خانه / روایت / بالاخره اقامت گرفتم

بالاخره اقامت گرفتم

هیچ جایی نیست که برسم و بگویم «آخیییش». هر جا که می‌رسم جای من نیست. مثل بچگی‌هایم و حتی وقتی جوان‌تر بودم زندگی نمی‌کنم. آن‌وقت‌ها بعد از مدتی دوری به خانه که می‌رسیدم و قرار می‌گرفتم خیالم راحت می‌شد و از ته دل می‌گفتم: «آخیییش… بالاخره رسیدم.» عادت کرده‌ام هر جا که هستم همان‌جا کاشانه‌ام باشد و نباشد، شهرها، جاده‌ها، شرکت، خانه، خیابان، دهات. بی‌تعلقی عمیق به همه‌ی آن مکان‌هایی که در آن زندگی می‌کنم؛ اما همه‌ی این مکان‌ها بندهای نادیدنی به وجودم آویخته‌اند که اینجا یعنی وطن. همان‌جایی که دیگر جای ماندن نیست. مگر می‌شود یکجایی جای ماندن نباشد و میلیون‌ها نفر ساکن داشته باشد. پس آن‌ها چه می‌کنند. همه رؤیای رفتن دارند؟

مگر می‌شود خاکی آن‌قدر بی‌پناه بشود و بی‌کس‌وکار؛ نه. باورکردنی نیست. حقیقت ندارد. خیلی‌ها هستند که هنوز به رفتن فکر نکرده‌اند. اصلا برایشان محرز است که همین‌جا خواهند مرد؛ در همین کشور؛ همین خاک. جایی‌که بدون هرگونه زحمتی، پیوندهای آشنایی وجود دارد. لکه‌های آسفالت، به‌هم‌ریختگی چهارراه‌ها، ترافیک، خبرهای بد و موتوری‌هایی که فکر می‌کنند دنیا تا دو دقیقه‌ی دیگر تمام می‌شود. همه‌شان خودی‌اند؛ سختی‌های خودمانی. این‌ها برایم خواستنی‌تر است؛ حتی با وجود هجوم جذابیت زندگی‌های آن‌طرف آب.

فکر می‌کنم به حرف‌هایمان. به حرف‌های این روزهای همه‌مان. خیلی‌ها می‌گویند باید رفت. عده‌ای هم چون نمی‌توانند غربت و مهاجرت را بپذیرند و نمی‌دانند بعد از رفتن یا به عبارتی بعد از رسیدن باید چه کنند حرفی از هوایی‌شدنشان نمی‌زنند؛ شاید این ما که می‌گویم «همه‌مان» اشتباه است. این نمی‌تواند حال و هوای همه‌ی آدم‌ها باشد. راستی مهاجرت رفتن است یا رسیدن؟

منتظرم یکی این‌ها را فهمیده باشد و برایم توضیح بدهد؛ اما انتظار خسته‌کننده می‌شود. مثل آفتاب داغِ ساعتی از روز که به اشتباه گمان می‌کنی بعدازظهر است. از شدت گرما خیس عرق شده‌ای و همه‌ی لباس‌هایت به تنت چسبیده و از یک‌تکه‌اش هم نمی‌توانی خلاص شوی. سایه‌ی کوچکی پیدا نمی‌کنی و هرلحظه بر شدت گرما افزوده می‌شود و گرم و گرم‌تر که نه، داغ و داغ‌تر می‌شود هوا. خدا خدا می‌کنی که غروب زودتر برسد؛ اما هنوز اول گرما است. هنوز ظهر نشده و این را که می‌فهمی عصبی‌تر و بیچاره‌تر می‌شوی. تشنگی می‌رود که هلاکت کند. گرما دیوانه کننده و سمج است. انتظار پاسخ این‌طوری است؛ دیوانه‌کننده و سمج؛ گرم و چسبنده. خودم را سرگرم کارها می‌کنم و زندگی؛ اما حرف‌هایمان … حرف‌هایمان این روزها از رفتن است و کسی نمی‌داند این رفتن است یا رسیدن.

من نابغه نیستم؛ شاید آن‌ها که نابغه‌اند باید بروند. من یک آدم معمولی‌ام؛ با زندگی‌ای معمولی؛ عقاید معمولی؛ و فکر می‌کنم هیچ آلمانی به آلمان‌تر شدن با من نیاز ندارد و هیچ آمریکایی و هیچ کانادایی و هیچ استرالیایی. هیچ‌کدام این‌ها با وجود من بهتر از اینکه هستند نمی‌شوند. برای همین نابغه نبودنم حُسن حساب می‌شود. عاملی است برای زندگی کردن؛ هرجایی. با امید اینکه بدون فخر فروختن به دیگران عمر را می‌گذرانی. منتی هم نداری بر سر دنیا، که «آی صاحبان ثروت و قدرت، چرا مرا کشف نکردید؟» یکی هم شاید بگوید حتی اگر خودت هیچی نیستی چطور می‌توانی رد پای استعمار را توی دانشگاه‌ها نبینی؛ لابد دیده؛ لابد هست. کشورهای دیگر بهتر می‌دانند میوه‌ی رسیده را چطور بچینند و بعد با آن چه کنند. چه می‌شود کرد؟ انتظار پاسخ برای این سؤال هم مثل همه‌ی انتظارهای دیگر است. انتظاری ندارم.

یک‌بار از سر خیابان منوچهری که رد می‌شدم-همان پاتوق دلارفروش‌ها و عتیقه بازها- یک قالپاق پژو افتاده بود وسط خیابان. انداختمش توی سطل آشغال. خیلی کثیف بود. دستم را کثیف کرد. بااینکه دستمال نداشتم پشیمان نشدم. عجیب است که یک‌بار دیگر هم سر همان خیابان، شاخه‌ی یک درخت را باد شکسته بود و افتاده بود سر راه ماشین‌ها، و مردم پیچ‌وواپیچ می‌خوردند برای گیر نکردن به آن شاخه. کشیدمش کنار سطل آشغال. چیز بی‌قواره‌ای بود و توی سطل جا نمی‌شد. در همان روزهای طوفانی تهران. یاد این‌ها افتادم چون انگار بودنم فقط به درد این‌جور کارها می‌خورد. به درد برداشتن آشغال‌ها، جا پیدا کردن برای زن‌هایی که بچه‌ی کوچک در بغل دارند و توی اتوبوس نمی‌دانند خودشان را نگه‌دارند یا بچه را، بار کشیدن برای پیرمرد کوری که کیسه‌ی جنس‌های خاک خورده‌اش را می‌خواهد از مترو ببرد تا حوالی بازار برای بساط کردن. دعوا نکردن با آدمی که هُلم می‌دهد یا پایم را لگد می‌کند. عصبانی نشدن از دست راننده‌ای که اشتباهی شنیده است، من گفته‌ام دربست، آن‌هم در اوج بی‌پولی. کارهایی ازاین‌دست در هیچ کشور پیشرفته‌ای امتیاز برای اقامت محسوب نمی‌شود؛ اما در اینجا، در این شهر شلوغ، بین این‌همه هیاهو، شاید به درد بخورد. اینجا شاید به کار کسی بیایم، آن ‌هم حالا که اقامت گرفتن لازم نیست. همه‌چیز برایم جفت‌وجور است؛ چه چیزی از این بهتر.

خودم را دل‌خوش می‌کنم که نرفتنم علت دارد؛ آن‌هم چه علتی! انجام ندادن خیلی کارها و انجام دادن کارهایی خیلی کم، خیلی کوچک. هر آدمی دل‌خوشی‌هایی دارد. برای خودش رؤیاهایی می‌سازد. کارهایی آرامَش می‌کند. به او معنا می‌دهد. شخصیت می‌دهد؛ و اینها خیلی ربط دارد به اینکه تو کجا ایستاده‌ای؛ هر چند ممکن است کسی بگوید ربطی ندارد؛ که اگر بگویی ربط دارد تو یکسره می‌شوی واکنش! پس از خودت چه خبر! از کنش‌هایت! حرف خوبی است؛ اما نه برای کسی که فکر می‌کند «مانده» و «نرفته»، این یعنی مکان بودنش ربط دارد. حالا باید بین لحظه‌هایت فرق بگذاری. این «ماندن پیوسته» با «همیشه بودن» فرق می‌کند. اگر نابغه هم نیستی باید بشوی. این اقامت «داشتن» با اقامت «گرفتن» زمین تا آسمان فرق می‌کند. خودت را نباید به زور نگه داری. باید شوق داشته باشی؛ شوق بودن. در این جایی که انگار جغرافیای دیگری است. این کشور دیگری است و من انتخاب کردم که در آن مقیم شوم. تا کی؟ نمی‌دانم.

همچنین ببینید

بهار پاییز است مگر؟

از چاشت گریه کرده‌ام و مدام گفته‌ام بیچاره آدم‌های نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید …

۴ نظرات

  1. سلام برشما بانوی فرهیخته.حرف شما صحیح وایران ما نیاز مبرم به کمک و توجه دارد ولی همه ادمها ظرفیت درونی برابری باهم ندارند .ونمیتونن تاب بیارن بایدکمی عدم امنیت فکریشونو کم کنن وگرنه خودشونو به فنا میدن.

    • سلام
      جو سنگینی که تکرار مشکلات و فقط دیدن کاستی ها درست می کنه، هر آدمی رو له خواهد کرد! باید به هم رحم کنیم و کمتر بد بگیم و بد ببینیم … 🙂
      ممنون از شما

  2. هوم
    من هم نابغه نیستم و فکر کردن به رفتن حتی دلم را می‌لرزاند… مگر می‌شود کودکی دوز از مادرش، دوام آورد…
    من هنوز کودکم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *