خانه / روایت / بی‌مهری‌های آقای رفیعیِ ذی‌حساب

بی‌مهری‌های آقای رفیعیِ ذی‌حساب

پول و عشق؛ به قولی همیشه در مُراجعه‌اند. روایت‌های مُدامِ ما متوسّط‌ها همین دو چیز است: پول و عشق. این دو را از ما معمولی‌ها که می‌گیرند دیگر چیزِ دندان‌گیری برای گفتن‌مان باقی نمی‌ماند. آن‌ غیرمعمولی‌ها که این هر دو را برای همیشه دارند‌، به اندازه‌ی ما دُچار نیستند و هزار و میلیون و ریال و تومان هم برایشان توفیری ندارد. همان‌قدر که اوّلی با دومی فرقی ندارد و سومی و چهارمی و الی آخر با هم.

برای راوی هیچ چیز دلپذیرتر از این نیست که تجربه‌اش در این دو حوزه را با دیگران به اشتراک بگذارد. لذّتی خودآزارانه در آن نهفته است که از شَعَفِ حاصل از این‌همانیِ احتمالی‌اش با ذهنِ مخاطب هم هیجان‌انگیزتر است. چرخه‌ی اِبتلا هم کارِ خودش را می‌کند. مخاطب روایت را خط به خط می‌خواند و پس از عبور از مرحله‌ی خودشیفتگی دست به سرزنش می‌زند. غافل از این‌که قربانی شدن از هر آن‌چه که فکرش را می‌کند به او نزدیک‌تر است.

مصطفی مستور در آخرین کتابش «عشق و چیزهای دیگر»(که اتّفاقا کتابِ خوبی هم نیست) بر همان مدارِ اندوهِ همیشگی‌اش، اشاراتی هم دارد به این سنّتِ اِبتلا؛ مثلا از زبانِ راوی می‌نویسد: «مادربزرگم اعتقادات عجیبی داشت، یکی از آن‌ها این بود که اگر چیزی را سرزنش کردی دیر یا زود خودت گرفتارش می‌شوی.»

یک سالی می‌شد که لیست را تهیه کرده بودم و به فراخورِ اتّفاقات آن را تکمیل می‌کردم. دنبالِ فهرستِ سرزنشی‌ها گشتم. جای همیشگی‌اش نبود؛ یعنی روی دسته‌های مبل یا توی قفسه‌های کتاب. زهرا معمولا هنگامِ تمیزکاری خانه، برگه‌های یافت شده را می‌گذارد توی کشوی چرک‌نویس‌ها. پیدایش که کردم در ردیفِ هفتم پایین‌تر از سیگار نوشتم: «قربانی کلاهبرداری از طریقِ عابربانک.»

 نوعِ سرزنش: «تمسخرِ مالباخته‌های نمایش داده شده در اخبار شبانگاهی یا بیست و سی.»

جنسِ دُچار: «مالی، به مبلغِ بیست و نُه میلیون ریال.»

واقعه

روزِ شلوغی بود. دوشنبه هفدهم اردیبهشت ماه. حوالی دو بعدازظهر. تلفن اداره زنگ خورد.

  • سلام. جنابِ آقای داستان؟
  • بله. بفرمایید.
  • رفیعی هستم. از ذی‌حسابی بخشِ مالی وزارت.
  • بفرمایید. در خدمتم.

در خدمت بودن آغازِ ناگواری بود برای ماجرا. در خدمت که باشی اِختیارت را از دست می‌دهی؛ به‌خصوص وقتی نقطۀ ضعفت تکریمِ ارباب رجوع باشد!

  • آقای داستان خدمتِ شما عرض کنم که ما یک واریزی اشتباه داشتیم به مبلغ حدود صد و هشتاد و پنج میلیون ریال که به اشتباه به حسابِ شما به شمارۀ … واریز شده؛ ولی به دلیل این‌که مبلغ از سقفِ واریزِ اینترنت بانک بالاتر بوده الآن پشتِ حسابِ شما بلوکه شده و امکان دسترسی ندارد. ما الآن نیازمندِ کمکِ شما هستیم جنابِ داستان.

صدایش گرم بود و مطّلع. از چیزهایی خبر داشت که من نداشتم. کلماتی را بلد بود که من نبودم. جااُفتاده حرف می‌زد و سعی داشت نگرانی‌اش را پنهان کند که سنگین باشد.

  • بفرمایید چه کمکی از دستِ بنده ساخته است؟
  • خُب ببینید من توضیحات رو خدمتتون عرض می‌کنم. بعد از طریق اینترنت بانک یا عابربانک اگر دسترسی داشتید باید کمکمون کنید که هر چه سریع‌تر این مشکل حل شود.

رفیعیِ ذی‌حساب بی‌وقفه و حساب‌شده اصطلاحاتِ مالی بانکی را پشتِ سرِ هم ردیف کرده بود. با یک معماری بی‌نقص. همه و همه در راستای تشریحِ اشتباهِ مالی رُخ داده و توجیهِ فرآیندِ موردِ نیاز برای اصلاحش.

  • شما ابتدا باید یک موجودی بگیرید از حساب؛ البته باز هم ممکن است که این مبلغ به دلیل بلوکه شدن، در پرینت حساب شما نشان داده نشود. هر وقت موجودی گرفتید دربارۀ ادامه‌ی کار با هم صحبت می‌کنیم.

هر انسانِ عاقل و بالغی در اوّلین مواجهه با یک حادثه‌ی خارج از عُرف، موظّف به تشکیک است. من امّا از همان ابتدا تسلیم شده بودم. آن‌قدر ناخودآگاه که گویی پای جادو وَ جنبل در کار است. بعد از یک گُمانِ ابتدایی که با پیگیری اسم و شماره‌ی مدّعی از مبدأ، صحتش تأیید و انجام شد. باقی مسیر را مثلِ خواب‌زده‌ها تسلیمِ محض ماندم. همه‌ی داده‌های اعلامی دقیق و درست بود. صدای بی‌گناهِ رفیعی جای هیچ شک و شبهه‌ای را باقی نمی‌گذاشت. این حس را القا کرده بود که اگر هم‌اکنون رفیعی ذی‌حساب را یاری نکنم در مقابلِ سیستمِ مالی بیت‌المال، اوست که گناهکار شناخته خواهد شد و به خاطرِ یک اشتباهِ ساده که برای هر کدام از ما ممکن بود پیش بیاید باید تاوان پس بدهد!

بعد از اوّلین تماس به تلفنِ ثابت، شماره‌اش را توی گوشی ذخیره کردم. به نامِ رفیعیِ ذی‌حساب. با شماره‌ی همراه زنگ می‌زد. شوربختانه در میانِ تماس‌های کاری بی‌شمار آن لحظات، توجّهم به مبدأ تماس که از یک شماره‌ی همراه بود جلب نشد. در حالِ صحبت با تلفن بودم که پیامک داد: «مشغولید». تماس گرفتم. وقتش رسیده بود. بی‌اختیار تا مقابلِ عابر بانک رفتم و موجودی گرفتم و بعد هم با این استدلال که حسابِ فعلی غیرفعال شده حسابِ دیگری را معرفی کردم. پس از گرفتنِ موجودی از حسابِ دوم، اتّفاق رُخ داد.

سبک شده بودم. اِنگار باری روی دوشم سنگینی می‌کرد که حالا با کمکِ رفیعی برداشته شده بود! همین قدر مسخره؛ ساعت حوالی ۱۵٫ بعد از مشاهده‌ی پیامکِ برداشت از حساب مراجعه کردم به بانک. مثلِ همیشه‌ی خودم که مذبوحانه سعی دارم همه چیز را عادی جلوه بدهم موضوع را با طمأنینه‌ی خاصّی برای پشتِ باجه‌ای‌ها مطرح کردم. معاون بانک با پوزخند اشاره کرد که اتّفاقا پیش پای شما یک مالباخته‌ی دیگر هم آمده بود. شمارۀ حساب مقصد را پیدا کرد و پیشنهاد داد تا بانک‌ها تعطیل نشده‌اند به بانکِ مقصد هم سری بزنم. یک چهارراه پایین‌تر وقتی رسیدم جلوی بانک، کرکره‌ها را هم کشیده بودند پایین. با اصرار و ایما و اشاره به یکی از کارمندان که هنوز داخلِ بانک بود پرینت حساب را نشان دادم و مسئله را در حدّ امکان به صورتِ شِماتیک برایش باز کردم. یک شماره‌ی گویا معرّفی کرد و توصیه کرد هر چه زودتر تماس بگیرم و داستان را گزارش کنم. پشتِ تلفنِ گویا مردی با صدایی خشک شروع کرد به غُر زدن. تذکّر داد که بعد از این همه اطّلاع‌رسانی از صدا و سیما باز هم آدم‌های ساده‌لوحی هستند که گیرِ شیّادان می‌افتند و همه چیزشان را سرِ هیچ و پوچ می‌بازند. خواستم بگویم هنوز یک حسّی در من می‌گوید که نه رفیعی آن‌قدر شیّاد است و نه من این‌قدر ابله؛ ولی  اعتنا نکردم و با دادنِ یک سری نشانه‌ها اعتبار خودم را ثابت کردم. صدای زمختِ پشتِ تلفن بعد از یکی دو دقیقه پیگیری و رصدِ خط و ربط واریزها و پرداخت‌های حسابِ مقصد اعلام کرد که شماره حساب به نام محمد صمیمی است!

 البته اُپراتور حدسش این بود که آقای صمیمی یحتمل یا مرده است یا کارت ملّی‌اش را گم کرده و آقای رفیعی هم از فرصت سوءاستفاده کرده است و هم‌چنین گفت که چند دقیقه بعد از قربانی کردن، تمامِ حساب‌اش خالی شده؛ چند خرید اینترنتی و یک خرید از دستگاه پوز و باقیمانده‌ی پول را هم از عابربانکِ همان حوالیِ خریدش کشیده بوده بیرون؛ جایی حوالی شهرآرا.

این پایانِ داستان بود. به همین سرعت و به همین مسخرگی. برگشتم خانه. پیامکِ برداشت از حساب برای گوشی زهرا هم ارسال شده بود. توی راهِ بازگشت، طبقِ روالِ همیشه‌ی دوشنبه‌ها برای زهرا شهرزاد گرفتم و رفتم سمتِ خانه. دی‌وی‌دی را گذاشتم توی دستگاه. تیتراژ تازه شروع شده بود که زهرا انگار چیزی یادش آمده باشد پرسید: «راستی اون پیامک دو و نهصدی چی بود کم شد ظهر؟» چشم دوخته بودم به صفحه‌ی تلویزیون. ملغمه‌ای از بلاهتِ فرهاد و خشمِ قُباد.

دو سه هفته‌ای از خودِ واقعه گذشت و دست و دلم هم‌چنان به تماس گرفتن با شماره‌ی رفیعی مجهول‌الهویه نمی‌رفت. هر بار که می‌خواستم زنگ بزنم به این فکر می‌کردم که اگر آمدیم و به جای خاموش بودن یا در دسترس نبودن گوشی را جواب داد چه دیالوگی باید با او برقرار کنم؟! باید سرش داد بزنم؟ یا سکوت کنم؟ یا گوشِ شنوای درد و دل‌های آسیب‌شناسانه‌اش باشم؟ یا آن‌قدر معطّل‌اش کنم پشتِ تلفن تا شبیهِ فیلم‌ها پلیس ردّش را بزند؟ آخرین پیام هم که همان «مشغولید» بود را خودش فرستاده بود. چند روز پیش فهمیدم این شماره تلگرام هم دارد. نشستم پروفایلش را باز کردم. آخرین بازدیدش برمی‌گشت به چند روز پیش از واقعه. معلوم بود از مسیر تلگرام هم برای نِیل به اهدافش بهره می‌برده؛ دست‌کم تا قبل از عملیاتِ آخرش. تصویرِ پروفایلش طبیعی نبود. در یک پس‌زمینه‌ی سبز و دستی که در سایه به دعا بلند شده بود نوشته شده بود:

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم

 محتاج به بیگانه و خویشان نشوم

بی‌منّت خلق خود مرا روزی دِه

تا از درِ تو بر درِ ایشان نشوم!

۲ نظرات

  1. الان ادم می‌مونه بگه چقدر خوب نوشتید یا بگه وای چه بد..بنده خدا اصلا هم محتاج بیگانه نشد?

  2. کمی احساس سرزنش به من دست داد، فقط امیدوارم طبق گفته مادربزرگِ راوی: « اگر چیزی را سرزنش کردی دیر یا زود خودت گرفتارش می‌شوی.» مالباخته بعدی من نباشم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *