زوالِ گلشیری

هوشنگ گلشیری در زندگی نه چندان طولانی خود چنان بر ادبیات ایران تاثیر گذاشته است که نمی‌‌‌‌‌توان داستان‌‌‌‌‌نویسی ایران را بی نام او فرض کرد. این تاثیر را می‌‌‌‌‌توان هم از لحاظ فرم و هم نگاه به مباحث مختلف در داستان‌‌‌‌‌های او دید. مهم‌‌‌‌‌ترین اثر او، «شازده احتجاب» را شاید بتوان مانیفستی بر آثار دیگر او نیز دانست. از این رو به نظر می‌‌‌‌‌رسد می‌‌‌‌‌توان با تحلیل و واکاوی این اثر به سایر آثار او نیز نقبی زد و از این میان، به فهم بهتری نسبت به جهان این نویسنده‌‌‌‌‌ی مهم ادب و فرهنگ فارسی رسید.

شازده احتجاب را می توان از همان سطور آغازین مورد بررسی قرار داد. داستان با این کلمات آغاز می‌‌‌‌‌شود: «شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی‌‌‌‌‌اش فرو رفته بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می‌‌‌‌‌کرد. یک بار کلفتش و یک بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد، اما تا خواست کلید برق را بزند صدای پا کوبیدن شازده را شنید و دوید پایین. فخرالنساء هم آمد و باز شازده پا به زمین کوبید.»

این آغاز رمان باعث می‌‌‌‌‌شود که مخاطب در سطور ابتدایی با هر سه شخصیت اصلی رمان آشنا شود. در عین حال این آغاز به چند نکته‌‌‌‌‌ی دیگر نیز اشاره دارد؛ پیشانی داغ شازده در کنار سرفه‌‌‌‌‌هایش نشان از بیماری او دارد. این بیماری نه در ساحت ظاهری که در معنای اثر نیز دیده می‌‌‌‌‌شود و در ادامه به آن خواهم پرداخت.

نکته‌‌‌‌‌ی دیگری که از این آغاز می‌‌‌‌‌توان برداشت کرد، جایی‌‌‌‌‌ست که شازده بر روی آن نشسته؛ صندلی راحتی‌‌‌‌‌اش. این صندلی صرفا به محلی برای نشستن اشاره ندارد، در پایان داستان نیز به نوعی دلالت بر جایگاهی‌‌‌‌‌ست که شازده بر آن تکیه زده و با حرکتی عکس، به سیری نزولی می‌‌‌‌‌رسد.

در واقع شازده احتجاب را شاید بتوان رمان زوال نام داد. رمانی که در آن با روایتی نسبی، قاجار و ایل و تبار مختلفش مورد تحلیل قرار می‌‌‌‌‌گیرد. نکته‌‌‌‌‌ای که نویسنده کوشیده در ابعاد مختلف مورد توجه قرار دهد.

شازده احتجاب به عنوان شخصیت محوری رمان که قصه بر اساس او شکل می‌‌‌‌‌گیرد و جلو می‌‌‌‌‌رود، در کل اثر گذشته‌‌‌‌‌ی خود را مرور می‌‌‌‌‌کند. به قمار روی می‌‌‌‌‌آورد و از داشتن فرزند محروم است. شازده در گذشته سیر می-کند و  گویی راه گریزی از آن ندارد. در اتاقی حضور دارد که قاب عکس‌‌‌‌‌هایی از جد کبیر گرفته تا مادربزرگ و عمه‌‌‌‌‌ها در آنجاست. زندگی با این قاب‌‌‌‌‌ها که هر کدام از شخصیت‌‌‌‌‌هایش زنده می‌‌‌‌‌شوند و جان می‌‌‌‌‌گیرند، به نوعی سیر در این گذشته است. جایی که در آن زمان ماضی حضوری پررنگ‌‌‌‌‌تر از زمان اکنون دارد و سیر زمانی روایت، میان زمان اکنون و حال شکسته می‌‌‌‌‌شود.

شازده از خانه بیرون می‌‌‌‌‌رود و هر بار که بازمی‌‌‌‌‌گردد، می‌‌‌‌‌گوید بخشی از ارثیه‌‌‌‌‌ی اجدادی را باخته است و این رفت‌‌‌‌‌وآمدها گویی گریختنی‌‌‌‌‌ست مدام؛ گریختن از زمان گذشته‌‌‌‌‌ای که دوست دارد به هر صورت ممکن آن را پاک کند و دور بریزد. این وضعیت مبارزه با گذشته و خاطراتی که آزارش می‌‌‌‌‌دهد را می‌‌‌‌‌توان در سوزاندن خاطرات جد کبیر نیز دید.

شازده می‌‌‌‌‌خواهد با هر چه بوی کهنگی می‌‌‌‌‌دهد مقابله کند، اما راهکار گریز ندارد و خود نیز بخشی از این سنت کهنی‌‌‌‌‌ست که نه می‌‌‌‌‌توان با آن جنگید و نه می‌‌‌‌‌توان در آن حل شد. این حرکت بینابین شاید امری‌‌‌‌‌ست که باعث شکل‌‌‌‌‌گیری بن‌‌‌‌‌مایه‌‌‌‌‌ی اصلی رمان می‌‌‌‌‌شود.

همین مسئله را می‌‌‌‌‌توان در مورد فخرالنساء به گونه‌‌‌‌‌ای دیگر دید؛ فخرالنساء همان‌‌‌‌‌طور که از نامش برمی‌‌‌‌‌آید، مایه‌‌‌‌‌ی مباهات و تفاخر است. به نظر می‌‌‌‌‌رسد در انتخاب این نام وجه تفاخر آن مد نظر باشد که در وجوه مختلف داستان هم در مورد شخصیت او به ذهن می‌‌‌‌‌رسد؛ حرکت و رفتار فخرالنساء اشرافی‌‌‌‌‌ست. حتی این خصلت اشرافی را در توصیف شخصیت او می‌‌‌‌‌توان دید: «دهان فخرالنساء چه کوچک بود! آن‌‌‌‌‌قدر کوچک که وقتی می‌‌‌‌‌خندید فقط چند دندان سفیدش پیدا می‌‌‌‌‌شد. از بالا نگاه می‌‌‌‌‌کرد، از پشت آن شیشه‌‌‌‌‌های درشت عینک. دو خط قاطع گردنش هیچ وقت خم نمی‌‌‌‌‌شد. خط‌‌‌‌‌ها به خط شانه‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌رسید و به دست‌‌‌‌‌ها که پشت آن پیراهن تور سفید بود و نبود.»

تصویری که از فخرالنساء داده می‌‌‌‌‌شود، در کنار مباحثی که او بیان می‌‌‌‌‌کند، یعنی نوع دیالوگ‌‌‌‌‌هایش، کاملا اشرافی-ست. طبقه‌‌‌‌‌ای که فقط در دوره‌‌‌‌‌ای وجود داشت و بعد از آن به کل از میان رفت. چهره‌‌‌‌‌ی ارائه شده از فخرالنساء را می‌‌‌‌‌توان برآمده از سنت نقاشی مینیاتور، این هنر ایرانی‌‌‌‌‌ دانست. تاکیدی که بر خال روی صورت اوست نیز نشانی از همین فرهنگ است. در فرهنگ سنتی ایرانی خالی که در گوشه‌‌‌‌‌ی لب آمده باشد، در زیبایی معشوق نقش مهمی دارد. این مسئله را می‌‌‌‌‌توان در شعر فارسی به خوبی دید.

از همین رو در این قسمت، زیبایی‌‌‌‌‌ای که فخرالنساء دارد، در فخری تکرار نمی‌‌‌‌‌شود؛ با اینکه هر دو از یک ریشه‌‌‌‌‌ی اسمی هستند و نویسنده هوشمندانه فخری را در ادامه‌‌‌‌‌ی فخرالنساء می‌‌‌‌‌آورد و او را جایگزینش می‌‌‌‌‌کند، اما نشان می‌‌‌‌‌دهد که در کوچک‌‌‌‌‌ترین جزء، یعنی حتی خال نیز این دو با هم تفاوت دارند. فخری نمی‌‌‌‌‌تواند کارهایی که فخرالنساء می‌‌‌‌‌کند را انجام دهد. از این رو جایگزینی‌‌‌‌‌ای که صورت می‌‌‌‌‌گیرد، نوعی حرکت به سمت سطح است. سطحی که در آن طبقه‌‌‌‌‌ی اشراف که فخرالنساء به نوعی نماینده‌‌‌‌‌ی آن است، در حال فروپاشی‌‌‌‌‌ست و طبقه‌‌‌‌‌ی فرودست جامعه که فخری نشان‌‌‌‌‌دهنده‌‌‌‌‌ی آن است (با آن زبان خاص خود) جایگزینش می‌‌‌‌‌شود. بیماری سل که فخرالنساء به آن مبتلا است را نیز می‌‌‌‌‌توان این‌‌‌‌‌گونه مورد تفسیر قرار داد که این بیماری وراثتی‌‌‌‌‌ست و از نسل گذشته به این نسل می‌‌‌‌‌رسد و همین‌‌‌‌‌طور ادامه می‌‌‌‌‌یابد؛ مرضی مسری که در سطح اول خود بیماری و در سطح دوم چیزی‌‌‌‌‌ست که یک سلسله را از میان می‌‌‌‌‌برد. این بیماری به نوعی در فرم اثر با تکثر زاویه‌‌‌‌‌ی دید و سخت‌‌‌‌‌خوانی در وجه اول رابطه‌‌‌‌‌ای مستقیم دارد. گویی گلشیری کوشیده بیماری را در فرم اثر نیز پیاده کند.

این جایگزینی در مورد دو شخصیت صورت می‌‌‌‌‌گیرد. حال چیزی که در اینجا مورد پرسش قرار می‌‌‌‌‌گیرد، شخصیت خود شازده است؛ چه کسی جایگزین او می‌‌‌‌‌شود؟ در واقع شازده از میان می‌‌‌‌‌رود. او باید از بین برود که کل این دودمان تاریخی از بین برود. شازده به مانند کل نسل و تبار خویش به تاریخ می‌‌‌‌‌پیوندد. نداشتن فرزند نیز دقیقا در همین راستاست.

حتی می‌‌‌‌‌توان تکثر زاویه‌‌‌‌‌ی دید را نیز از این منظر مورد ارزیابی قرار داد؛ رمان با زاویه‌‌‌‌‌ی دید سوم شخص آغاز می‌‌‌‌‌شود و در جایی با فخری و بعد با شازده ادامه می‌‌‌‌‌یابد. در این میان بازی‌‌‌‌‌ای هوشمندانه از سوی نویسنده رخ می‌‌‌‌‌دهد که هر بار بخشی از رمان را با زاویه‌‌‌‌‌ی دیدی دیگر روایت می‌‌‌‌‌کند. این درهم تنیدگی تا جایی جلو می‌‌‌‌‌رود که هیچ صدای قاهری در متن وجود ندارد و هر کس با صدای خویش اثر را جلو می‌‌‌‌‌برد. این رویکرد را می‌‌‌‌‌توان در مقابل سنت روایت نقالی و تک صدایی ایرانی دید که صدایی بالاتر و با لحنی آمرانه، تمام صداهای دیگر را به زیر می‌‌‌‌‌کشد. به نظر می‌‌‌‌‌رسد از این نظر رویکرد مدرن رمان شازده احتجاب در مقابل سنت کهن روایت ما قرار می‌‌‌‌‌گیرد. شنیدن صداهای مختلف گویی نقطه‌‌‌‌‌ی پایانی‌‌‌‌‌ست بر اقتدار صدای برآمده از دل تاریخ این طبقه.

در مورد عنصر فضاسازی نیز می‌‌‌‌‌توان به ذکر چند نکته اشاره کرد؛ خانه‌‌‌‌‌ای که شازده در آن زندگی می‌‌‌‌‌کند در حال ویران شدن است. اشاره به حوض جرم‌‌‌‌‌گرفته و بلند شدن سبزه‌‌‌‌‌ها و علف‌‌‌‌‌های هرز، همه در راستای مفهوم اصلی رمان است.

از مطالب گفته شده می‌‌‌‌‌توان یک نکته را به خوبی استنتاج کرد و آن هم مفهوم زوال در رمان شازده احتجاب است. گلشیری با روی آوردن به فرمی مدرن، در مقابل سنت روایی کهن ایرانی می‌‌‌‌‌ایستد و بیان خود را ارائه می‌دهد. البته باید به این نکته توجه کرد که این ایستادن در مقابل سنت کهن به معنای نفی کامل آن نیست؛ گلشیری آگاهانه می‌‌‌‌‌کوشد از امکانات خاص زبان فارسی بهره ببرد و با تکیه بر این سنت، روایتی جدید از خود ارائه دهد. در واقع او تکنیک را از ادبیات جدید می‌‌‌‌‌گیرد و با زبان مختص خودش، از دودمانی که در حال زوال و فروپاشی‌‌‌‌‌ست، روایتی مدرن به دست می‌‌‌‌‌دهد. این مفهوم اضمحلال را می‌‌‌‌‌توان در بخش بخش رمان دید که در تمام عناصرش به خوبی در کنار هم قرار گرفته است.

همچنین ببینید

بیایید حرف بزنیم

ادبیات به اسطوره‌سازی و قدسی سازی و قدیس پروری نیاز ندارد. از نیازِ نداشته هم …

یک دیدگاه

  1. عالی بود،بسیار زیرکانه👏👏👌👌

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *