان محکمی خورد، بارج به سرعت برگشت، مینی‌بوس حرکت کرد، نوذر داد کشید و دوید، مینی بوس به سرعت به سمت جلوی عرشه حرکت کرد، نوذر خودش را به در مینی‌بوس رساند، بارج که عقب عقب می رفت، یکدفعه ایستاد، نوذر صدای در رفتن ترمز دستی را که شنید زانو برید، دستانش دور دستگیره قفل شده بود، در باز نمی شد، با تکان دیگر بارج، مینی بوس پرتاب شد، صولت میخکوب ایستاده بود و فقط نگاه می کرد، صدای سقوط سنگین مینی بوس توی سیاهی پیچید صولت به سرعت خودش را به لبه عرشه رساند، مینی‌‌بوس توی آبهای سرد کارون داشت فرو می رفت، نوذر هنوز دستگیره چسبیده بود و با چشمهایی باز نگاه می کرد، بارج تکانی خورد و روی مینی بوس رفت، صولت زانو برید، آخرین موجهای سقوط داشتند خود را از بارج دور می کردند، از مینی بوس خبری نبود، فقط کارون بود که بی قرار و وحشی توی سیاهی گم می شد، صدای توشمال از دوردستها به گوش می رسید.

همچنین ببینید

آب باریکه/ ما بر خشک‌سالی پیروز خواهیم شد

روایتی از خشک‌سالی در شورویِ دوره استالین.

۳ نظرات

  1. داستانهای استاد شیری بزرگواراین نویسنده کاملا ایذه ای!!!!…به شدت واقعی و راستگو هستند….ولی
    در این فکرم خواننده….. جزییات بدیهی که بوی بوم زاد نویسنده را دارند متوجه است??

  2. داستان بسیار جذاب و زیباییست به امید موفقیت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *