خانه / یادداشت / ترانه‌ی رپ و روایتی که به دیوار می‌خورد

ترانه‌ی رپ و روایتی که به دیوار می‌خورد

وقتی مطلب «جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی» را می‌نوشتم، به هیچ وجه به روایت‌های فراوان و نسبتا متنوعی که در ترانه‌های رپ فارسی می‌شنویم اشاره نکردم. می‌خواهم در این یادداشت توضیح بدهم که چرا.

آنجا گفتم که روایت‌های برآمده از حافظه‌ی رویدادی بر خلاف روایت‌های روندی می‌توانند قلاب حفظ مخاطب باشند. اما روایت‌هایی که در ترانه‌ی رپ می‌شنویم – هر چند روایت‌های برآمده از حافظه‌ی رویدادی و دارای زمان و مکان و شخص هستند – توان حفظ مخاطب را ندارند چون به دلیل ویژگی‌ها شناختی ترانه‌های رپ اصلا در بسیاری موارد در ذهن مخاطب به طور کامل دریافت نمی‌شوند که بخواهند اثر بگذارند یا نگذارند.

برای توضیح این مدعا باید اول تلاش کنم تعریفم از فرهنگ و بعد امر هنری را دقیق کنم، بعد با استفاده از آن تعریف‌ها مدعایم را رساتر بیان کنم.  به دنبال تعریف فرهنگ، برای این که خودم را از رنج فکر کردن خلاص کنم به یکی از مشهورترین و موفق‌ترین تعریف‌های فرهنگ متوسل می‌شوم، تعریفی که ریموند ویلیامز از فرهنگ  داده است. ریموند ویلیامز عمده‌ی کارهایش را بر فهم فرهنگ متمرکز کرده و از کسانی است که بیش از ده هزار ارجاع در مقاله‌ها و کتاب‌های دانشگاهی به تنها یکی از آثارش گرفته است. این را گفتم که بگویم او را الابختکی انتخاب نکرده‌ام.

ویلیامز می‌گوید «فرهنگ امر روزمره است». در واقع او درست در جهت تصور عمومی که فرهنگ را مربوط به نخبگان می‌بیند فرهنگ را امری مردمی و عمومی و روزمره می‌بیند. در ادامه‌ی همین چهارچوب نظری ریموند است که می‌توانیم بگوییم فرهنگ امری است که پیش‌فرض ما در برخورد با امور است. تمام ایده‌ها، تصمیم‌ها، رفتارها و انتخاب‌هایی که در زندگی یک نفر می‌بینید و او بابت آن‌ها فکر نمی‌کند بلکه آن‌ها را به عنوان پیش فرض یا امر روزمره پذیرفته است، فرهنگ آن فرد را تشکیل می‌دهند و مشترکات فرهنگ افراد فرهنگ جمع و بعد جامعه را تشکیل می‌دهد.

فرهنگ ممکن است برآمده از میثاق اجتماعی یا جمعی، تربیت، تصمیمی در گذشته، یا اقتضائات زیست‌شناختی آدم باشد. این که صبح که هم را می‌بینیم می‌گوییم سلام حاصل میثاق است. توافقی که زمان و مکان مشخصی ندارد. این که سرمان را با شامپو و دستمان را با صابون می‌شوییم حاصل تربیت است. به ما گفته‌اند این کار را باید کرد و این کار را می‌کنیم. این که فلانی را دوست خودمان و آن یکی را دشمن می‌دانیم حاصل تصمیم‌هایی در گذشته است. یک روز به این نتیجه رسیده‌ایم که فلانی را – البته بر اساس شواهد – دوست بدانیم. اما این که به دوست لبخند می‌زنیم و به دشمن نه، حاصل نوعی اقتضای زیست‌شناختی (شما بفرمایید سازگار با کارکرد هورمون‌های ما) است. البته که این فرهنگ برآمده از اقتضای زیست‌شناختی – و نه خود آن اقتضا – می‌تواند در بعضی فرهنگ‌ها به دلیل تربیت یا امری دیگر تغییر هم کند.

اما تعریف هنر. در تعریف هنر من تا حد زیادی وامدار تعریف «کارکرد ادبی-خلاقه‌ی زبان» نزد رومن یاکوبسن زبان‌شناس نابغه‌ی قرن بیستم هستم. یاکوبسن را اگر دوست داشته باشید خودتان می‌خوانید. تعریف من از هنر این است «محصول تغییر در هنجارها به شرط اقبال مخاطب یک امر هنری است».

همه‌ی مردم مثل من بی قاعده‌ی آوایی حرف می‌زنند، یکی پیدا می‌شود یک قاعده‌ی زبرزنجیری مثل وزن را به کارش اضافه می‌کند. متن او می‌شود شعر و وقتی مخاطب به آن اقبال می‌کند این شعر می‌شود اثر هنری. یکی دیگر مثل فردوسی قاعده‌ای مثل واج‌آرایی را در مصرعی اضافه می‌کند و می‌گوید «ز روی زمین اندر آمد به زین» و وقتی مخاطب این واج‌آرایی را می‌پسندد مصرع او امر هنری می‌شود. یکی مثل براهنی اسم دف را مثل بن مضارع به کار می‌برد و می‌گوید «شب را بدف؛ دفیدن صدها هزار دف» و در کنار این که گروهی به کارش رو ترش می‌کنند گروهی هم کارش را می‌پسندند و شعر دف برای آن گروه دوم هنر می‌شود. هنر از این جنبه که هنجار را جابه‌جا می‌کند رودرروی امر روزمره یا فرهنگ است و در عین حال پس از به دست آوردن اقبال عمومی یا حتی گروهی و فردی در مسیر جذب در فرهنگ عمومی، گروهی یا فردی قرار می‌گیرد.

اما هنجارهایی که هنر و امر هنری آن را جابه‌جا می‌کنند می‌توانند هنجارهای برآمده از میثاق، تربیت، یا تصمیم باشند و می‌توانند هنجارهای برآمده از اقتضائات زیست‌شناختی باشند. گروه اول هنجارهای برساخته محسوب می‌شوند و گروه دوم در اقتضائات شناختی ما ریشه دارند.

شما خیلی راحت می‌توانید از فضای فیلم هالیوودی به فیلم‌فارسی و فیلم هندی بروید و ذهنتان خط هم بر ندارد. خیلی راحت می‌توانید از تار و کمانچه به ارگ و پیانو و از ارگ و پیانو به گیتار الکترونیک نقل مکان ذهنی کنید و آزار چندانی هم نبینید. اما وقتی در همان فضای گیتار الکترونیک به سمت گروهی از موسیقی‌ها که آستانه‌ی تحمل صوتی شما را نادیده می‌گیرد می‌روید، این حرکت دیگر به آسانی آن حرکت‌ها نخواهد بود.

رپ هم مانند هر موسیقی دیگری امری هنری است که دارد فرهنگ می‌سازد. اما فرهنگ رپ در بسیاری موارد هنجارهایی را جابه‌جا می‌کند که به آستانه‌های شناختی و ادراکی شما مرتبط است. یکی از مهم‌ترین این آستانه‌ها پهنه‌ی سرعت معمول شنیداری است.

بسیاری از ترانه‌های رپ را با سرعتی کم‌تر یا بیش‌تر از این پهنه می‌خوانند و ما وقت شنیدن این ترانه‌ها بیش از آن که روایت یا متن را بشنویم در حال درگیری با سیستم عصبیمان برای میزان کردنش با ویژگی‌های خاص این پیام هستیم.
همین طور احساس‌زدایی‌ای که در سطح زبرزنجیری و با حذف تمام تاکیدهای غیر ریتمیک صورت می‌گیرد ما را به درگیری مشابهی می‌کشاند. به بیان ساده‌تر تا زمانی که فرهنگ خودمان را با تلاش بسیار با فرهنگ رپ مطابق نکنیم، اصلا دریافت‌کننده‌ی جدی پیام، متن و روایت این ترانه‌ها نخواهیم بود.

چنین است که ترانه‌ی رپ – حتی با وجود داشتن روایت برآمده از حافظه‌ی رویدادی – نمی‌تواند در مورد حجم قابل توجهی از مخاطبان عبوری روی این روایت به عنوان قلاب حفظ مخاطب حساب کند.

همچنین ببینید

جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی

وقتی ترانه می‌شنویم، نیاز به قلابی داریم که ما را به ترانه جذب کند و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *