خانه / یادداشت / خطای تراژیک بوهادوز و لذت تراژیک ما

خطای تراژیک بوهادوز و لذت تراژیک ما

چه بسیار کسانی که همچون من در میانه‌ی آن هیاهوی شبانه و آن‌همه فریادهای شادمانه، به عزیز بوهادوز فکر می‌کردند و زخمی که خودش بر تنش زده بود، شماره‌ی بیست، هم او که در دقیقه‌ی ۹۵ «گل به خودی»اش بعد از بیست سال باعث شد که طعم پیروزی را در جام جهانی بچشیم. فکر می‌کردم به دریغی که یک نفر باید تمام عمر با خودش بر دوش بکشد که چرا؟ چرا آن لحظه آن‌جا ایستاده بودم؟ چرا بلند شدم؟ چرا سرم را بردم به طرف توپ؟ چرا… چرا… چرا… اما چرا باید با بوهادوز همدلی می‌کردم؟ بایدش به کنار، چرا اصلاً با بوهادوز همدلی کردم؟ ما که برده بودیم، شاد بودیم، و دیگر چیزی مهم نبود مگر شور و شوق و ریختن به خیابان! آیا صرف احساس شفقت و همدلی کافی بود که به بوهادوز فکر کنم؟ و حتی به جای او، به اندازه‌ی او، در موقعیت او، رنج بکشم و آه بکشم؟ آیا ماجرای من (و ما) با بوهادوز شبیه ماجرای دعوای مدرسه‌ایِ ژاک با مونوز در «آدم اولِ» کامو نشده بود؟ ژاک بدون هیچ امیدی مونوز را شکست داد و «دلش می‌خواست خشنود باشد و تا حدودی هم از روی غرور خشنود بود ولی با این حال در لحظه‌ای که می‌خواست از میدان سبز بیرون رود رو به سوی مونوز گرداند و ناگهان با دیدن صورت شکست‌خورده‌ی کسی که او را کتک زده بود، اندوه تلخی دلش را فشرد»؛ و ژاک که پدرش را در جنگ از دست داده بود، «این‌جا بود که فهمید جنگ خوب نیست، چون شکست دادن هر انسانی همان‌قدر تلخ است که شکست خوردن از او». شاید. شاید تلخی آن ساعت از زندگی بوهادوز مرا و بسیاری دیگر را به یاد روزهای تلخ شکست و نومیدی و اندوه خودمان انداخته بوده است. اما شاید ـ یا حتی طبیعی است که ـ این همدلی برگردد به سرشت تراژیک و سوگناک زندگی. و فراتر شاید به آن‌چه می‌خواهم به لذت تراژیکِ بودن و نیز لذت تراژدیِ زیستن تعبیرش کنم.

هامارتیا (hamartia) تعبیری است ارسطویی و متعلق به «فن شعر». بر سر ترجمه‌ی این اصطلاح هم اختلاف نظر فراوان وجود داشته است. قرن‌ها. منظورم تعابیری همچون اشتباه یا خطای مهلک، نقص تراژیک و … است. قهرمان تراژیک ارسطو یک انسان معمولی است، در بزرگی و دادگری و عدل و فضیلت از دیگران برتر نیست و این‌که بخت عاقبت از او روی گردانده، به سبب عیب یا منش بد او نبوده است، یعنی او لزوماً تاوان شرارت و فساد و تبهکاری خود را نمی‌پردازد و مصیبتی را که او بدان گرفتار آمده است، خودش آگاهانه و دانسته باعث نشده است. بنابراین، سرنوشت غم‌بار قهرمان تراژدی را خوبی و بدی یا به تعبیر بهتر، ذات او رقم نمی‌زند، بلکه عمل یا کنش او. بیان ارسطو این است که اشتباه تراژیک آن شخصیت باید از سر نادانی و ناآگاهی رخ دهد. مثلاً اگر ادیپ می‌دانست که آن‌که می‌کشد، پدر اوست ما هیچ احساس شقفتی نسبت به او پیدا نمی‌کردیم و فقط شرارت او را نکوهش می‌کردیم و دست آخر می‌گفتیم، حقش چیزی جز نابودی نبود. پس حتی هامارتیا را به سختی و با هزار دوز و کلک می‌توان به مفهوم دینی گناه ربط داد. آن‌چه با اشتباه مهلک تراژیک رخ می‌دهد، باز به تعبیر صریح ارسطو، تغییر در سرنوشت قهرمان است از خوشبختی به بدبختی (اگرچه ارسطو تغییر در سرنوشت قهرمان را «بدون دگرگونی ناگهانی» ذکر می‌کند)؛ تغییری که در حیطه‌ی اختیار او نیست، اراده‌ی او در آن هیچ تاثیری ندارد، زیرا او از بسیاری چیزها ناآگاه است. در این‌جا انگار احساس مصیب دیدن و مساله‌ی ضرورت‌هایی که در عالم وجود دارد و از توان و قدرت و آگاهی انسان فراتر است و خارج، برجسته می‌شود. و اگر در این‌جا هرگونه دریافت استتیکی (هم در معنای زیباشناسی و هم در معنای صریح «حسیات») رخ می‌دهد، در (همدلی ما با) بخت نامساعد و اقبال شوم قهرمان نهفته است، در این‌که او نیز همچون من در مخصمه‌ای گرفتار آمده است که خود بر نینگیخته و حتی در جهتی خلاف آن گام برمی‌داشته است.

بوهادوز، بی‌تردید قهرمان تراژدی نیست؛ اما پایان بازی تیمش با ایران او را اگر نه به یک قهرمان تراژدی، که به یک انسان تراژیک شبیه می‌سازد. او نمی‌خواست ضربه‌ی ایران تبدیل به گل شود؛ اما شد و اتفاقاً با ضربه‌ی سر او هم گل شد. وقتی به سمت توپ پرید، نمی‌دانست و نمی‌دید که جهتش با دروازه چگونه است و فاصله‌اش چقدر است و از این حرف‌ها؛ اما حالی که ما درباره‌ی احساس غمگنانه‌ی بوهادوز داریم، مهم‌تر است از قهرمان تراژدی بودن یا انسان تراژیک بودن او. او درست مثل همه‌ی ما بود که در زندگی‌مان چه بسیار کارها کرده‌ایم و نتیجه‌ای نگرفته‌ایم؛ بازی کرده‌ایم و در اوج آمادگی باخته‌ایم؛ توپ را تا روی خط رسانده‌ایم و ناگهان داور سوت را زده است و هزاران تجربه و بیان شبیه این‌ها که تلخ بوده است و همچنان تلخایش را حس می‌کنیم، به ویژه وقتی که می‌بریم و باختن را می‌فهمیم، با گل به خودی می‌بریم و اشتباه مهلکی به نام گل به خودی زدن را می‌فهمیم. بوهادوز سبب باختن تیمی شد که به آن عشق می‌ورزید و پیش آمده است که ما نیز سبب باختن چیزی یا کسی شده‌ایم که دوستش داشته‌ایم یا حتی خودِ آن / او را باخته‌ایم در حین دوست داشتنش.

به ارسطو بازگردم. ما مخاطبان تراژدی این تغییر را در شخصیت تراژیکِ پیش چشم خود بازشناسی می‌کنیم و در این‌جاست که ارسطو برای رنج یا پاتوس (pathos) اهمیتی ویژه قائل می‌شود. رنج یا پاتوس همان چیزی است که موجب می‌شود ما این تغییر را بازشناسی کنیم. و رنج آن‌گونه که در تراژدی رخ می‌دهد، به ما یادآوری می‌کند که چگونه بی‌خبر، مترصد، در کمین ما نشسته است. لذت تراژدی، به تعبیر ژان راسین، حاصل همین «اندوه شکوهمند» است، اندوه و شکوهی که از درگیری همیشگی اراده و آگاهی و اختیار آدمی ـ اگر اصلاً آدمی از چنین چیزهایی برخوردار باشد ـ با بخت تقدیر و سرنوشت ـ اگر اصلاً چنین اموری در عالم باشند و کارگر هم بیفتند ـ پدید می‌آید و سرشت سوگناک زندگی و لذت‌های «تکراری»اش را برمی‌سازد. آیا زندگی و جهانی بدون احساس تراژیک ارزش زیستن دارد؟ آیا تنها می‌توان یا باید با همین احساس تراژیک زندگی کرد؟ نیچه‌ی «زایش تراژدی»، سرچشمه‌ی مشترک موسیقی و اسطوره‌های تراژیک را افزون بر رنج، در «شعف‌های دیونوسیوسی» حاصل از «ناهماهنگی» می‌دانست و لذت تراژدی را نیز در همین ناهماهنگی موسیقایی پیدا کرده بود. شاید در تراژیک شدن و تراژیک بودن لذتی است، لذتی شادمانه، اما با زخم‌هایی که در هر بار مواجهه با امر تراژیک از نو سر باز می‌کنند، چه باید کرد؟ نمی‌دانم…

 

همچنین ببینید

تکرار کنیم این فوتبال است

برادرم سبیلش را جوید، نیم‌خیز شد و فریاد زد «مررررررردک عوووووووضی»، مادرم چپ‌چپ نگاهش کرد، …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *