خانه / روایت / بریده کتاب آینده/ آخرین آسیابان شوشتر

بریده کتاب آینده/ آخرین آسیابان شوشتر

اشاره.  این نوشته بخشی از دیده‌های پسر  آسیابان شهری است که در محضر آب بر جلگه‌ی خوزستان ایستاده است. همه چیز را از مجرای آب دیده و وابستگانش.

اُباز

«اُباز» به معنی «آب‌باز» به شناگر ماهر و قَدَری گفته می‌شد که به خوبی با تونل‌ها و مسیرهای آبی آشنایی داشت و می‌توانست غریقی را نجات دهد، یا در برخی کارهای ساخت‌وساز آبی کمک کند. اُباز مردی نترس بود که مدت زمان بیشتری نسبت به مردم عادی می‌توانست نفس خود را نگه دارد. اباز در ساخت توربین نیز مشاور خوبی برای چرخوبینار بود.

در آخرین آسیاب بُلِیتی نزدیک دوبرارون مشغول کار بودیم که مردی به نام «عیدی» نالان و گریه‌کنان از راه رسید و گفت: «اوسا خدابخش به فریادم برس که همه دار و ندارم از دست رفت.» بعد از آرام کردن مرد فهمیدیم چهارگاومیش او در دهانه بلیتی افتاده‌اند. بلافاصله از مسیرِ بین آسیاب داراب‌خان و پله‌های کوره‌راه بلیتی وارد تونل شدیم. چهار گاومیش نزدیک طوف‌دیدی جایی که عمق آب کمتر بود ایستاده می­‌لرزیدند. پدرم فهمید که راهی برای برگرداندن گاومیش‌ها ندارد، و اگر چند دقیقه دیگر به همان حال می‌ماندند آخرین رمق‌شان را هم از دست می‌دادند. گاومیش‌ها شناگران خوبی هستند. پدرم با علم به این موضوع به ما دستور داد آن‌ها را به طرف طوف‌دیدی برانیم. اولین گاومیش را به زحمت به سمت آبشار هل دادیم و بقیه به دنبال اولی پریدند. ما هم ناچار به پریدن شدیم در حالی که در آن نقطه از رودخانه از حمله کوسه‌ها در امان نبودیم. شایع بود که کوسه‌ماهی‌ها از اجسام سیاه وحشت دارند. به ایده پدرم شنا کردن میان گاومیش‌ها احساس امنیت بیشتری به ما می‌داد. گاومیش‌ها سالم و تنها با کمی جراحت از آب بیرون آمدند.

سقایی

یکی از دیگر حرفه‌های رایج در شهر که به تامین آب مورد نیاز خانه‌ها می‌انجامید و بسیار اهمیت داشت «سقایی» بود. هر خانواده ۴ نفری با رعایت حداکثر صرفه‌جویی روزانه دو مشک آب یا کمی بیشتر مصرف داشت لذا جوان‌های بی‌بضاعتی که سرمایه‌ای برای کسب و کار نداشتند، با داشتن یک مشک قادر به تامین معاش روزانه خود می‌شدند.

مشک از آب رودخانه پر می‌شد. سقا بابت آب هر مشک یک ریال دریافت می‌کرد. همیشه همسایه‌های سقای جوان برای خرید آب پیشقدم می‌شدند و برای روزها و ساعات بعد هم سفارش می‌دادند. به این ترتیب سقای جوان روزانه ۲۵ تا ۳۵ ریال بابت فروش آب به همسایه‌های خود، روزی‌اش می‌شد. جوان اهل کار به این ترتیب صاحب پس‌اندازی می‌شد و الاغی می‌خرید و به خانه‌های بیشتری آب می‌رساند و روزگار را بهتر می‌گذراند. کوچه‌ها هر روز شاهد رفت و شد سقاها با یک مشک آب بر دوش و یا دو سه مشک آب بار الاغ بودند.

مشک‌دوزی

حرفه مشک‌دوزی نیز از قِبَل سقاها رونق زیادی پیدا می‌کرد و مشک‌دوزان ماهر شهر با پسوند مشک‌دوز صاحب امتیاز بودند.

مشک را از پوست بز تهیه می‌کردند و درون آن‌ را پس از نمک زدن به آردِ بلوط آغشته می‌کردند. این کار را جَفتکاری می‌گفتند. بعد از جَفتکاری آن را شستشو می‌دادند و می‌دوختند. بعد به چهار گوشه آن طناب می‌بستند؛ طوری که به دوش کشیده شود و حمل آن راحت باشد.

در هر خانه‌ای سه‌پایه‌ای برای آویزان کردن مشک وجود داشت. این سه‌پایه چوبی مخصوص مشک را به زبان محلی «مَلّار» می‌گفتند. طبیعی است که مشک آب به مرور پوسیده و سوراخ می‌شد، پس مشک کهنه و سوراخ شده را چند تکه کرده به صورت کوزه دوخته و روی سه قطعه چوب کوچک رنگین نصب می‌کردند. این وسیله مخروطی شکل نگه‌داری آب را دول می‌گفتند که به عنوان کوزه آب مورد استفاده بود.

باز هم از قطعات مشک، ظروف کوچک‌تری باهمان ترتیب و کاربرد به نام «دول‌چه» می‌ساختند. مشک و دول و دول‌چه دارای منافذ بسیار ریزی بودند که به جریان هوا و خنک شدن آب درون آن‌ها کمک می‌کرد. القصه در این کار ساده و کم‌­سرمایه از دام‌دار تا  مشک‌دوز و سقا همه روزی خورده و حداکثر استفاده را از نعمت‌های خداداد می‌بردند، و هیچ اسراف و ناسپاسی‌ای بین مردم رواج نداشت. صرفه‌جویی و قدردانی از نعمت‌های در دسترس، کماکان از صفات بارز مردم شوشتر است.

آب تنها

شوشتری‌ها هنوز هم آدم‌های معتقد و متعصبی در امور دینی به شمار می‌روند. انجام فرایض دینی و حضور در مساجد و مراسم مذهبی از امتیازات یک جوان در هنگام خواستگاری به شمار می‌رفت. نماز خواندن و روزه گرفتن طبعا از مهم‌ترین اعمال دینی به شمار می‌رفت و به محض رسیدن به سن تکلیف بر دختران و پسران واجب بود.

آهنگ «آب تنها»‌‎، هنگام اذان صبح در ماه مبارک رمضان به گوش مردم شهر آشنا بود. افراد دلسوز چند دقیقه‌ای قبل از اذان صبح در پشت­‌بام­ها یا مساجد، این عبارت را با ریتم و آهنگ خاصی تکرار می‌کردند. «آب تنها» یعنی همه بدانند تا اذان صبح و دست کشیدن از خوردن وآشامیدن دقایق زیادی نمانده و خود را برای به جا آوردن نماز صبح آماده کنند.

ساباط

ساباط یا به قول محلی‌ها سعبات، طاقی آجرپوش بین دیوارهای بعضی کوچه‌‌ها است که با موافقت همسایه‌ها و تامین مخارج آن و گاه با کمک اشخاص خَیر ساخته می‌شد. با وجود ساباط، صاحب‌خانه‌هایی که معمولا با هم نسبت خویشاوندی داشتند از راه پشت بام ساباط به خانه هم رفت و آمد می‌کردند. در تابستان‌های گرم، رهگذران، چند دقیقه‌ای از آفتاب داغ در امان می‌ماندند و عرق از پیشانی می‌گرفتند. در زمستان نیز، طاق ساباط، پناهی بود از رگبارهای تند و سهمگین.

مردم و بعدها مامورین شهرداری، هنگام غروب، چراغ‌های نفتی ساباط‌ها را روشن می‌کردند و صبحدم آن‌ها را خاموش. به همین دلیل سقف ساباط‌ها را قشری از دوده می‌پوشاند. پس از تاسیس کارخانه برقِ مستوفی‌زاده و سد دز، و با تردد ماشین‌ها به کوچه‌ها، و ایجاد ساختمان‌های بلند، اکثر این ساباط‌ها به مرور تخریب شد و اکنون تعداد اندکی به جا مانده است.

در بافت قدیم شهر می‌توان علاوه بر ساباط، کوچه‌های خیلی تنگی را مشاهده کرد که دو نفر به سختی و با جمع و جور کردن خود می‌توانند از کنار هم عبور کنند. تنگی کوچه‌ها و سایه‌ دیوارهای بلند، رهگذران را هنگام عبور از تابش آفتاب حفظ می‌کند.

شبستان

تحمل روزهای گرم تابستان و گاه دمای بالای ۴۸ تا قبل از ایجاد کارخانه‌های برق راه چاره‌ای می‌طلبید. اکثر جوان‌های شهر بعد از ظهرهای گرم تابستان را، در محل‌های امن رودخانه‌ها ازجمله «دوپلون» یا کنار «بند میزان»، «نهر داریون»، «پل سنگبران» و «پل حاج خدایی» به شنا کردن در آب می‌گذراندند. تردد کوسه‌ها در رودخانه کارون تا حوضچه آبشارها و رود شطیط، جوان‌ها را محتاط می‌کرد. اگر چه من هیچ گاه شاهد حمله کوسه یا جای دندان کوسه بر کسی نبودم ولی انواعی از کوسه ماهی‌های سفید و سیاه را در حوضچه­ آبشارها دیده بودم.

اما زن‌ها و سالخورده‌ها و کودکان طی روزهای گرم تابستان برای فرار از گرما به شبستان یا شوادون خانه پناه می‌بردند. در حالی که شب­های تابستان روی   پشت‌­بام­ها که خنک‍­ترین محل خانه بود، می­خوابیدند.

معمولا زیر ایوان هر خانه‌ای را با بیل و کلنگ تا عمق ۳ مترخاک‌برداری می‌کردند و اتاقی در زیرِ زمین با ابعادی به طور معمول ۶ در۴ متر با سقف آجری ساخته می‌شد. شبستان با ۱۰ الی ۱۲ پله از کف حیاط جدا می‌شد و با پایین رفتن از هر دو سه پله، به وضوح شدت گرما یکی دو درجه کم می‌شد و مکان خنکی برای استراحت بعد از ظهر تابستانه افراد خانواده فراهم می‌کرد. متداول بود همسایه‌هایی که خانه‌‌شان شبستان نداشت مورد لطف همسایه مهربان خود قرار بگیرند.

اوپَچو

«اوپچو» آبی است که از روی پره‌های توربین گذشته باشد. این آب نزد عده‌ای از مردم خاصیت شفابخشی داشته است. بدیهی است که آب برای مردمی که در میان آب زندگی می‌گذرانند مقدس باشد و به ویژه آبی که مربوط به آسیاب باشد.

نزدیک غروب بود. زنی به آسیاب «سید» آمد. ظرفی را دستم داد و گفت این را از «او پچو» پر کن. تنها من در آسیاب مانده بودم و نمی‌دانستم منظور زن چیست و نمی‌خواستم از زن بپرسم. بلافاصله سراغ همسایه که اسم دقیقش را به خاطر ندارم و شاید «اُس کوپل» بود رفتم و قضیه را گفتم. گفت بعضی اعتقاد و ایمان دارند و نذر و نیاز می‌کنند تا زن جوان با نوشیدن آب سرریز توربین باردار شود و خدا به او فرزند سالمی ببخشد. باید به «زیرآسیو» بروی و ظرف را از آبی که از روی پره‌های توربین سرریز می‌شود پر کنی. ظرف را پر از آب کردم و به زن دادم.

روزی دیگر دم غروب که آسیاب تعطیل و کارگرها مرخص شده بودند زنی میان‌سال با دختری جوان و با دستمالی پر از قند به عنوان هدیه نزد پدرم آمد. گفت عروسم را آورده‌ام تا روی سنگ آسیاب  «لِری دِهیش»۱ تا انشاالله مشکل‌مان حل شود. بعد پدرم صله آسیاب را جدا کرد و عروس با اضطراب و وحشت زیاد روی سنگ آسیاب نشست. بعد پدرم سنگ آسیاب را با دست چند دور چرخاند. با چرخش سنگ ترس عروس جوان می‌ریخت تا بتواند شجاعت مادر شدن را به دست آورد. زن پس از دعاهای فراوان در حق پدرم دست عروسش را گرفت و امیدوار به نوه‌دار شدن با خوشحالی آسیاب را ترک کردند.

ماهی‌گیری

یکی از مزایای رودها و آبشارهای شوشتر فراوانی انواعی از ماهی‌های مرغوب و خوش‌طعم در این آب‌ها بود. درمحوطه آبشارها و حوضچه‌ها صیادان و «اوباز»ها، در مصب ریزش آبشارهای بلند و کوتاه و سرریز آسیاب‌های مختلف و اطراف آن‌ها به طرق خلاقانه و با انواع تورها به صید ماهی می‌پرداختند. از ماهی‌گیران حرفه‌ای و نام‌آشنای آن زمان مرحوم «خدارحم لوعلی»، «خدابخش لوعلی» و «زمان شربتی» را می‌توان نام برد.

ماهی‌گیری از سرگرمی‌های مورد علاقه و همین‌طور محل امرار معاش برای برخی از مردان شوشتر بود. صید ماهی در کنار حرفه آسیابانی به تامین غذای مطلوب خانواده می‌انجامید. به همت و سخت‌کوشی پدرم و از خیر و برکت رود گرگر رنج فراوانی که مردم شوشتر طی سال‌های قحطی متحمل شدند، بر ما سخت نیفتاد.

طی سال‌های قحطی (یک مورد که به خاطر دارم حدود سال ۱۳۴۰) مردم به خوردن ملخ روی آوردند. ملخ‌های مهاجم درشت قرمز و سیاه را کیسه کیسه از مزارع جمع‌آوری کرده و درسته در آب جوش می­ریختند. سپس ملخ­ها نمک زده و خشک می­کردند.

پرندگان مهاجر

دسته‌های پرندگان مهاجر بهمن ماه هر سال با سر و صدای زیاد ورود خود را به شوشتر اعلام می‌کردند. اولین مهاجرانی که به شهر می‌رسیدند، پرستوهای زیبای سیاه و سفید بودند که با چه‌چه خود به خانه‌ها صفای خاصی می‌دادند و محلی‌ها به آن‌ها شاپِرِشک می‌گفتند.

هر زوج پرستو در لانه قدیمی خود که سال قبل در سقف ایوان خانه‌ها ساخته بودند، ساکن می‌شدند. همه صاحب‌خانه‌ها پرستوها را دوست داشتند و هر سال مشتاق و منتظر ورود و زمزمه بهاری­شان بودند. پرستوها پس از بازسازی لانه تخم‌گذاری کرده و به پرورش جوجه‌ها مشغول می‌شدند. و بعد از سال نو روزی فرا می‌رسید که از سروصدای پرستوها خبری نبود و به راستی تا سالی دیگر برای برگشتن‌شان روزشماری می‌کردیم.

عده‌ای از مردم شوشتر پرستو‌ها را سید پرندگان می‌خواندند و همین اعتقاد باعث می‌شد کسی به این پرندگان آزاری نرساند و محبوب همه باشند.

چندهفته‌ای پس از ورود پرستوها، دسته‌ لک‌لک‌های مهاجر نیز با سر و صدا و نظم مخصوصی از راه می‌رسیدند و آسمان شوشتر منظره عجیبی پیدا می‌کرد. جفت لک‌لک‌ها هم به لانه‌های قدیمی خود می‌رفتند. آن‌ها لانه‌ خود را روی بلندترین نقاط خانه‌ها و ساختمان‌ها مثل کنیسه‌ها (خرپشته‌ها) و یا روی گنبد و گلدسته‌های مساجد می‌ساختند تا دور از دسترس آدم‌ها به پرورش جوجه‌های خود بپردازند.

یک جفت لک‌لک مستاجر هر ساله گنبد عبداله بانو بودند و یک جفت دیگر هم گنبد مسجد سید محمد ماهرو را برای لانه‌سازی خود مناسب دیده بودند. همه این دو جفت لک‌لک را به خوبی می‌شناختند و مورد محبت و حتی احترام اعتقادات مردم بودند. یک جفت لک‌لکی که در نزدیکی خانه‌ ما لانه داشتند این شانس را به من داده بودند که هر روز مراقب رفت و آمد و رفتارشان باشم. و می‌توانم با اطمینان بگویم لک‌لک‌ها از زمره نجیب‌ترین حیوانات هستند. هر جفت تا قبل از تخم‌گذاری لک‌لک ماده روزها را در کنار رودخانه‌ها و جویبارها به شکار ماهی، مار، قورباغه و خرچنگ می‌گذراندند. در زمان مراقبت از تخم‌ها یا جوجه‌ها برای پیدا کردن غذا به نوبت از لانه خارج می‌شدند و یکی‌ از جفت‌ها همیشه در لانه می‌ماند. وقتی جفت خسته از شکار، با منقار پر از غذا به طرف لانه برمی‌گشت، جفت دیگر با به هم زدن بال‌ها و سر دادن آواز (به قول شوشتری‌ها کِل زدن) به او خوش‌آمد می‌گفت و ابراز شادی می‌کرد. در روزهای گرم، لک‌لک‌ها برای خنک کردن جوجه‌ها با منقار خود آب می‌آوردند و به جوجه‌ها و لانه می‌پاشیدند تا جوجه‌ها و لانه را خنک نگه دارند.

(۱-دور دادن یا چرخاندن)

توضیح: این نوشته بریده‌ای از کتاب در دست انتشار ناهید احمدپناه است.

همچنین ببینید

آب باریکه/ باوا

باوا داستانی درباره به زیر آب رفتن زیست بوم جغرافیای انسانی یک منطقه است؛ که با ساختن سد این اتفاق بوجود آمد.

۱۰ نظرات

  1. عالی و مشتاق خرید کتاب مورد نظر.

  2. سلام بهترین کتابی است که خیلی ساده وبابهترین جملات ساده وروان ودل نشین است منتظردیدن وخرید آن هستم

  3. سلام بهترین کتابی است که خیلی ساده وبابهترین جملات ساده وروان ودل نشین است منتظردیدن وخرید آن هستم / آخرین آسیابان

  4. نوشته زیبا و دلچسبیست
    لطفا راهنمایی کنید که کتاب را از کجا تهیه کنم.

  5. خیلی خوبه لطفا زودتر چاپ کنید

  6. آخرین آسیابان.
    این نام حتی بدون در نظر گرفتن محتوای کتاب آنقدر برایم جذاب بود که می توان ذهن را ساعت ها به آن سپرد.
    آخرین آسیابان شاید همان گمشده این روزهای پرتلاطم ما باشد که آرامش و شادی را گم کرده ایم و هر یک به نوعی سرگردان جستجویش می کنیم.
    آرامش و شادی در همین نزدیکی ما ؛که نمیبینیمش. این روزها و شب ها به لطف قطعی برق! اگر سری به پشت بام خانه بزنیم شاید چیزهایی بیابیم که گم کرده ایم.
    امیدوارم آخرین آسیابان همچنان که از نامش پیداست گم شده هایمان را به ما بازگرداند. سپاس از ناشر و نویسنده گرامی خانم احمدپناه

  7. از انجایی که این کتاب برگزفته از خاطرات واقعی و روزهای به یاد ماندنی شخصی فرهیخته است که به خوبی گذشته یکی از شهرهای قدیمی و رسوم سنتی شوشتر را به تصویر کشیده بیصبرانه منتظر چاپ ان هستم

  8. البته با کمبود شدید آب و قطعی برق احتمالا استفاده دوباره از شبستان که ذکر کردید رایج میشود😕

  9. از انجایی که این کتاب برگزفته از خاطرات واقعی و روزهای به یاد ماندنی شخصی فرهیخته است که به خوبی گذشته یکی از شهرهای قدیمی و رسوم سنتی شوشتر را به تصویر کشیده بیصبرانه منتظر چاپ ان هستم
    البته با کمبود شدید آب و قطعی برق احتمالا استفاده دوباره از شبستان که ذکر کردید رایج میشود😕

  10. کتاب خیلی خوبی.امیدوارم کتاب های دیگه زودتر چاپ شه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *