خانه / یادداشت / «شیزوفرنی، درست همانطور که گفته بود»

«شیزوفرنی، درست همانطور که گفته بود»

خوانش شیزوئیک مرشد و مارگاریتا، سلسله یادداشت‌های فلسفه و ادبیات (قسمت دوم)

«شیزوفرنی درست همانطور که گفته بود»، عنوان فصل ششم کتاب «مرشد و مارگاریتا» است. اما چرا باید بگوید شیزوفرنی؟ و اصلا او کیست که گفت شیزوفرنی؟ و اصلا شیزوفرنی چیست؟ بگذارید از قبل‌ترش بگویم؛ یعنی بعدترش. وقتی که همهی سرها از در و پنجرهی خانه‌ها بیرون آمده و همه از «رویداد» سخن می‌گویند. از اتفاقی که به تازگی افتاده و هرچند باورنکردنیست، اما «رخ» داده است. رخدادی که شاید همگان از آن سخن بگویند اما تنها کسانی آن را باور می‌کنند که با رخداد هم‌آغوش شده‌اند و خود آن را لمس کرده‌اند. اما این هم‌آغوشی از آن‌جا که در شب بدرِ کامل رخ داده است، آنان را به جنون مبتلا کرده. البته این جنون با تغییر ساختار عصبی مغز فرق می‌کند؛ این جنون یک امر بیولوژیک نیست، یک ابتلای سیاسی_اجتماعیست.
این جنون مبتلایان را چون «ایوان»، با یک زیرشلواری پیچازی، یک بلوز پارهی روسی، یک شمع و یک تمثال مسیح و البته پابرهنه در خیابان‌های مسکو روانه می‌کند. او بیقرار است و فریاد می‌زند و از همکارانش در ساختمان «گریبایدوف» که کلوبی مخصوص شاعران و نویسندگان است، میخواهد که مجرم را دستگیر کنند. اما کسی او را باور نمی‌کند. ایوان از کشته‌شدن همکارش «برلیوز» آشفته است و آن را قتلی از پیش برنامه‌ریزی شده می‌داند. همه از حادثهی کشته شدن برلیوز با خبرند اما آن را اتفاقی میبینند. مردم در ابتدا می‌خواهند ایوان را روانهی تخت‌خواب و منزل کنند تا استراحت کند و آرامش بیابد و مثل دیگران این ماجرا را اتفاقی بداند و نه قتل، اما پافشاری او بیش از اندازه است تا جایی که چند نفری را هم کتک می‌زند. آه انگار شبیه همهی مجانین شده. اما نه، همهی کارهای او قابل توضیحاند؛ او واقعا پروفسوری خارجی را در روزهای حکومت «استالین» در مسکو دیده که تصادف برلیوز با قطار را پیشگوئی کرده است. پروفسوری که نه این قتل که خیلی چیزها را می‌داند و حتی با «کانت» صبحانه خورده و با «پیلاطس»، حاکم یهودا که مسیح را به صلیب کشیده، هم‌سخن بوده است. ایوان این‌ها را دیده بود اما جامعه آن‌ها را توهم می‌خواند. چرا توهم؟ زیرا جامعه دیرتر از ایوان، شاعر بیچاره، این پروفسور خارجی و دستیاران و کارهای عجیب و غریبش را دید. آن‌ها ایوان را باور نمی‌کنند. او را مثل آدم‌های مومیاییِ نوار پیچ شده به تیمارستان می‌برند. البته حق دارند؛ او چیزی دیده که بقیه ندیده‌اند و چطور چیزی را که ندیده‌اند باور کنند؟ آن پروفسور خارجی حتی این لحظه را هم پیش‌بینی کرده بود. او همان‌کسی بود که گفته بود شیزوفرنی و کاملا درست گفته بود.آن شبی که ماه کامل بود و ایوان و برلیوز و پروفسور از هر دری سخن می‌گفتند:
ایوان: «پروفسور! شما هرگز یک بیمارستان روانی بودید؟»
پروفسور: «بله بودم، خیلی جاها بودم اما اینقدر نماندم که معنی شیزوفرنی را بفهمم. اما شما جناب ایوان، خود، معنی آن را از پروفسور بیمارستان روانی یاد خواهید گرفت.»
و حالا او در بیمارستان روانی است و «ریوخین» شاعر، شرح احوال پریشان او را برای پزشک کلینیک بازگو می‌کند. از آن‌جا که ایوان اصرار دارد پروفسور قاتل برلیوز است چون قتلش را پیشگویی کرده، ریوخین از ایوان پرسید: «هلش داد؟»
_ «این حرف‌ها یعنی چه؟»
ایوان که از ناتوانی شنونده در درک اوضاع عصبانی شده بود، با تعجب گفت: «لازم نبود هلش بدهد، از او کارهایی برمی‌آید که باورکردنی نیست. او از پیش می‌دانست که برلیوز می‌افتد زیر قطار.»
دکتر: آیا غیر از شما هم کسی پروفسور را دیده؟»
ایوان: «خیر، گرفتاری همین است؛ فقط من و برلیوز او را دیده‌ایم.» او در جایی که الحاد امری رسمیست، با خجالت اشاره می‌کند که با تمثال مسیح به دنبال پروفسور رفته چون می‌داند این نیروهای شیطانی بیش از همه از قدیسین می‌ترسند. و حالا دکتر رمق بریده به ریوخین نگاهی می‌کند و با لحنی خسته تشخیص خود را اعلام می‌دارد: «تحریک بیش از حد اعصاب حرکتی و مراکز زبان، توهمات… بی‌تردید مسئلهی پیچیده‌ایست، فکر میکنم شیزوفرنی است، البته کمی هم الکلیسم.»
«ژیل دلوز»، فیلسوف معاصر فرانسوی، از شیزوفرنی به عنوان محصول جامعهی سرمایه‌داری نام می‌برد. می‌توان از او الهام گرفت و شیزوفِرِن شدن را محصول هر جامعهی ایدئولوژی‌زده‌ای دانست که «خود» انسان‌ها را نادیده می‌گیرد. شیزوفرن شدن در درجهی اول محصول نادیده گرفته‌ شدن و شنیده نشدن توسط جامعه است. شیزوفرنی چندپارگی ذهن است که به دلیل ستیز تصور و اندیشهی خود با جامعه به وجود می‌آید. جامعه محصول اندیشه و خیال فرد را نمی‌پذیرد و او را به توهم متهم می‌کند، حال آن‌که فرد را خبری رسیده است که جامعه هنوز آن را درک نکرده. فرد شیزو برخلاف دیگران به امرِ فراخود که قصد دارد خود را نادیده بگیرد و سرکوب کند تن نمی‌دهد. این میل شیزویی، فرد شیزوفرن را روانهی آسایشگاه روانی می‌کند که در نبود کلیسا، محلی برای اقرار و اعتراف و آرامش و در نهایت جامعه‌پذیری و برگشت به اجتماع است. کلیسا گناهکار را به توبه فرامی‌خواند و به اعتراف می‌کشاند و پدر مقدس او را می‌بخشد و به میان امت مؤمن بازمی‌گرداند. در آسایشگاه روانی نیز پزشکی که حکم کشیش در دنیای ملحدانه را دارد، با شنیدن وصف حال و شرح حال بیمار و اقرارش به دیده‌ها و شنیده‌ها، او را درمان می‌کند تا دیگر برخلاف هنجارهای جامعه نبیند و نشنوند و به میان مردمان ظاهرا سالم برگردد.
میل شیزویی در بیان دلوز، برخلاف میل پارانوئی محصول ترس و سرکوب نیست، بلکه میلیست اصیل، طبیعی، هنجارشکن، انقلابی و ضد اجتماعی. امیال از آنجا که توسط جامعه واپسزده میشوند، وجهی از قدرت محسوب می‏شوند و خصلتی سیاسی پیدا می‏کنند. شیزوفرنی یک بیماری بیولوژیک یا نورولوژیک نیست، بلکه امکانیست که شرایط روانی معطوف به رهایی‌بخشی را فراهم می‌کند.
حال باید پرسید این فرد شیزو است که باید درمان شود یا جامعه است که باید شیزوفرن را به رسمیت بشناسد و حرف او را بشنود و جدی بگیرد و پیگیری کند؟ آیا شیزوفرن به توبه و مداوا نیازمند است یا جامعه به توبه‌ای دسته‌جمعی برای به رسمیت‌شناختن و جدی‌گرفتن شیزوفرن؟ «مرشد و مارگاریتا» دعوتیست از جامعه برای شنیدن فردی که حرفی خلاف جریان میزند؛ برای شنیدن حرفی که «حاکی از خبریست»، خبری که تنها به شیزوفرن رسیده است و دیر یا زود خبر به کل جامعه خواهد رسید. اما چه فایدهایست باور را، زمانی‌که فاجعه همگانی شده و جنایت رخ داده.
ایوان در دورانی که تحت درمان است، می‌فهمد که شاعر بدیست. با خود عهد می‌کند شاعری را رها کند. حالا همه‌ساله با فرارسیدن ماه بدر بهاره، مردی حدودا سی‌ساله شاید هم کمی بیشتر، دیده می‌شود که به طرف درختان زیزفون پاتریارک قدم می‌زند، مردیست سرخ‌ریش و سبزچشم، با لباس‌هایی مرتب، او پروفسور ایوان نیکالوئیچ پونیریف از انستیتوی تاریخ و فلسفه است که فکر می‌کند روزگاری توسط استادی حقهباز هیپنوتیزم و به بیمارستان روانی رفته و حالش خوب شده است. او حالا در آن شب بخصوص که یادآور شبی بود که با برلیوز و پروفسور گفتگو می‌کردند، به دیدار ماه می‌رود و خود را قربانی ماه کاملِ بهاره می‌داند. او را خبری رسید که جامعه از او خواست باور نکند و او باور نکرد، اما هنوز در اعماق ناخودآگاهش، خبر او را صدا می‌زند و همین است که هرچند شاعری را رها کرده، اما عشقِ رهایی‌بخش با چاشنی فلسفه او را در جستجوی «خبر» نگاه داشته است. عشق همسرش ،که با تزریقی آرامش می‌کند و با بوسه‌ای بر پیشانی‌اش همه چیز را آن‌طور می‌کند که باید باشد. ماه دیوانه می‌شود، نورش را بر ایوان می‌پاشد اما ایوان به خوابی آسوده فرومی‌رود و اساسا جامعه از او این را می‌خواهد: «خوابی آسوده».

همچنین ببینید

من شاد نیستم

«اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *