خانه / حرف‌هایی دربارۀ هوشنگ گلشیری / پیام، دقیق به او رسیده بود؟

پیام، دقیق به او رسیده بود؟

گزارشی مختصر از فضای مجازی در 16 خرداد

«سلام آقای گلشیری عزیز

اگر آن‌جایی که هستید، وقت و ساعت از معنا تهی نشده، وقت‌تان به خیر. بالای نامه که می‌خواستم بنویسم سلام آقای گلشیری، دوباره بغضم گرفت. وقتی شماره‌ی ۱۲ ماهنامه‌ی شریف کارنامه منتشر شد، زیر عنوان مجله همین عبارت سلام آقای گلشیری بود که نقش بسته بود. آن شماره در غیاب سردبیرش زیر نظر محمود دولت‌آبادی منتشر شده بود و توی همان شماره بود که عمران صلاحی آن نامه‌ی معروف را برایتان نوشته بود: «امیدوارم حال شما خوب باشد و راحت خوابیده باشید، ما تصور می‌کنیم شما در آن‌جا هم که هستید، آرام و قرار ندارید و نگران مایید. نگران این که به بیراهه نرویم و درست فکر کنیم و خوب بنویسیم.»

این روزها حال ادبیات ما بدجوری بد است. نویسنده‌های قدیمی‌تر هنوز در همان قدیم‌ها زندگی می‌کنند و خودشان دارند کاری می‌کنند که دیگران روی‌شان تاریخ مصرف بگذارند. نویسنده‌های جوان‌تر هم با یک کتاب و دو کتاب در توهم جریان‌سازی ادبی به سر می‌برند… صلاحی گفته بود: «اهل قلم از ترس شما جرات نمی‌کردند بد بنویسند. ما مطمئنیم بعد از این هم جرات نخواهند کرد.» اطمینان آقای صلاحی کاملا بی‌جا بود متاسفانه. و حقیقت امر این است که جای شما در ادبیات داستانی ایران خالی مانده، خیلی هم خالی مانده. این را بعضی‌ها از تورگنیف نقل کرده‌اند، بعضی‌های دیگر از قول داستایفسکی، که ما (نویسندگان روس) همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم. بی‌راه نیست اگر بگوییم ما (نویسندگان ایرانی) در نمازخانه کوچک شما نماز داستان خوانده‌ایم.»[۱]

البتّه کنتور که نمی‌اندازد؛ یک شنل است و یک گوگول و هزار تلمیح و تضمینِ جدید. از «عطاالله مهاجرانی» که به قولِ خودش از زیرِ شنلِ رفسنجانی بیرون آمد بگیرید تا «رضا امیرخانی» که از تعبیرِ «فرزندانِ زنِ زیادی» جلال استفاده کرد. «جعفر مدرّس صادقی» می‌گوید:

«گلشیری قصه دوست داشت و با معلمی هم خیلی حال می‌کرد. همیشه تعداد زیادی شاگرد و مرید سینه‌چاک دور و برش بودند که به او داستان می‌دادند و او با علاقه می‌خواند و حاشیه‌نویسی می‌کرد و حکم صادر می‌کرد که بد است یا خوب است یا اینجایش را درست کن و اونجاش را درست کن و علامت می‌زد. حاصل این کار چی شد؟ کی از توی این شاگردها درآمد؟ شما یک نفر را نشان بدهید که از زیر شنل گلشیری بیرون آمده باشد و بالیده باشد. یک نویسنده‌ی شاخص و صاحب سبکی شده باشد برای خودش. اما تا دلتان بخواهد نویسنده‌های مثل خودش تربیت کرد. گلشیری‌زده‌ها. من فکر می‌کنم ادبیات معاصر ما از دو ناحیه آسیب اساسی دیده است. یکی از ناحیه بوف کور و یکی از ناحیه هوشنگ گلشیری.»[۲]

این روزها به مددِ فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، علاوه بر رویارویی با خوانشِ رسمی_حکومتی و درمقابل آن رسمی_غیرحکومتی از آدم‌ها و آثارشان (که هیچ‌کدام هم عاری از حبّ و بغض نیستند) با روایت‌ها، مسئله‌ها، نقدها و گاه نقلِ قول‌هایی غیررسمی از نویسندگان و اهالی فرهنگ یا حتّی خودِ مخاطبان هم روبه‌رو می‌شویم که هرکدامشان می‌تواند به تنهایی آغازِ یک داستانِ ناگفته‌ی جدید باشند.

«در مورد دولت‌آبادی هم قبلاً گفته‌ام. جای خالی سلوچ را تایید می‌کنم البته با دویست صفحه حذف. کار اساسی نیست. در مورد کلیدر گفتم، امروز هم تثبیت شده، نقالی و زیاده‌گویی است. قرن هجدهمی است. کار بعدش هم شکست مطلق بود.»[۳]

این ظرفیتِ نوینِ فضای بی‌صاحب و همیشه در دسترسِ مجازی همان قدرکه چالش‌برانگیز و قابل تامّل است، مورد مناقشه هم قرار می‌گیرد و گاه به علّت سستیِ اعتبارِ پایگاهِ برخاسته از آن، دور از استناد تشخیص داده می‌شود.

معتبرترین برداشت‌های مجازی شاید همان بازنشرِ مناسبتی جملاتِ کتاب‌های نویسندگان باشد.

«هنوز هم دارند مخفی‌کاری می‌کنند، حتی در عشق. من می‌گویم آدم اگر کسی را دوست داشته باشد باید با صدای بلند بگوید!»[۴]

یا «ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، حالا می‌بینیم فقط خودمان عوض شده‌ایم.»[۵]

یا این یکی: «می‌دانستم که نمی‌رسم امّا رفتم، تمامِ شب، تمامِ روز…»[۶]

یا وقتی این جملاتِ نویسنده برای مخاطبینِ فضای مجازی جذّاب می‌شود: «کاتب می‌گفت: آن‌ها ناچارند هر چند سال یک بار کارمندانِ اداره‌ی سانسور را عوض کنند. چون آنان نیز به ناچار آثار ما را می‌خوانند.»[۷]

دور از ذهن است اگر تصوّر کنیم افرادی که دست به قِصارگزینی جملاتِ گلشیری می‌زنند و آن را به اشتراک می‌گذارند، همگی نصّ صریحِ رمان یا داستانِ مربوطه را خوانده‌اند و از قضا همین جملات را یافته‌اند. به نظر می‌رسد خودِ فضای مجازی این قابلیتِ تکرارِ تصاعدی را ایجاد کرده است. یا مثلا ویدئویی که در آن خودِ گلشیری دارد داستانِ کوتاه «انفجار بزرگ» را می‌خواند. ویدئویی که در روزهای داغ شدنِ چندباره‌ی بحثِ حجابِ اجباری، به اصطلاح تِرند می‌شود و بالا می‌آید و بیش از پیش دیده می‌شود:

«بعد برود اداره کاکلش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه‌اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه‌اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون.»[۸]

البته همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود که نویسنده‌ای هم‌چون گلشیری به زعمِ هواداران‌اش چنین مهجور و مغضوبِ سیستم واقع شده باشد.

چندی پیش جمله‌ی مشهورِ «من خودم را ولی فقیه ادبیات می‌دانم. چه کسی می‌تواند راجع به من حرف بزند؟»[۹] در توئیتر به نظرسنجی گذاشته شده بود تا مخاطبین، صاحبِ کلام را حدس بزنند. با اختلافِ فاحش «دولت‌آبادی» اوّل شده بود و «عبّاس معروفی» دوم و بعد هم «دانشور» و نهایتاً گلشیری هم شده بودآخر. صاحبِ نظرسنجی نوشته بود: «شوربختانه سیستم تا حدودی در مهجور نگه داشتن قدر هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی طراز اول و منتقد ایرانی و صاحب این سخن موفق شده است. دولت‌آبادی فعلاً در صف افطاری ایستاده و اصلاً مال این حرف‌ها نیست که این‌همه رای آورده است.»

فارغ از درست و دقیق بودن یا نبودنِ تحلیلِ بالا، گلشیری در نظرِ هوادارنش آن‌قدرها بزرگ است که سیستم نتواند به طورِ کامل نادیده‌اش بگیرد. او را «نیمای داستان‌نویسی» ایران می‌دانند گاهی و برخی هم از تعبیرِ «سالوادور دالیِ داستان» برای‌اش استفاده می‌کنند! همین‌ها از «شازده احتجاب» به عنوانِ یکی از سه کتابِ پرخواننده‌ی تاریخِ ادبیاتِ ایران نام می‌برند.

پس پای چیزهای بیشتری در میان است؛ هوشنگ گلشیری علاوه بر داشتنِ برچسبِ کانونِ نویسندگان، نشانه‌های دیگری را هم برای در تقابل قرار گرفتن با سیستم به همراه دارد.

وجهه‌ی منفی گلشیری برای حکومت پیش از این‌ها شکل گرفته بود؛[۱۰] با نامه‌ی ۱۳۴ نفر از شاعران و نویسندگان ایرانی کانون نویسندگان، مشهور به متنِ «ما نویسنده‌ایم»؛ یا حتّی شاید خیلی پیش‌تر از آن در بحبوحه‌ی سال شصت، وقتی ۱۳ نفر از شاعران و نویسندگان در نامه‌ای به «مسعود رجوی» حاشیه‌ساز می‌شوند. نامه‌ای که ۷ خرداد ماه در نشریه‌ی مجاهدینِ خلقِ ایران منتشر شد و به نوعی از آن به عنوانِ تجدیدِ عهد با منافقین تفسیر شد. اسامی گلشیری، «ساعدی»، «سپانلو» و «شاملو» پایینِ نامه دیده می‌شد.

«محمد مختاری مثل من عضو کانون نویسندگان ایران بود. در تمام این سال‌ها تلاش کردیم که کانون نویسندگان تشکیل شود. متاسفانه آنقدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم. پیام دقیق به ما رسیده است: «خفه می‌کنیم». ما هم حاضریم.»[۱۱]

با تقریبِ خوبی می‌توان ادّعا کرد که این سخنرانی کوتاهِ گلشیری در مراسمِ خاکسپاری محمّد مختاری یا حدّاقل همان یک جمله‌ی «آنقدر عزا بر سر ما ریخته‌اند…»، یکی از پربسامدترین پست‌های منتشر شده‌ی مرتبط با گلشیری در شبکه‌های اجتماعی است.

در کنارِ نامِ گلشیری در شبکه‌های اجتماعی، اسامی نام‌آشنای دیگری هم به تناوب دیده می‌شود؛ محمد مختاری، «جعفر پوینده»، «ابراهیم گلستان»، «شهریار مندنی‌پور»، «کورش اسدی»، «رضا قاسمی»، عباس معروفی، «غزاله علیزاده» و البته گاهی هم «قاسم هاشمی‌نژاد».

این نگاهِ کلّی به یافته‌ها، در ایجادِ ارتباط میانِ فرم یا محتوای آن‌چه که این اسامی بدان شهره‌اند، الزامی ایجاد نمی‌کند و تنها می‌تواند رهیافتی باشد برای جامعه‌شناسی محدودِ مخاطبینِ مجازیِ ادبیات. اصلاً یکی از جذّابیت‌های فضای مجازی همین مراجعه به صفحاتِ شخصی آدم‌های کتاب‌خوان و بررسی همه‌جانبه‌ی آرا و دیدگاه‌های آن‌ها است که با مشاهده‌ی نمایشِ سطحی و عوامانه از اشتراکاتِ معنایی عقیدتیِ صاحب صفحه، به سرعت می‌توان به یک قضاوتِ کم‌عمق نسبت به فرد دست یافت. که از هیچ بهتر است بی‌شک.

«گلشیری یکی از معدود نویسندگان و استادان قدر داستان‌نویسی ایران بود که نسل داستان‌نویسان بعد از خود را تربیت کرد و مثل پدری مهربان هوای همه‌شان را داشت. کاش حالا که این همه شبکه‌های اجتماعی فعال هستند، اهالی فرهنگ روزی را به نام گلشیری بنامند. گرچه بگذریم که روزنامه‌های مهم کشور حتی دو خط اشاره به این روز نداشته‌اند.»[۱۲]

از این دست تعاریف و تمجیدها کم ندارد گلشیری که بالاخره یکی عنوانِ شاگردی‌اش را یدک کشیده با واسطه یا بی‌واسطه و دیگری با آثارش مشقِ داستان کرده و یکی هم شاید با دنیایی ادّعای روشنفکری و ژست‌های فیلسوفانه، عاشقِ گرفتنِ عکسِ نیم‌رخِ با سیگار بوده است.

«گلشیری اما نویسنده‌ای که سانسور می‌شود. اجازه‌ی بازنشر نمی‌گیرد. در کتاب‌خانه‌های عمومی شهرستان‌ها راهش نمی‌دهند. انکارش می‌کنند و دشنام می‌دهند اما او نه در گور که در یادها همیشه زنده است. می‌خوانیمش و خوانده می‌شود. فراموش نمی‌شود. اگر همه‌ی راه‌ها به او ختم نشود اما از هر راهی از او می‌گذریم. راه صعب داستان ایرانی با گلشیری فراخ‌تر گردید و معیارهای حرفه‌ای‌تر برای داستان ایجاد کرد.»[۱۳]

و اعترافِ مخالفینِ ایدئولوژیک‌اش که حتّی اگر با او از سرِ مخالفت حرف بزنند باز هم معترف هستند که از او داستان یاد گرفته‌اند. یا این‌که او را آغازگر و بنیان‌گذارِ سبک‌های مدرنِ ادبی می‌دانند.

«گلشیری را می‌توان ابداع‌کننده‌ی رئالیسم جادویی در ایران دانست. گلشیری در اوج هنر نوشتن و در حالی که از نظر هنری جوان بود رفت اگرچه خود چند سال قبل مقاله‌ای در خصوص جوانمرگی در هنر و ادبیات ما نگاشته بود.»[۱۴]

و معتقدند که او تفاوتِ بزرگی با دیگران دارد؛ تفاوتی که احتمالاً در علاقه‌ی او به کارگاه‌داری و شاگردپروری‌اش ریشه دارد. که اگر از نردبانی بالا می‌رفت و از آن‌جا چیزهایی را می‌دید، حتماً بقیه را هم صدا می‌کرد تا در این تجربه شریک‌شان کند.

«بی‌شک ادبیات بدون گلشیری رنگ دیگری می‌داشت. توقع از آن نوع دیگری بود و معنایی غیر از آن که می‌شناسیم می‌ساخت. در عصر خنثی‌سازی و انفعال اهل ادبیات می‌شود با به یاد آوردن جُنگ اصفهان و حلقه‌ی اصفهان، نهیبی زد به کوته‌فکرانی که ادبیات را با دفتر خاطرات شخصی خود اشتباه گرفته‌اند.»[۱۵]

هوشنگ گلشیری حق دارد طرفدارانِ خودش را داشته باشد. سبکِ نوشتن‌اش با استفاده از جمله‌های کوتاه، هوادارنِ سینه‌چاک دارد . امّا بدیهی است که این نحوِ نوشتن همه‌ی داستان‌نویسی نبوده و نخواهد بود.

«از کتاب شازده احتجاب خوشم نیامد. داستان در مورد یک شازده قجری که همسرش را از دست داده و می‌خواهد کنیزش هم نقش خودش را داشته باشد و هم نقش زنش را بازی کند. در اتاق می‌نشیند و قاب‌های عکس دور و برش زنده می‌شوند. درک کتاب و این‌که الآن چه کسی دارد حرف می‌زند کمی سخت است و باعث گیج شدن خواننده می‌شود. اگر کتاب را دیدید بیخیال شوید و از کنارش بگذرید.»[۱۶]

یا حتّی فراتر از این حرف‌ها ممکن است از هشتگ «فیلمفارسی در ادبیات» و «افتضاح ادبی» استفاده شده باشد:

«داستان را سال ۵۳ نوشته برای بهمن فرمان‌آرا که فیلم بشود، بعد سال شصت دستکاریش کرده که از فضای تصویری به فضای ادبی منتقلش کند (به احتمال زیاد اغراق بیشتری هم به خرج بدهد که در فضای سال شصت قابل چاپ بشود) سی‌وپنج سال پیش فقط، ولی شخصیت‌ها از همین تعداد سال هم نتوانسته‌اند بگذرند. چونان کلیشه‌ای و خالی از روح‌اند که بعد از صفحه‌ی چهلم نمی‌توانی جلوی وسوسه‌ی پرت کردن کتاب از طبقه‌ی ششم را بگیری… آن وقت آناکارنینا از دویست سال زمان و از هزار کیلومتر دورتر از ما می‌آید و هنوز زنده است و رونده…»[۱۷]

و یا نظراتی صریح که می‌تواند از آرای جامعه‌ی مخاطبینِ ادبیاتِ بدونِ تریبون در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی نمایندگی کند:

«هر چه رفت بدین دور یا حادث خواهد شد به دور آن‌که این حدیث بخواند همه سخن از اوست و از خیر و شر بدو نسبت باید کرد.»[۱۸]

«چرا باید کتابی بخرم که هر خطش رو مجبورم چند دفعه بخونم تا بفهمم؟!»[۱۹]

«کتاب‌هایی در آلمان نازی نوشته و محبوب شد، فروش میلیونی داشت و چندین بار تجدید چاپ شد. چرا؟ چون نویسندگان دیگر زندانی و اعدام و ممنوع‌القلم شدند! فرض کنید ساکن کشور دموکراتی بودیم، چقدر نویسنده در ژانرهای مختلف ظهور می‌کرد؟ با حضور نوابغ ادبیات آیا اصلاً محمود دولت‌آبادی معروف می‌شد؟

اثر ماندگار اثری است که با گذشت زمان ارزشش کم نشود. کلیدر را که بیشتر سینه‌چاکان ایشان هم تا آخر نخواندنش از بس خسته‌کننده‌ست.

اگر سخت‌گیرانه و با متر جهانی بخواهم نظر بدهم، می‌گویم هیچ شاهکاری تابحال نداشتیم. داستان‌های غلامحسین ساعدی، شازده احتجاب هوشنگ گلشیری، جای خالی سلوچ در بهترین حالت مهم و جدّی‌اند فقط، نه شاهکار.»[۲۰]

هر سال پس از ارتحالِ امام و قیامِ پانزدهِ خرداد، سالروزِ مرگِ هوشنگ گلشیری با حجمی از آه و دریغ‌های تکراری از جانبِ ارادت‌مندان‌اش فرا می‌رسد. همان‌ها که مختاری و پوینده و «فروهر» را در ستونِ کشته‌شده‌ها و «جهانبگلو» و «آشوری» را در ردیفِ آواره‌ها قرار می‌دهند و گلشیری را دق‌مرگ‌شده به حساب می‌آورند.

او که گفت «پیام دقیق به ما رسیده است: «خفه می‌کنیم». ما حاضریم. مگر قرار نیست برای جامعه‌ی مدنی و برای آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم.»

او حاضر بود و برای یک پایانِ دراماتیک، اعلامِ آمادگی کرده بود. هرچند مننژیت این فرصت را از هوشنگ گلشیری گرفت. شاید هم نه! پرده‌ی مننژِ مغز و نخاع‌اش ملتهب شده بود. التهابی که معمولاً منشا ویروسی یا باکتریایی دارد امّا در مواردِ نادری هم در اثرِ تجویزِ داروهایی خاص به وجود می‌آید.

 

_[۱] اینستاگرام کاوه فولادی‌نسب

 

[۲] _ برگرفته از فیسبوک حسن محمودی

 

[۳] _ مصاحبه با هوشنگ گلشیری-میترا شجاعی-مهر ۷۹

 

[۴] _ آینه‌های دردار-هوشنگ گلشیری

 

_[۵] آینه‌های دردار-هوشنگ گلشیری

 

_[۶] داستان نیروانای من-هوشنگ گلشیری

 

_[۷] خانه روشنان-هوشنگ گلشیری

 

_[۸] انفجار بزرگ-هوشنگ گلشیری

 

[۹] _مصاحبه با هوشنگ گلشیری-میترا شجاعی-مهر ۷۹

 

[۱۰] _فرزانه ابراهیم‌زاده در یادداشتی بر کتاب «ممیزی کتاب در سال ۵۷» می‌نویسد: «کتاب‌های «بره گمشده»، «راعی»، «نیمه تاریک ماه» و «دوازده رخ» هوشنگ گلشیری به همراه «تالارها»ی غزاله علیزاده و «چوب به دستان ورزیل» ساعدی و «روزگار سپری شده مردم سالخورده» محمود دولت‌آبادی غیرمجاز شناخته شدند. البته جدا از موارد طبقه‌بندی شده ممیزی گاهی شخصِ نویسنده هم در ممیزی آثار و مجاز بودن یا نبودن کتاب بی‌تاثیر نبوده است. مثلاً ممیز در مورد گلشیری می‌نویسد: به خاطر محتوای اغلب داستان‌هایش و نیز موضع گلشیری علیه انقلاب و نظام قابل انتشار نیست.»

 

 

 

[۱۱] _سخنرانی هوشنگ گلشیری در مراسم خاک‌سپاری محمد مختاری

 

_[۱۲] اینستاگرام اسدالله امرایی

 

_[۱۳] اینستاگرام مهدی میرغیاثی

 

_[۱۴] اینستاگرام عبدالکریم انصاری به نقل از محمدرضا صفدری

 

_[۱۵] اینستاگرام داراب امیری به نقل از علی محمدی

 

_[۱۶] اینستاگرام مجتبی دانشجو

 

_[۱۷] اینستاگرام پانته‌آ پیشه‌ور

 

_[۱۸] معصوم پنجم یا حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد-هوشنگ گلشیری

 

_[۱۹] توئیتر

 

[۲۰] _توئیتر

همچنین ببینید

بیایید حرف بزنیم

ادبیات به اسطوره‌سازی و قدسی سازی و قدیس پروری نیاز ندارد. از نیازِ نداشته هم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *