خانه / حرف‌هایی دربارۀ هوشنگ گلشیری / مشهور، اما نه برای مردم

مشهور، اما نه برای مردم

نگاهی گذرا به زندگی و شخصیت هوشنگ گلشیری؛ آنکه خود را ولیّ فقیه ادبیات می‌خواند

در نیمه‌‌‌ی اول سال ۱۳۷۹، دو تن از قله‌های ادبیات فارسی درگذشتند؛ یکی از آن‌‌‌ها هوشنگ گلشیری بود که هنوز در میانه‌‌‌ی راه بود. با این حال او از داستان‌نویسان شاخص نسل دوم ایران است که با جسارت از امکانات روایی قصه‌گویی در ادبیات فارسی قدیم بهره می‌گرفت؛ به عنوان نمونه، «جن‌نامه» که رمان‌ترین اثر او دانسته شده، فرم خود را از مجلس‌های سعدی گرفته است؛ چنانکه در مجلس اول راوی از خاطرات کودکی و خانواده‌‌‌ی خود می‌گوید، در مجلس دوم به سوی چشمه‌های حکمت می‌رود، در مجلس سوم وسوسه‌های شیطانی خود را روایت می‌کند، در مجلس چهارم از دنیا می‌بُرد، از وسوسه‌های زنانه می‌گریزد و در کنار مادر می‌نشیند و از مام وطن می‌گوید و سرانجام در مجلس پنجم، به دنبال سرّ الهی و اسم اعظم است؛ گرچه آن را نمی‌یابد.[۱]

همین تلاش‌های او در توجه و حتی حساسیت نسبت به فرم است که او را به یکی از سردمداران فرم‌گرایی در داستان‌نویسی تبدیل کرده. علاوه بر این او به وفور در آثار خود از الگوی «هزار و یک شب» بهره برده و داستان‌های تودرتو خلق کرده است. برخی داستان‌های او مانند «حدیث ماهیگیر و دیو» با اقتباس از یکی از حکایات «هزار و یک شب» و به شیوه‌‌‌ی آن نوشته شده.

آن دیگری که در همان تابستان ۱۳۷۹ درگذشت، «احمد شاملو» بود که برخلاف گلشیری، تمامِ آنچه می‌خواست را به مقصد رسانده بود. امضای گلشیری و شاملو در پای بیانیه‌‌‌ی ۱۳۴ نویسنده با عنوان «ما نویسنده‌ایم» آمده است؛ نامه‌ای که در سال ۱۳۷۳ انتشار یافت و درخواست آزادی اندیشه، بیان و نشر آثار و همچنین برچیده شدن سانسور در آن آمده بود. آخرین دیدار آن دو در طبقه‌‌‌ی پنجم بیمارستان ایرانمهر بود که گلشیری با صندلی چرخ‌دار به دیدار شاملو می‌رود.[۲] آشنایی آن‌‌‌ها با هم اما به اوایل دهه‌‌‌ی ۴۰ شمسی برمی‌گردد که گلشیری در سال‌های دانشجویی در دانشگاه اصفهان، شعرهایش را برای شاملو می‌فرستد و شاملو یادداشتی در کنار یکی از شعرهای گلشیری می‌نویسد.[۳]

هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹، به علت مشکلات ریه درگذشت و دو روز بعد در امام‌زاده طاهر مهرشهر کرج به خاک سپرده شد و سنگ قبر او، حالا یک سنگ قبر شکسته است.

هوشنگ قناد حیدرپور تا سال ۱۳۳۷

سال تولد هوشنگ گلشیری را باید ۱۳۳۷ بدانیم، نه ۱۳۱۶؛ چراکه نام آنکه در سال ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد را «هوشنگ قناد حیدرپور» گذاشتند؛ پدرش «استاد محمود»، مادرش «عصمت قناد حیدرپور» و برادرش که مترجمی شناخته‌شده است، «احمد گلشیری». خواندن چیزی غیر از کتاب‌های درسی را با مجله‌‌‌ی قرضی «فردوسی» در آبادان آغاز کرد؛ چراکه به واسطه‌‌‌ی شغل پدرش که بنایی بود، در آبادان زندگی می‌کرد و زندگی فقیرانه در خانه‌های تازه‌ساخت اما کوچک و کارگری، امکان دسترسی به کتاب و مجله و دیگر آثار هنری و ادبی را به او نمی‌داد.[۴] 

پس از بازنشستگی پدر به اصفهان بازمی‌گردند و در خانه‌ای سنتی زندگی می‌کنند؛ خانه‌ای با هفت بچه و پدری که در ابتدا نمی‌خواهد فرزندانش به مدرسه بروند و سرانجام با اصرار خویشان،‌ راضی می‌شود. تفاوت معماری سنتی اصفهان، و معماری نو و اروپایی آبادان را، گلشیری به وضوح در «جن‌ نامه» نشان می‌دهد و راوی را معلق میان مدرنیته و سنت به تصویر می‌کشد.

اولین کتابی که گلشیری می‌خرد، «بینوایان» است؛ با جمع کردن پنج ریالی‌هایی که بابت «قاتق ظهر» از پدر می‌گیرد، پول کتاب را برای ناشر، یعنی انتشارات «معرفت» می‌فرستد و آن‌‌‌ها یک بینوایانِ جلد کرده برایش پست می‌کنند و بدین‌سان اولین کتاب در خانه‌‌‌ی آن‌‌‌ها پیدا می‌شود. او البته به کتابخانه‌‌‌ی فرهنگ اصفهان و کتابخانه‌‌‌ی دبیرستان ادب دسترسی داشت و تا دیپلم، به هر کتابی دست می‌یافت، می‌خواند. تابستان‌ها با برادر بزرگترش در بازار کار می‌کند و بعد از گرفتن دیپلم مدتی در یک کارخانه، مدتی در بازار، در دکان رنگرزی، خرازی و بالاخره در دکان قنادی مشغول می‌شود و یک سال بعد که با قرعه از سربازی معاف می‌شود، معلمی را برمی‌گزیند و به یک روستای دورافتاده در راه اصفهان به یزد می‌رود و آنجاست که با کسی به نام «مصطفی‌پور» آشنا می‌شود که از دوستان نزدیک «بهرام صادقی» بوده و به واسطه‌‌‌ی اوست که می‌تواند تازه‌ترین رمان‌های چاپ‌شده، «باباگوریو»، «ژان کریستف» و کتاب‌های دیگر را بخواند. همان‌‌‌جاست که می‌بیند مصطفی‌پور چای سردی می‌خورد و به او هم تعارف می‌کند، اما گلشیری متوجه می‌شود که چای نیست و مصطفی‌پور به او می‌گوید «تو هم حتما یک روزی از این چیزها خواهی خورد.»[۵]

زندان پرماجرا، الهام‌بخش داستان

در سال ۱۳۴۱ حزب توده در اصفهان لو می‌رود و ۹۲ نفر دستگیر می‌شوند و گلشیری هم که دو چمدان کتاب از اعضای حزب امانت گرفته، دستگیر و همان‌‌‌جاست که متوجه می‌شود بیشتر رفقایش بعدها همکار ساواک از آب درآمده‌اند و کسی به نام «سیاحت‌گر» به او می‌گوید که از زندان آزاد می‌شود به شرطی که خبرهای بیرون را اطلاع بدهد یا نامه بنویسد. گلشیری داستانی با همین مضمون با عنوان «عکسی برای قاب عکس خالی من» نوشته است. علاوه بر این او چند داستان دیگر علیه حزب توده دارد که عبارتند از: «هر دو روی یک سکه»، «یک داستان خوب اجتماعی»، و «جبه‌خانه».

گلشیری در دانشگاه اصفهان، مردی خوش‌پوش را می‌شناخته که سنی بیشتر از دیگر دانشجویان داشته و در کلاس‌های مختلف شرکت می‌کرده. در زندان، حین بازجویی از او خواسته می‌شود که فلان داستانی را که در انجمن ادبی نوشته به دست ساواک برساند و او پس از آزادی، داستان معهود را به همان مرد خوش‌پوش می‌دهد تا تحویل ساواک دهد. مرد خوش‌پوش هم تلاش می‌کند او را اقناع کند که عضو ساواک نیست. گلشیری داستان کوتاهی دارد با عنوان «مردی با کراوات سرخ» که درباره‌‌‌ی همین مرد خوش‌پوش است. شاید اگر آن زندان نبود، این داستان‌ها هم هیچ‌گاه متولد نمی‌شدند.

انجمن ادبی؛ از دهه‌‌‌ی ۴۰ تا آخرین روزها

هوشنگ گلشیری همان اندازه که منتقد ادبی و داستان‌نویس بوده، علاقه‌ای بی‌اندازه به انجمن‌های ادبی، گفتگوی شفاهی درباره‌ی شعر و داستان و حضور در دورهمی‌های ادبی داشته و می‌توان گفت بیشترین تلاش خود را صرف حضور در چنین محافلی کرده است؛ از حضور در «انجمن ادبی صائب» در دوران دانشجویی تا راه‌اندازی انجمنی ادبی در نزدیکی قبر «صائب تبریزی» پس از آزادی از زندان که به «انجمن جُنگ اصفهان» مشهور شد و گلشیری همواره یکی از اعضای اصلی آن بوده است؛ انجمنی که به دلیل حضور چهره‌های مشهوری از جمله بهرام صادقی و برگزاری جلسه‌‌‌ی عمومی با موضوع «دهخدا» و «هدایت»، توجه ساواک را برمی‌انگیزد و خانگی می‌شود، اما به هر حال اولین شماره‌‌‌ی «جُنگ اصفهان» در سال ۱۳۴۴ چاپ می‌شود و تا شماره‌‌‌ی هشتم، می‌توان اشعاری از گلشیری را در آن دید اما پس از آن شعر را کنار می‌گذارد و تنها به داستان می‌پردازد.

اغلب دوستان گلشیری، کم‌کم و تا اواخر دهه‌‌‌ی ۱۳۴۰ به تهران می‌روند؛ «ابوالحسن نجفی»، «محمد حقوقی»، «احمد میرعلایی» و برادرش احمد گلشیری. او اما در اصفهان می‌ماند و انجمن ادبی و جُنگ اصفهان را سرپا نگه می‌دارد تا اینکه اواخر ۱۳۵۲ دستگیر و پس از شش ماه آزاد می‌شود و به تهران می‌رود.

رمان «شازده احتجاب» را او در همین انجمن برای حاضران خوانده و با استقبال روبه‌رو شده و پس از آنکه ناشری در خواندن همان صفحات اول به چرت می‌افتد، کتاب به «رضا سید حسینی» می‌رسد و سرانجام در سال ۱۳۴۸ چاپ می‌شود. گلشیری دلیل احتمالی زندانی شدنش را عصبانیت شاهزاده‌های قاجاری اصفهان از رمان او دانسته است.

پس از آنکه به تهران می‌رود، جلسات نقد را در خانه‌اش برگزار می‌کند و غیر از دوستان اصفهانی‌اش، چهره‌هایی مانند «داریوش آشوری»، «محمدعلی سپانلو» و رضا سید حسنی هم در آن جلسات شرکت می‌کنند.[۶]

چندی بعد به پیشنهاد گلشیری که مسئول فرهنگی کانون نویسندگان ایران است، جلسات هفتگی داستان‌خوانی کانون در تهران، ابتدا در خانه‌‌‌ی او و سپس در مکانی دیگر برگزار می‌شود و چهره‌هایی از جمله «قاضی ربیحاوی»، «محمد محمدعلی»، «آذر نفیسی»، «علی مؤذنی»، و «عباس معروفی» در آن شرکت می‌‌‌کنند؛ همچنین «منصور کوشان»، «شهریار مندنی‌پور» و «منیرو روانی‌پور». این نشست‌ها که به «جلسات پنجشنبه‌ها» مشهور شد، به جایی رسید که در سال ۱۳۶۳، مجموعه داستانی با عنوان «هشت داستان» از آثار خوانده‌شده در آن (جلسات) به چاپ رسید. با این حال با بروز درگیری‌هایی میان اعضا، گلشیری از جمع کناره می‌گیرد و باز به جلسات خانگی روی می‌آورد.

گلشیری علاوه بر جلسات پنجشنبه‌ها که تا آخر عمر با افت و خیزهایی همواره برقرار بود، در میانه‌‌‌ی ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷، در دفتر مجله‌‌‌ی «مفید»، به تدریس ادبیات کلاسیک جهان و ادبیات معاصر ایران پرداخت و سپس در سال ۱۳۷۶، نشست‌های هفتگی را با گروه دیگری از نوآموزان و نویسندگان از سر گرفت؛ نویسندگانی از جمله «حسین سناپور»، «حسین مرتضائیان آبکنار»، «منصوره شریف‌زاده»، «کورش اسدی»، «مهکام رحیم‌زاده» و «حمید نجفی». در سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۹، اصلی‌ترین و شلوغ‌ترین دوره‌های آموزشی گلشیری در «گالری کسرا» برگزار می‌شده؛ شنبه‌ها داستان‌نویسی برای مبتدیان و نوآموزان، دوشنبه‌ها داستان‌نویسی پیشرفته و تحلیل داستان‌های ایرانی و خارجی و چهارشنبه‌ها جلسه‌‌‌ی آزاد داستان‌خوانی.

همچنین در سفرهایی متعدد به کشورهای آلمان، انگلستان و امریکا،‌ به داستان‌خوانی و سخنرانی پرداخت و رمان «جن‌ نامه»ی خود را طی ۹ ماه در خانه‌ای که توسط بنیاد «هاینریش بل» در آلمان در اختیار او قرار گرفت، به پایان رساند. برخی از آثار او مانند رمان «پنج گنج» و «در ولایت هوا»، خارج از ایران انتشار یافته است.

گلشیری با مجلات مختلفی همکاری داشته؛ از عضویت در شورای سردبیری «نقد آگاه» در سال ۱۳۶۱ تا سردبیری فصلنامه‌‌‌ی «زنده‌رود» در سال ۱۳۷۲ و عضویت در هیئت دبیران مجله‌‌‌ی «کارنامه» و سپس سردبیری آن، وابسته به کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۷۷.

نقد بی‌رحمانه‌‌‌ی دیگران، خودستایی کریمانه

هوشنگ گلشیری همان اندازه که منتقدی بی‌‌‌رحم بود و خود نیز به بی‌‌‌رحمی خود در ادبیات تاکید می‌کرد، به همان اندازه یا شاید بیشتر، ابایی از خودستایی نداشت؛ چنانکه گفته: «من در ادبیات با کسی شوخی ندارم و بی‌رحمم و انتظارم در این است که دیگران هم بی‌رحم باشند.» نقدهای سختگیرانه‌‌‌ی او تا بدانجاست که برخی معتقدند اغلب به سادگی این تصور را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کرد که تنها داستان‌نویس بزرگی‌‌‌ست که توانسته آثار مطلوب و ماندگاری پدید آورد.

«رضا براهنی» از جمله نویسندگان و شاعرانی‌‌‌ست که بیش از همه تیرهای گلشیری را به خود دیده است. براهنی هم در مقابل او را نمودی از سیطره‌‌‌ی «استالینیسم» بر جامعه‌‌‌ی ادبی ایران می‌داند که به شیوه‌‌‌ی «ژدانف» در پی حذف فرهنگی دیگران برآمده است. نقدهای ویرانگر گلشیری به «محمود دولت‌آبادی»، «احمد محمود»، «نادر ابراهیمی» و «جمال میرصادقی»، هر کدام فصل مشبعی‌‌‌ست از نقد بی‌رحمانه و گاه حمله‌های شخصی او.

از چهره‌‌‌ی منتقد او که بگذریم، گلشیری می‌گوید: «اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را گل‌آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من البته اگر نهنگ این آب خُرد داستان‌نویسی ایران باشم…». در جای دیگری در انتقاد به سانسور کتاب «شازده احتجاب» می‌گوید: «کتابم را به جایی نمی‌برم که یک نوجوان بگوید این تکه را بردار. من خودم را ولیّ فقیه ادبیات می‌دانم. چه کسی می‌تواند راجع به من حرف بزند؟»

بگذریم از آنچه که روزنامه‌‌‌ی «سلام» در ۲۶ شهریور ۱۳۷۷ با عنوان «گزیده‌ای از گفت و شنود هوشنگ گلشیری با یک نشریه» منتشر کرد و در آن به نقل از گلشیری آورد: «من قوی‌ترین داستان‌نویس ایرانم؛ از آغاز تا امروز»، «من یک داستان کوتاهم را به تمام زندگی براهنی نمی‌دهم»، «دولت‌آبادی توهین است به ذهن من. یعنی ذهن من تندتر از این حرکت می‌کند که بنشینم و فس‌فس بشنوم». گلشیری البته به روزنامه‌‌‌ی سلام واکنش نشان داد و بی آنکه بر زبان آوردن آن گزیده‌ها را انکار کند، گفت: «من از قبل به آن‌‌‌ها گفته بودم که آن جملات را حذف کنند.»

نمونه‌‌‌ی دیگری از خودستایی گلشیری آنجاست که می‌گوید: «می‌خواستم بگویم که شازده احتجاب، بوف کور زمان است و یا با اندکی غرور، برتر از آن».

ازدواج در ۴۲ سالگی با فرزانه طاهری ۲۱ ساله

اگر نگوییم گلشیری بیشتر عمر خود را در انجمن‌های ادبی به سر برده، دست‌کم می‌توانیم بگوییم مهم‌‌‌ترین رخدادهای زندگی او از همین انجمن‌ها سربرآورده است؛ از خواندن آثارش در انجمن‌ها تا نقد آثار دیگران و ازدواجش با «فرزانه طاهری» که اگر نبود سخنرانی‌اش در انجمن فرهنگی ایران و آلمان، شاید هیچ‌‌‌گاه رخ نمی‌داد؛ اولین رویارویی نزدیک فرزانه طاهری با هوشنگ گلشیری در شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران و ده شب انجمن فرهنگی ایران و آلمان بوده که به «شب‌های شعر گوته» مشهور شده است. گلشیری در یکی از آن شب‌های مهر ۱۳۵۶ مقاله‌ای با عنوان «جوانمرگی در ادب معاصر ایران» می‌خواند و فرزانه طاهری زیر باران سخنرانی را می‌شنود. در نشستی دیگر، دوباره دیداری رخ می‌دهد و این بار می‌توانند با هم سخنی هم بگویند، اما سفر گلشیری به امریکا و طاهری به هند، بین آن‌‌‌ها فاصله می‌اندازد تا آنکه فرزانه طاهری پس از پیروزی انقلاب اسلامی، برای دیدار با گلشیری به اصفهان سفر می‌کند و سرانجام در ۱۷ آبان ۱۳۵۸، یعنی درست یک روز پس از ۲۱ سالگی فرزانه طاهری، ازدواج می‌کنند. در روزهایی که گلشیری، ۴۲ ساله بوده است.

پس از انقلاب فرهنگی سال ۱۳۶۰، هوشنگ گلشیری از ادامه‌‌‌ی کار در دانشکده‌‌‌ی هنرهای زیبا منع و بیش از پنج سال خانه‌نشین می‌‌‌شود و مشغول بچه‌داری و فرزانه طاهری که کارمند نشر دانشگاهی بوده، می‌‌‌شود نان‌آور خانه. دو فرزند آن‌‌‌ها، «غزل» در سال ۱۳۶۰ و «باربد» در سال ۱۳۶۱ به دنیا می‌آیند.

گلشیری البته پیش از آنکه با فرزانه طاهری ازدواج کند، سه سال با زنی انگلیسی به نام «باربارا» در تهران زندگی می‌کرده و رمان «کریستین و کید» را بر همین اساس نوشته است.

راز عدم اقبال عمومی

در میان آثار هوشنگ گلشیری، «شازده احتجاب» به چاپ‌های متعدد رسید و «بهمن فرمان‌آرا» بر اساس آن فیلمی سینمایی ساخت، اما جز آن، می‌توان گفت آثار گلشیری هرگز با اقبال عمومی روبه‌رو نشد. برخی منتقدان این عدم اقبال عام را ایستادگی او در برابر تغییر زیباشناسی جهان امروز دانسته‌اند؛ علاوه بر آنکه تنها مابه‌‌‌ازای بیرونی شخصیت‌های رمان‌های او را خود او خوانده‌اند که همین مسئله باعث شده صداهای دیگر در رمان‌ها و داستان‌های گلشیری دیده نشوند یا چنانکه باید نقشی نداشته باشند. همچنین زبان دیوانی و رسمی او نیز نتوانسته راهی به زبان امروز بیابد.

همه‌‌‌ی این‌‌‌ها موجب شده گلشیری نتواند آثارش را به دست خوانندگان عام برساند و حتی اثر پرمخاطب او را هم با عدم موفقیت روبه‌رو کرده. شاید از همین رو بوده که در آخرین رمانش، یعنی «جن‌نامه»، دست به تغییری اساسی زده و رمانی ۶۰۰ صفحه‌ای با جاذبه‌های روز نوشته که جادو و علوم خفیه و غریبه در آن نقش اساسی دارد.[۷]

گلشیری در مواردی به این سوال پاسخ داده است که گرچه پاسخی عصبی‌‌‌ست، اما ما را به ذهن او نزدیک‌تر می‌کند؛ «کارهایی هست که برای تعداد معدودی از آدم‌ها نوشته می‌شود؛ مثلا من معصوم پنجم را برای پنج نفر نوشتم یا مثلا خانه روشنان کار بسیار دشواری‌‌‌ست.» در جای دیگری هم گفته است که «من نمی‌توانم برای یک میلیون نفر بنویسم. برای پنج نفر می‌نویسم.»

زن؛ نهان در پستو

هوشنگ گلشیری هم در آثار داستانی‌اش و هم در آثار منتقدانه‌اش، توجه ویژه‌ای به زن و بازنمایی زن در فرهنگ جامعه دارد؛ در رمان «بره گمشده راعی» که در سال ۱۳۵۶ انتشار یافته، زن را از نگاه فرهنگ مسلط، موجودی نشان می‌دهد که باید ساکت و بی‌سخن باشد با پیکری زیبا که در پستو نهان و پرهایش چیده شده است. موجودی که همیشه ناقص است؛ ناقصی غیرقابل کمال.[۸] و با همین زاویه‌‌‌ی دید به جنگ «سیمین دانشور» و خشمگین‌تر از آن به رویارویی با «جلال آل احمد» می‌رود و می‌گوید بینش آل احمد درباره‌‌‌ی زنان «از همان عیال گفتن‌ها» به سیمین دانشور عیان است.[۹] موضوع آنقدر برای گلشیری جدی‌‌‌ست که کتابی می‌نویسد تا توضیح دهد چطور زنی که همواره زیر سایه‌‌‌ی سنگین جلال آل احمد بوده و نیز در محدوده‌‌‌ی «مسلمات فرهنگی ما» زیسته، توانسته یک رمان تاریخی معاصر را خلق کند که «از نقالی‌ها و درازنفسی‌های معمول آثاری چون شوهر آهوخانم، کلیدر و جای خالی سلوچ مبراست». برای گلشیری معماست که سیمین دانشور «با وجود تبعیت از مضایق فکری خودش و ابتلا به مخمصه‌های فکری آل احمد»، چطور «سووشون» را خلق کرده که تا آن روزها دست‌کم ۴۰۰ هزار نسخه از آن به فروش رفته است.[۱۰]

شاید به خاطر همین رویکردهای او‌‌‌ست که محمود دولت‌آبادی گمان کرده روابط سرد زن و مرد در داستان «بره گمشده راعی»، بی‌هیچ درک عمیقی، نهایت فهم گلشیری از روابط انسانی بوده است؛ در حالی که با توجه به آنچه گفته شد، می‌توان دریافت که گلشیری در پی بازنمایی روابط بیمار میان مرد و زن در جامعه‌‌‌ی سنتی بوده.

از شعر تا رمان و تصحیح گلستان

گلشیری که به ترویج آثار کلاسیک ادبیات فارسی اهمیت فراوان می‌داد و جلوه‌هایی از علاقه‌‌‌ی او را در تک‌تک آثارش می‌توان دید، دست به شرح و ویرایش «گلستان» سعدی زد و گرچه آن را پیش از سال ۱۳۶۴ آماده ساخت، اما چاپ آن در زمان حیاتش میسر نشد و سرانجام در سال ۱۳۸۴ انتشار یافت؛ کتابی که دست‌‌‌نوشته‌هایش یک بار از آتش‌سوزی در انتشارات ققنوس جان به در برده.[۱۱]

در مقدمه‌‌‌ی همین گلستان است که می‌توان نگاه گلشیری به سعدی را واضح‌تر دریافت؛ آنجا که معتقد است سعدی علاوه بر حدیث عشق، در مواعظ و حکمت و سلوک اجتماعی سخن‌ها دارد؛ تا آنجا که می‌توان گفت سلطه‌‌‌ی او بر بینش ما را با نفوذ هیچ دانشمند یا نویسنده‌‌‌ی ایرانی دیگری نمی‌توان قیاس کرد. به باور گلشیری، «هر روزِ ما بی سخنی از سعدی نمی‌گذرد، و زبان ما انگار بی کلام او رنگ و رویی ندارد.»[۱۲]

گلشیری در یکی از آثارش در ستایش شعرهای «منصور اوجی»، زبان «فروغ» را از آن رو ستوده است که بر خلاف شاملو و «اخوان»، ادامه‌‌‌ی زبان کهن نیست و از زبان امروز سود جسته است؛ با این حال خود او در همه‌‌‌ی آنچه خلق کرده، هیچ‌‌‌گاه به زبان امروز نزدیک نشده و همواره در زبان دیوانی مانده است.

در گفتگویی که با سیمین دانشور دارد و آن را در کتاب «جدال نقش با نقاش» آورده، به وضوح تفاوت رویکرد زبانی خود با نویسندگانی از جمله «آنتوان چخوف» و سیمین دانشور را نشان می‌دهد؛ آنجا که می‌گوید: «خود بنده در شازده احتجاب دارم نثر به وجود می‌آورم… نگاه شما به نثر، نگاه چخوف است که می‌گوید نثر وقتی خوانده شد باید فراموش شود.»[۱۳]

   نقش‌بندان قصه ایرانی، ص۲۰۶-۲۰۹ _[۱]

جادوی جن‌کشی، ص ۵۵  _[۲]

۱۶ جادوی جن‌کشی، ص ۱۵_  _[۳]

 جادوی جن‌کشی، ص۹-۱۱ _[۴]

جادوی جن‌کشی، ص۱۳-۱۴  _[۵]

 جادوی جن‌کشی، ص۳۲-۳۳ _[۶]

رضا عامری، نقشبندان قصه ایرانی، ۱۳۸۲، ص۲۰-۲۳  _[۷]

رضا عامری، نقشبندان قصه ایرانی، ۱۳۸۲، ص۷۴-۷۷ _[۸]

هوشنگ گلشیری، جدال نقش با نقاش، ۱۳۷۶، ص۷-۸ _ [۹]

هوشنگ گلشیری، جدال نقش با نقاش، ۱۳۷۶، ص۱۱-۱۳ _[۱۰]

گلستان سعدی، ۱۳۸۴، مقدمه‌‌‌ی ناشر. _[۱۱]

گلستان سعدی، ۱۳۸۴، مقدمه گلشیری، ص۱۱ _[۱۲]

هوشنگ گلشیری، جدال نقش با نقاش، ۱۳۷۶، ص۱۹۲  _[۱۳]

همچنین ببینید

بیایید حرف بزنیم

ادبیات به اسطوره‌سازی و قدسی سازی و قدیس پروری نیاز ندارد. از نیازِ نداشته هم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *