خانه / روایت / در کوچه‌های جماران

در کوچه‌های جماران

خانه‌هایی که در سراشیبیِ رو به بالا بودند بین خودشان یک کوچه به فاصله سه متر درست کرده بودند. کوچه به یک کوه سنگی با قلوه‌سنگ‌‌های درشت و کوچک به رنگ‌‌های طوسی و قهو‌ه ‌ای ختم می‌شد. خانه‌ها مثل پله یکی پشت دیگری قرار داشتند. با چشم‌هایم از روی پله‌ها بالا رفتم و به قله کوه رسیدم. هوای آن بالا خنک بود؛ خواستم آن بالا نفس عمیقی بکشم که خانوم راهنما صدایمان کرد و گفت: «دوستان حواستان باشد که عکس نگیرید، عکس‌برداری ممنوع است.»

یک دیوار کوتاه سیمانی کنارم بود که قدش کمی ازم بلندتر بود. دیوار دری چوبی پر از تار عنکبوت داشت که از لولایش خارج شده و از لای در و دیوار داخل پیدا بود. یک چشمم را بستم و با چشم دیگرم از لای در داخل را نگاه کردم و وارد شدم. روی زمینش پر از برگ‌‌های خشک و علف‌‌های هرز و برگ‌‌های سبز بود که لایه نازکی از خاک رویشان را گرفته بود. چشمم را کمی چرخاندم، به زحمت درونش پیدا بود، درخت‌‌های  کوتاه‌قدش را دیدم. یک باغ کوچک متروک که مدت‌ها کسی به آنجا نرفته بوده. در باغ یک شیر آب دیدم، خواستم شیر آب را باز کنم تا کمی به درختان و شمشاد‌های تشنه باغ آب بدهم، که خانوم راهنما صدایم زد: «دختر دنبال چی می‌گردی؟ بیا بریم، دیر شده.»

به راهمان ادامه دادیم، کوچه‌ها سربالایی بودند. دوستانم نفس‌نفس می‌زدند، من آهسته نفس می‌کشیدم و احساس خستگی نداشتم؛ از بس هوا خوب بود.

کوچه‌ها، دیوارها، زمین و حتی آسمانش آرامش عجیبی داشتند؛ انگار کسی قبل از من توی این کوچه‌ها قدم زده بود و میان دست‌هایش آرامش داشته و توی این کوچه‌ها آرامش پخش کرده.

به یک کوچه باریک رسیدیم؛ یک جوی آب از وسط، کوچه را دو نیم کرده بود. آبش به سرعت آدمی که آهسته می‌دود جریان داشت، زلال و تمیز بود و روشنایی عجیبی داشت. خواستم چنگی میان آب بزنم و دست‌هایم را خنک کنم که ماشینی از پشت سر بوق زد، ما پشت سر هم ردیف شدیم تا جا داشته باشد که عبور کند.

کوچه بعدی تنگ‌تر شد. روی دیوار آجری یکی از خانه‌ها چندین گلدان شمعدانی قرار داشت که برگ‌هایشان از رشد زیاد آویزان شده بود و گل‌‌های قرمز و صورتیشان سر به آسمان داشتند. پنجره‌‌های خانه یخی بود و درونش ناپیدا.

آخ که آن کوچه‌ها جان می‌داد برای این که بنشینی روی یکی از بالکن‌ها، یک استکان چای لاهیجان کنارت باشد و یک دفتر و قلم توی دست‌هایت؛ هی بنویسی و هی بنویسی.

از این کوچه باریک دو کوچه باریک‌تر منشعب می‌شد، یکی از کوچه‌ها انتهایش یک بیمارستان بود و آن دیگری، انتهایش خیابان. خواستم آن کوچه را دنبال کنم تا بدانم به کدام خیابان می‌خورد؛ که پسری با لباسی چریکی و کلاشینکفی که به دست داشت قدم می‌زد.

به درب ورودی رسیده بودیم. هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدم انگار به کانون آرامش نزدیک‌تر می‌شدم. دو زن ما را گشتند، میان کیف‌هایمان را نگاه کردند، از بعضی بچه‌ها وسیله‌هایی گرفتند و در صندوق امانات نگه داشتند. ولی کیف من مثل همیشه، چیز خاصی درونش نبود و زود رد شدم.

وارد محوطه شدم، آن جوی با آب روشنش همچنان میان کوچه بود، سرعتش بیشتر شده بود، انگار به سرچشمه‌اش نزدیک می‌شد. سربازها با اسلحه قدم می‌زدند. دیگر نگاه‌هایشان مشکوک نبود و آرام‌تر شده بودند. انگار توی بازی زمان افتاده بودم، انگار چهل یا پنجاه سال عقب‌تر آمده بودم. پیرمردی با چهره مهربان با کلاه سیدیِ سبزی پشت میزی نشسته بود و برایمان شربت خنک می‌ریخت. مردی عینک گرد روی چشم‌هایش بود، سبیل  داشت و لباس‌‌های گشاد مثل لباس مرد‌های دهه پنجاه و شصت به تن داشت. سربازی ریش‌‌های خرمایی داشت. چشم‌هایم را روی هم مالیدم، فکر می‌کردم اشتباه می‌بینم، ولی چشم‌هایم را که باز کردم دیدم همان‌ها هستند. نفس عمیقی کشیدم. دوستم سقلمه‌ای بهم زد و گفت: «بیا بریم داخل دیگه، چِته؟» آنجا یک جاکفشی بزرگ با قفسه‌‌های آهنی بود و پلاستیک هم گذاشته بودند تا کفش‌ها را به داخل ببریم. ولی من کفش‌هایم را همان‌جا توی جاکفشی گذاشتم. وارد حسینیه شدم، هنوز توی بازی زمان بودم. ما دسته اول بودیم که وارد شدیم، خلوت بود. او با همه آرامشش آن بالا در جایگاهش نشسته بود و با ورودم بهم لبخند زد. چشم‌هایم را روی هم مالیدم و باز کردم؛ یک پارچه سفید روی صندلی‌اش بود و یک دسته‌گل به جایش. زیر پاهایم یک فرش بود، فرش که نه، موکت، موکت هم نبود شاید گلیم بود، گلیم هم نبود. نمی‌دانم، یک زیلوی آبی بود، اولین بارم بود که زیلوی آبی می‌دیدم. همه‌چیز آنجا برایم متفاوت بود. پوستر پروین زیر جایگاه او بود. یک پوستر زردرنگ بزرگ و چهره پروین میانش، و فقط روسری و طر‌ه‌ای از موهایش پیدا، چشم‌ها و دیگر اعضای صورتش نبودند. شاید چشم‌‌های من بود، شاید چشم‌‌های زنِ قلم‌به‌دستی دیگر. در صف اول آقای رجایی و آقای باهنر را دیدم که نشسته و به جایگاه خیره بودند. خواستم جلو بروم و سلامشان کنم. دوستم تکانم داد و گفت: «بیا با پوستر پروین عکس بگیریم.» هنوز مات آنجا بودم و بهش گفتم: «باشه، الان میام.»

چند نفری بودیم و نشستیم. روی زیلو دست کشیدم، نه زبر بود و نه نرم. آقایی آمد و گفت: «عقب‌تر بنشینید». بلند شدیم و من خیلی عقب‌تر رفتم، به دیوار تکیه دادم. قسمت پایین دیوار سنگ مرمر سبز کم‌رنگ بود و قسمت بالایش کاه‌گل بود. خرده‌چوب‌‌های کاه از میان گِل پیدا بود و وقتی دست بهش کشیدم کمی زبر بود. کنار دوستانم رفتم و با پوستر پروین عکس گرفتیم و به دوستم گفتم: «جوری عکس بگیر که جایگاه امام هم توی عکس پیدا باشه.»

نشستیم، عکاس‌ها و خبرنگارها زاویه‌‌های مناسب را پیدا کردند. بعضی‌هاشان در جایگاه عکاس و خبرنگار می‌رفتند، بعضی دیگر هم همان پایین می‌ایستادند.

آرامش حسینیه مرا احاطه کرده بود. منشأ آرامش کوچه‌ها و جوی آب زلال و دیوارها را پیدا کردم؛ مردی که هر روز میان این کوچه‌ها قدم می‌زده، به خانه‌اش می‌رفته، به مسجد می‌رفته برای نماز و به حسینیه می‌آمده برای سخنرانی. بی‌راه نبود که آن خبرنگار کویتی گفته بود: «جماران قبله‌گاه سیاحان خارجی و شهروندان ایرانی است.» اواسط مراسم سربازان خط امام و دوستدارانش جلوی چشم‌هایم می‌آمدند که نشسته بودند و به جایگاه خیره بودند. امام را می‌دیدم که دستمال سفیدی را روی صورتش گرفته و برای شهدایمان اشک می‌ریزد. مادران سربازها را می‌دیدم که در طبقه بالا پشت میله‌ها نشسته‌اند و چادرها را روی صورت‌هایشان انداخته‌اند و شانه‌هایشان می‌لرزد. بغض گلویم را فشرد. دوباره چشم‌هایم را روی هم مالیدم و دوستم گفت: «نگاه کن خانم آروان جایزه بخش ادبیات داستانی رو برد.» از صمیم قلبم خوشحال شدم و تشویقش کردم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *