خانه / حرف‌هایی دربارۀ هوشنگ گلشیری / مخاطرات هوشنگ گلشیری

مخاطرات هوشنگ گلشیری

نظری بر زندگی ادبی خالق شازده احتجاب

سال ۱۳۲۱، سالِ لشگرکشی روسیه به شمال کشور، سالِ قحطی و بلوای نان است. هوشنگ گلشیری در همین سال، وقتی پنج ساله بوده به همراه خانواده به آبادان می‌رود. پدرش از جمله پیمانکاران جزءِ شرکت نفت بود که در ساخت استحکامات و تجهیز پالایش‌گاه‌های نفتی همکاری می‌کرد. در آن زمان خوزستان رفته رفته به بزرگترین مرکز صنعتی، اقتصادی و البته فرهنگی ایران و شاید منطقه تبدیل می‌شده است. تراکم جمعیتی بالا، امکانات و تسهیلات عمومی که شرکت نفت در آبادان و دیگر شهر‌های شرکتی فراهم کرده بود، مردم را از هر شهر و آبادی‌‌‌ای به خوزستان می‌کشاند. یکی از امتیازات سکونت در شهر‌های شرکتی تحصیل دانش‌آموزان در مدارسی بود که با حمایت و خواست شرکت نفت از کیفیت آموزشی بالاتری برخوردار شده بودند. این‌ها درکنار حضور کارکنان پر تعداد خارجی، درآمیزی‌های فرهنگی، قومی و نژادی، همه و همه باعث پدید آمدن یک منطقه‌ی چند فرهنگی و کم و بیش پیشرفته و سخت صنعتی در آن زمان آبادان شده بود و گلشیری تا هژده سالگی در چنین محیطی زندگی می‌کند.

یکی از علاقمندی‌های او مطالعه‌‌‌ی کتاب‌ها و مجلاتی بوده که در آن دورانِ خوزستان، در نشریات شرکت نفت منتشر می‌شده. در همین زمان است که گلشیری داستان‌هایی را از نویسندگان آمریکایی و انگلیسی در این مجله‌ها می‌خواند. به احتمال زیاد همین آشنایی اولیه، جرقه‌های گرایش گلشیری به سمت ادبیات را رقم می‌زند. تا آنکه در سال ۱۳۳۷ وقتی چون کافکا، تنها کارمند دفتر اسناد رسمی بوده، اولین داستان‌هایش را می‌نویسد. یک سال بعد به طور جدی با آغاز تحصیل در رشته‌‌‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه اصفهان و اشتغال به معلمی، راه نویسنده‌ شدن را جدی‌تر پیش می‌گیرد. او به اتفاق دوستانش که از بچه‌های جنوب هم یکی دو تنی میان آن‌ها هست (نجف دریابندری مثلا) «انجمن صائب» را تاسیس می‌کنند. داستان کوتاه «چنار» محصول این سال‌هاست که کمی بعدتر در مجله‌‌‌ی «پیام نوین» منتشر می‌شود.

گلشیری در سال ۱۳۳۹ در کنار تحصیل، معلم روستا بوده است. بعلاوه در این دوران شروع به جمع‌آوری حکایت‌ها و داستان‌های بومی و به طور کلی ادب فولکلور و مردمی می‌کند که بخش‌هایی از آن‌ها در صفحات ادبی نشریات آن زمان منتشر می‌شود. همزمان با پایان دوران دانشجویی، با پاگیری مجلات روشنفکری در کشور از جمله «آرش»، «دفتر‌های زمان»، «اندیشه و هنر»، «هنر و ادبیات جنوب»، «سخن» و «فصل‌های سبز»، امکان برقراری ارتباط با طیف بیشتری از خوانندگان را پیدا می‌کند. او برخلاف جریان‌های فکری آن زمان که ادبیات رئالیستی سوسیالیستی را تشویق می‌کردند، گرایش چندانی به مارکسیسم نداشت اما به روشنی تعهد نویسنده به جنبش‌های اجتماعی و مبارزات مدنی در آثارش بازتاب یافته. گلشیری برخلاف بسیاری از هم‌‌‌دوره‌های مارکسیستش، شخصیت‌های مذهبی داستان‌هایش را آدم‌هایی مرتجع و مانند آن نشان نمی‌دهد و چپ‌گرا و مذهبی و متعهد و بیخیال‌، یکجا و در ارتباط و کنش و همراهی با یکدیگر تصویر شده‌اند. داستان «عروسک چینی من»، نمونه‌ی خوبی از داستان‌های کوتاه گلشیری است که این موضوع در آن بازتاب دارد. در این داستان که روایت زندگی یک دختربچه است، دخترک با روابطی که میان عروسک‌هایش درست می‌کند، بازی زندگی را در آن دوران نشان می‌دهد. مادر این داستان شخصیتی مذهبی و معتقد به اسلام است اما پسرش کسی‌‌‌ست که با نظریات چپ مبارزه‌‌‌ی طبقاتی می‌کند و این دو به هیچ وجه تقابلی با هم ندارند.

گلشیری در ابتدای دهه‌‌‌ی چهل، کشکولی از اشعار و داستان‌هایش را منتشر کرد. او در این زمان یکی از پایه‌های ثابت جنگ ادبی اصفهان به شمار می‌رفت. تقریبا سیر پیشرفت گلشیری تا سال ۱۳۴۵ ادامه دارد تا آنکه سانسور به شیوه‌ای رسمی بر کار نویسندگان و صنعت نشر اعمال می‌شود. اعتراضاتی صورت می‌گیرد و گرفت و گیرهایی انجام. «آل احمد» هست، گلشیری هست و «سپانلو» و دیگران. گفتگو و رفت‌‌‌وآمد‌ها راه به جایی نمی‌برد و همین فشارها است که نویسندگان را متحد می‌کند تا کانونی را به نام «کانون نویسندگان ایران» به سال ۱۳۴۷ تاسیس کنند. آل احمد، گلشیری، سپانلو، «بیضایی»، «ساعدی»، «نادرپور» و… همگی در کنار هم کانون نویسندگان را بنیان‌‌‌گذاری می‌کنند اما ساواک به آن هم رحم نمی‌کند و بگیر و ببند‌ها جدی‌‌‌تر اعمال می‌شود که قصه‌‌‌ی خود را دارد.

«یک داستان خوب اجتماعی»، «مردی با کروات سرخ» و «عکسی برای قاب عکس خالی من» از جمله داستان‌های کوتاهی هستند که گلشیری در این دوران نوشته است و نگاه اجتماعی و سیاسی او به خوبی در این قصه‌ها بازتاب یافته.

 روی هم رفته دهه‌‌‌ی چهل برای گلشیری دوران اثبات خودش به عنوان نویسنده است. «دکتر قهرمان شیری» در نقدی که روی «شازده‌ احتجاب» نوشته، این نکته را تایید می‌کند: «تکوین‌ و تولد شازده‌ احتجاب‌ به‌ سال‌های‌ ۱۳۴۶ـ ۱۳۴۷ بازمی‌گردد و انتشار آن‌، بلافاصله‌ به‌ سال‌ ۱۳۴۸. اثری‌ که‌ به‌ تدریج‌ شهرت‌ شگفت‌آوری‌ برای‌ گلشیری‌ به‌ بار می‌آورد و او را به‌ یک‌باره‌ به‌ جرگه‌ی‌ داستان‌نویسان‌ درجه‌ی‌ اول‌ ایران‌ وارد می‌کند».

«صفدر تقی‌زاده» هم علاوه بر تاکید روی ارزش ادبی این کتاب و نوآوری نویسنده در بهره‌گیریِ تکنیکی از تک‌گویی درونی، درباره‌‌‌ی درون‌‌‌مایه و مضامین این رمان می‌نویسد: «با همین کتاب کم‌حجم، وقایع یک دوره‌ی تاریخی و در خلال آن زوالِ اشرافیت پوسیده‌ی دوره‌ی قاجاری و فجایع شاهزادگان را با زبانی مؤثر و موجز که مناسب وصف احساس‌های گوناگون شخصیت‌هاست به نمایش درمی‌آورد. تا آن زمان هیچ کتاب تاریخی‌‌‌ای نتوانسته بود واقعیت دوره‌ی قاجار را این چنین روان و غیرمستقیم و تأثیرگذار بیان کند».

«لیلا صادقی» هم در یادداشتی که روی این رمان نوشته، نظری مشابه دارد و آن را قصه‌‌‌ی سقوط خاندان‌های اشراف می‌داند: «شازده آخرین نسل خانواده‌‌‌ای اشرافی است و داستان سقوط این خانواده را به تصویر می-کشد. تمام اجداد و آبای او در قاب عکس‌‌‌ها نشسته‌‌‌اند و با خاطرات شازده از قاب بیرون می‌‌‌آیند و نظاره‌‌‌گر افول خود هستند و این تب اجدادی شازده است که برای آخرین بار به سراغش آمده و زندگی او را مرور می-کند».

بعد از این رمان، گلشیری «کریستین و کید» را در سال ۱۳۵۰، منتشر می‌کند اما برخی این مجموعه داستان به هم پیوسته را «شتاب‌‌‌زده» توصیف کرده‌اند؛ از جمله «هرمز شهدادی» نویسنده‌‌‌ی رمانِ «شب هول»، در نقدی منتشر شده در ماهنامه‌‌‌ی «کتاب امروز»، درباره‌‌‌ی این کتابِ گلشیری می‌نویسد: «هنرمند شتاب‌‌‌زده، اگر چه به نهایت از قدرت ابداع و ایجاد برخوردار و همچون گلشیری به خوبی از معماری داستان و ساختمان زبانی که به کار می‌برد آگاه باشد، باز هم محکوم به شکست است. چراکه آفریدن مستلزم «تاب آوردن» زندگی کردن دوباره‌‌‌ی آفریده است. و در این زندگی مجدد، آفریده جزو ساختمان ذهنی هنرمند می‌شود. پس، در لحظه‌‌‌‌‌‌ی خلق او از چیزی جداگانه نمی‌نویسد. برعکس، او با کلمه‌ها فضای مکاشفه و حیرت خویش را که در آن واقعیت یا غیرواقعیت شکلی خاص پذیرفته‌اند، ایجاد می‌کند. بدین سان، نوشتن دیگر وسیله‌‌‌ی رهایی نیست، هدف غایی است.»

این داستان جنبه‌ای اتوبیوگرافیک هم دارد و از زندگی مشترک نویسنده با همسر انگلیسی‌اش الهام گرفته شده است و شرح و قصه‌ی جدایی‌‌‌ست. تکنیک این رمان هم مثل برخی دیگر از نوشته‌های گلشیری نوعی جریان سیال ذهن است و از هفت بخش کوتاه تشکیل شده. برخی از قطعات کتاب حالتی مونولوگ‌‌‌گونه دارند و در برخی دیگر، روایت‌هایی کوتاه و کلاژی داستان را می‌سازند.

گلشیری پس از این رمان، چهار سال تمام را به نوشتن و تدریس در شهر‌ها و آبادی‌های مختلف می‌گذراند. علاوه‌ بر این، در این دوران فیلم‌نامه‌ی «شازده احتجاب» را برای «فرمان‌آرا» تهیه می‌کند و اقتباس سینمایی شازده احتجاب در سال ۱۳۵۳ روی پرده‌ می‌رود و اکران می‌شود. روالِ زندگیِ از این خانه به آن شهر ادامه دارد تا اینکه نویسنده در سال ۱۳۵۴ به تهران مهاجرت می‌کند. از دیگر فعالیت‌های ادبی و داستان‌هایی که در این چهار سال نوشته‌ شده‌اند می‌توان به «عروسک چینی من»، «معصوم چهارم»، « نمازخانه‌‌‌ کوچک من» و «جبه خانه» اشاره کرد که این آخری تقریبا ده سال بعد منتشر شد.

به لحاظ اجتماعی، در این دوران است که انسجام روشنفکران ادبی قوامی نو پیدا می‌کند و گلشیری هم در میان‌ آن‌ها جایگاهی به هم زده است. کار تدریس در دانشگاه هنرهای زیبای تهران را در همین ایام آغاز می‌کند. علاوه ‌بر این، در همین سال او کتاب «نمازخانه‌‌‌ کوچک من» را منتشر می‌کند که مجموعه‌ای‌‌‌ست از بهترین داستان‌هایی که در چهار سال نوشتنِ پس از شکست «کریستین و کید» نوشته شده‌اند. این مجموعه داستان یکی از آثار کالت داستان ‌کوتاه نویسی ایران محسوب می‌شود و هر یک از داستان‌ها، به تنهایی بحث و گفتگو‌های زیادی را به راه انداخته. «نمازخانه‌‌‌ کوچک من» که بنا بر نظر برخی بهترین داستان کوتاه این مجموعه است، داستان مردی‌‌‌ست که با انگشت ششم بی‌ناخن پایش ارتباطی خاص دارد و آن را وجه تمایز خودش با دیگران می‌داند. «مثل بعضی سیب‌‌‌زمینی‌‌‌ها یا خیارهای دوقلو، دیده‌‌‌اید که؟ گاهی یک سیب‌‌‌زمینی یا خیار کوچک پهلوشان هست اما با این تفاوت که آن خیار یا سیب‌‌‌زمینی هم، سیب‌‌‌زمینی است یا خیار». خوانش‌های متفاوتی از این رمان ارائه شده که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به رویکرد‌های معلولیت‌نگر و بدن‌‌‌محور اشاره کرد. دیگر داستان شاخص این مجموعه، «گرگ» نام دارد که در فضایی گوتیگ‌‌گونه می‌گذرد و به نظر می‌رسد دیگرانی را در زمان خود تحت تاثیر قرار داده؛ از جمله «محمد محمدعلی» در کتاب «دره هندآباد».

داستان‌های کوتاه «معصوم۱»، «معصوم۲»، «معصوم۳»، «معصوم۴» نیز که در این مجلد آمده‌اند، به نوبه‌‌‌ی خود ماندگار شده‌اند و هرکدام بسیاری را تحت تاثیر قرار داده است. ساختار‌های پیچیده و مضامین کم و بیش جنجالی و انتقادی، ویژگی اصلی این داستان‌ها هستند.

نوشتنِ «معصوم پنجم» یا «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» را در سال ۱۳۵۵ آغاز کرد. به نظر می‌رسد این رمان بسیار متاثر از آشنایی گلشیری با آثار «خورخه لوییس بورخس» نگاشته شده، اما «دکتر علی محمد موذنی» این رمان را متاثر از نثر و نگارش «تاریخ بیهقی» می‌داند که از جمله‌ی این تاثیرات می‌توان به استفاده از کلمات با بسامد بالا و به کار بردن جملات کوتاه عربی اشاره کرد. اعتقاد بر این است که رمان با توجه به پیچیدگی زبانی و گرته‌برداری‌هایی که از فارسی متون کهن داشته و همینطور غلط‌های فراوان چاپی در زمان خودش، نتوانست چندان با مخاطبانش ارتباط برقرار کند. اما خود گلشیری در جایی گفته: «من معصوم پنجم را برای پنج نفر نوشتم». انتشارات «نیلوفر» اخیرا نسخه‌ای سالم‌تر از این رمان را منتشر کرده است.

«بخدا من فاحشه نیستم» را که یک داستان کوتاه است، در همین سال در مجله‌‌‌ی «رودکی» منتشر می‌کند.

در این دوران فشار ساواک بر نویسندگان دوباره شدت می‌گیرد و آنان نیز سعی می‌کنند به نوبه‌ی خود ابتکار عمل را به دست بگیرند. پس در مهرماه ۱۳۵۶ با همکاری انستیتوی گوته، «ده شب شعر» برگزار می‌شود که به «شب‌های شعر گوته» مشهور شده‌ است. بسیاری این گردهمایی‌های فرهنگی و جمعی را جرقه‌ی روشن شدن آتش انقلاب ۵۷ ایران می‌دانند. هوشنگ گلشیری در این ده شب، دو سخنرانی دارد؛ یکی با عنوان «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» و یکی هم در آخرین شب و به عنوان سخنرانی پایانی.

شب قبل از سخنرانی گلشیری، «باقر مومنی» درباره‌ی سانسور سخنرانی کرده بود: «سانسور موجب جوانمرگی نویسندگان می‌شود» و ساواک پشت هم تهدید و خطاب کرده بود که دیگر در این مورد چیزی نشنویم. حالا گلشیری داشت درباره‌ی جوان‌مرگی در نثر معاصر فارسی حرف می‌زد؛ در ششمین شب شعر گوته. اما ناگهان درآمده بود که: «راستی یادم آمد آل احمد و ساعدی و این آخری‌ها شاملو را ممنوع‌القلم کرده‌‌‌اند. یعنی که نباید حتی اسمشان در رسانه‌های گروهی برده می‌شد. آخر مگر می‌شود آبروی فرهنگی را حذف کرد؟»

سوای این‌ها، این سخنرانی یکی از اولین نظریه‌پردازی‌ها درباره‌ی داستان‌نویسی ایران است و هر آنچه در آن هست، تا سال‌های سال به دست دیگران بازتولید شده و محتوایش را از شکلی به شکل دیگر بازگو کرده‌ایم. ابتدا با مرور تاریخ شروع می‌کند اما ساختار خطی ندارد. نظریه‌ی گلشیری یک لابیرنت است که مدام در نقطه‌ای از فرآیند خلاق تفکرش بیرون می‌آید و باز به خود فرومی‌رود. کاری که حتی دیگرانی که دست چپاول به این متن دراز کرده‌اند هرگز نتوانستند مانند خود او به روش فکری‌اش دست پیدا کنند. گلشیری در این متن به هیچ وجه تصلب فکری ندارد؛ سعی در جامع‌نگری دارد. همه‌ را بررسی می‌کند و آن‌هایی را هم که مد نظر نمی‌گیرد، بهشان اشاره می‌کند و علت می‌آورد: «من از شین پرتو، ابوالقاسم پرتو اعظم و نمی‌دانم مرحوم سعید نفیسی حرفی نمی‌زنم. برای اینکه خبری نیست. دشتی را هم گفتم که به کل داستان‌نویس نمی‌دانم یا  مستعان را که باید جای دیگری مطرحش کرد، در مقوله‌ی پاورقی‌نویسان مجلات که درخشان‌ترینشان هم اوست. زنده باشد. دیگران هم تجربه‌هایی دارند که اگر نمی‌داشتند ضرری به جایی نمی‌زد». اما شاید فقط در یک مورد شاهدیم که نقطه نظرات شخصی به کارش احتمالا آسیب جدی زده و همین جا هم اختلافات قدیمی هستند و می‌شود ردپای جدال کهنه را یافت: «روزگار دوزخی ایاز براهنی را نخوانده‌ام و ندارم».

او پس از مرور تاریخ نثر معاصر فارسی، آن را در پیوند با روند‌های تاریخی و اجتماعی‌اش بررسی و چنین نتایجی را که موجب جوانمرگی هستند، مطرح می‌‌‌کند: ۱_ توقف در مرحله‌ی انقلاب مشروطه ۲_ فقدان تداوم فرهنگی  ۳_ رابطه‌ی نویسنده و ممیزان ۴_ متفنن بودن ۵_کوچ‌های اضطراری یا اجباری ۶_ دوره‌ی فترت ترجمه.

در سخنرانی پایانی نیز چنین می‌گوید: «ما به شما قول می‌دهیم و سوگند به قلم، سوگند به باران، سوگند به شب و سوگند به صبح که محافظان شایسته‌ی قلم و اندیشه باشیم. ما قول می‌دهیم همه جا با شما باشیم. شما هم قول بدهید که کلام ما را به هر شهر و ده ببرید». و همین پیام بود که هزاران دانشجو و انقلابی را با ادبیات این شصت نویسنده و شاعر همراه کرد. بازخوانی این دو سخنرانی نشان می‌دهد گلشیری در این دوران تحت تاثیر تز‌های «گئورگ لوکاچ» نظریه‌‌‌پرداز مارکسیست قرار داشته است که در قیاس با نقطه نظرات او در «عروسک چینی من» و «معصوم چهارم»، آشکارا رادیکال‌‌‌تر و طبقاتی‌‌تر شده است.

او در بهمن‌ماه ۱۳۵۶ «جایزه‌ی فروغ فرخ‌زاد» را دریافت کرد و سپس به دلیل فشار‌های سازمان‌ امنیت، در قالب طرح بین‌المللی نویسندگی به آیوا در آمریکا رفت. پس از چند ماه با شکوفا شدن هنگامه‌ی انقلاب به ایران بازگشت و در همین سال (۱۳۵۷) با «فرزانه طاهری» مترجم و کارشناس ادبی ازدواج کرد. کمی بعد حکم اخراجش را از هنرهای زیبا دریافت می‌کند اما تدریس را رها نکرده و جلسات هفتگی و کارگاه‌های داستان‌نویسی در این دوران هسته‌های اولیه خود را حول گلشیری می‌سازند.

رمان «بره‌ی گمشده‌ی راعی» هم رمان دیگری است که در سال ۱۳۵۷ منتشر می‌شود. این رمان نگاهی انتقادی به زندگی روشنفکران است و در ادامه‌ی «بخدا من فاحشه نیستم»، قابل بررسی. قصه، داستان زندگی مرد مجردی است که در یک دبیرستان معلمی می‌کند و با روشنفکرانِ وازده معاشرتی دارد. «پرتو نوری‌علاء» در نقدی که روی این رمان نوشته، برخی از جنبه‌های انتقادی آن را چنین توصیف می‌کند: «در سراسرِ رمان، فضایی جریان دارد که روابط تحریف شده و پنهان آدمی را پُررنگ می‌کند (…) در تصاویری زنده، در نمایش صریح زندگی و خلقیات آنان در افشاء کردن آنچه پنهان است، تعهد خود را به ‌نسل خویش ادا کرده است. گلشیری شخصیت‌های رمانش را همچون آینه‌ای در برابر ما می‌گیرد و آرام و بی‌هیاهو، علیه سنت‌ها و خرافات می‌تازد.»

دهه‌‌‌ی پنجاه را می‌توان دوران ارتقاءِ گلشیری از یک داستان‌نویس موفق و مطرح به جایگاه یکی از برجسته‌ترین روشنفکران عرصه‌‌‌ی عمومی دانست. چراکه در آن زمان، کانون نویسندگان متنفذترین نهاد روشنفکران ایران بوده و گلشیری تقریبا در بیشتر ادوار انتخابات کانون، جزو اعضای اصلی. به طور مشخص از دوره‌‌‌ی چهارم (۱۳۵۸) تا نهمین دوره در سال ۱۳۷۸ (یک سال پیش از زمان مرگش)، گلشیری جزء دبیران اصلی کانون بوده است.

سال ۱۳۵۹، سال نگارش داستان «فتح‌نامه ‌مغان» است که جزو داستان‌های مرجع گلشیری و درباره‌‌‌ی نگاه او به انقلاب ارزیابی شده.

با آغاز دوران تازه و روی کار آمدن جمهوری اسلامی، در نبود مطبوعات روشنفکرانه، گلشیری در کنار «باقر پرهام»، «آذر نفیسی»، «عباس میلانی»، «دریابندری» و دیگران، گاهنامه‌ای با نام «نقد آگاه» را منتشر می‌کند که انتشار آن تا سال ۱۳۶۳ ادامه‌‌‌دار است. فشار‌های سیاسی دوران جنگ و محدودیت در تهیه‌‌‌ی کاغذ از عوامل مقطعی بودن فعالیت‌های مجلات و نشریات فرهنگی این دوره به شمار می‌آید.

بازنویسی و تحریر مجدد بسیاری از داستان‌های منتشرنشده‌ی گلشیری در این دوران انجام می‌گیرد تا آنکه در سال ۱۳۶۲ «جبه خانه» از این روند خلاق بیرون می‌آید.

این کتاب یک داستان بلند دارد به نام «جبه خانه» و سه داستان کوتاه دیگر به نام‌های «بخدا من فاحشه نیستم»، «بختک» و «سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ». برای اولین بار گلشیری در این کتاب، مشخصا شروع کرد به نقد محیط و محافل روشنفکری. ابتذال چنین فضاهایی که در داستان «بخدا من فاحشه نیستم» روایت می‌شود، سخت مورد نقد و سرزنش است.

داستان «جبه‌ خانه» هم قصه‌ی به دام افتادن یک پسر جوان در تله‌ی زن و شوهری بیمار و سادیست است. پرتو نوری‌علاء در نقدی روی این داستان آن را چندان قوی ارزیابی نکرده است: «داستانی که می‌توانست در عصر و زمانه‌‌‌ی ما نمایشی از یک زندگیِ غیرمتعارف باشد یا کابوسی در همه‌‌‌ی زمان‌ها و مکان‌ها به‌حساب آید، تبدیل به ‌نوشته‌ای بی ‌در‌ و ‌پیکر شد. گم‌‌‌شده در گذشته‌های دور و نزدیک، سرگشته در تواردِ خاطره‌‌‌های نامربوط، تجمع اطلاعات زائد، تحلیل ناقص و ناکافی از موقعیت‌های سیاسی و اجتماعیِ خاص و گرفتار در «تمثیل‌‌‌سازی‌های معمولی» با تأکیدی تحمیلی بر اروتیسمی غیرلازم».

«حدیث ماهیگیر و دیو» یک سال پس از آن و در سال ۱۳۶۳ منتشر می‌شود که نشان از گرایش گلشیری به جریان‌های پست‌مدرن در داستان‌‌‌نویسی دارد. این داستان بازنویسی انتقادی از قصه‌‌‌ی ماهیگیر و دیوِ «هزار و یک شب» است که گلشیری با نگاهی دیگر و تکنیک‌های مدرنیستی، آن را بازنویسی کرده. از جمله‌ کتاب‌هایی که در این سال نگارششان را آغاز می‌کند، «جن نامه» و «میر نوروزی ما» جزو شاخص‌ها است.

 گلشیری در سال ۱۳۶۴، همکاری با مجله‌‌‌ی «آدینه» را آغاز نمود و پس از آن با «دنیای سخن» نیز کارش را گسترش داد. گردآوری و تولید محتوای صفحات ادبی مفید برای ده شماره هم در ادامه‌‌‌ی همین روند قابل بررسی‌‌‌ست.

رمان بعدی گلشیری «در ولایت هوا» نام دارد که در سال ۱۳۷۰ و در سوئد منتشر می‌شود. این رمان مشخصا رگه‌هایی از طنز سیاه دارد و موضوع خرافه‌‌‌پرستی مردم عادی را دست‌مایه قرار داده.

در نهایت می‌توان با نگاهی اجمالی به کارنامه‌‌‌ی گلشیری در دهه‌‌‌ی شصت، آن را دهه‌ی کار مطبوعاتی و رسانه‌ای‌‌‌تر شدن او دانست. انتشار کتاب و آثار وی در خارج از مرز‌ها و سفرهایش به اروپا و برگزاری جلسات ادبی در آلمان، فرانسه و دیگر نقاط از جمله‌ فعالیت‌هایی است که به شهرت بیشتر او کمک شایانی کرد. «ناصر زراعتی» از شاگردان و دوستان گلشیری، احوال او را در دهه‌‌‌ی شصت چنین توصیف می‌کند: «گلشیری حتی مهمانی‌های معمولی را هم گاهی تبدیل می‌کرد به جلسه‌‌‌ی ادبی. حتی وقت‌هایی که به دلیل بمباران، مجبور می‌شدیم برویم شهرستان و شرایط واقعاً دشوار بود، باز گلشیری جلسه‌ای در همان شرایط دشوار راه می‌انداخت… از این‌ها گذشته، خود گلشیری با چند نفری جلسه‌‌‌ی حافظ‌خوانی داشت. با دوستان دیگر _مثل آقای عباس میلانی و خانم آذر نفیسی و… متون کهن را می‌خواندند».

دهه‌‌‌ی هفتاد اما با انتشار رمان «آینه‌های دردار» (۱۳۷۱) در نشر «تصویر» و هم‌‌‌زمان در آمریکا آغاز می‌شود. این کتاب یکی از جنجالی‌ترین آثار گلشیری است و می‌تواند نمادی برای نقطه‌ی اوج اختلاف‌نظرها میان او و اصلی‌ترین رقیبش، «رضا براهنی» قلمداد شود. قصه، سفرنامه‌‌‌ی‌ نویسنده‌ای میان‌سال به نام «ابراهیم» است به دور اروپا برای برگزاری جلسات ادبی و داستان‌خوانی که همراه است با ابراز نظراتی درباره‌ی بلوک شرق و همینطور جهان سرمایه‌داری و ایرانیان خارج‌نشین. ابراهیم در ادامه از طریق یادداشت‌هایی موفق به دیدار یار دوران کودکی‌اش، زنی به نام «صنم‌بانو» می‌شود.

رضا براهنی در نقدی روی این رمان نوشته بود: «بخش اول آینه‌های دردار، یعنی پیش از بار یافتن ابراهیم به حضور صنم بانو، مو به مو، بر اساس تعالیم ویکتور اشکلوفسکی و بر اساس نتایجی که او از مطالعه‌‌‌ی دقیق و توطئه تریسترام شندی اثر استرن در حدود ۷۵ سال پیش گرفته، نوشته شده است». از وقتی این نقد منتشر شده بود، «آینه‌های دردار» به تدریج از پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها برداشته می‌شد. یا اگر کتاب‌فروش در خط و خط بازی‌های ادبی طرف گلشیری بود، نمی‌توانست آن را به خواننده بفروشد.

وام‌‌‌گیری گلشیری از «تریستام شندی» جالب توجه است. به تعویق انداختن رویارویی در زمان خودش بسیار زیبا است. درست مانند «رازهای سرزمین من» و «آواز کشتگان». به لحاظ فرمی رمان دقیقی است و منفی یا مثبت بودنِ این که منبع الهام گلشیری متعلق به چند سال پیش است، به تلقی ما از مفهوم زمان بازمی‌گردد.

«آینه‌های دردار» را که امروز می‌خوانی می‌بینی چقدر در داستان‌های دیگران پخش شده بوده؛ «شبِ ممکن»، «عاشقیت در پاورقی»، «عطر فرانسوی»، « وای خواهیم ساد»، « باغ‌های شنی» و تا همین اواخر که «ابرو هلالی» مندنی پور منتشر شده، صنم بانو و ابراهیم تکثیر شده‌اند؛ به صد شکل مختلف. گلشیری بعد‌ها در جایی گفته است: «آقای براهنی با این نقد به زندگی شخصی من لطمه زدند». جدال‌های نویسندگی او اما محدود به تیر و تیرکشی با براهنی نبوده. اما واقعا دلیل این‌‌‌همه جنجال بر سر پایان‌بندی رمان گلشیری چیست؟ آیا گلشیری خودسانسوری کرده بوده؟ آیا گلشیری واقعیت را مخدوش کرده بوده؟ هیچ‌کدام. به نظر می‌رسد نگاه گلشیری و نقد تند او بر ابتذال طبقه‌ی غالب اقتصادی خارج نشین یکی از اصلی‌ترین دلایل پس‌‌‌زده‌ شدن این رمان از سوی طبقه‌ی متوسط و گروه‌های آسوده‌ی اجتماعی‌‌‌ست.

از جمله دیگر داستان‌های گلشیری که محصول این سال‌ها هستند، «گنج‌نامه» و «حریف شب‌های تار» را می‌توان نام برد که اولی ادای دینی به خورخه بورخس و مترجمش «احمد میرعلایی» است و در دومی، بنا بر نظر «عبدالعلی دستغیب»، «باز سخن از خودکشی و مرگ و تنهایی است».

ادامه‌ی دهه‌‌‌ی هفتاد، تثبیت جایگاه گلشیری به عنوان مدرس داستان‌ و داستان‌نویسی است و وقتی که شاگردانش هم موفق به انتشار آثارشان می‌شوند؛ «محمد تقوی»، «شهریار مندنی‌پور»، «حسین سناپور»، «یارعلی پورمقدم» و «جواد پویان» از جمله شاگردان گلشیری در این دوره هستند که تا امروز درحال نوشتن و انتشار کارهایشان دیده می‌شوند.

«دست تاریک، دست روشن» آخرین مجموعه داستان گلشیری است که در سال ۱۳۷۴ منتشر می‌شود و مجددا زبان‌ورزی‌های «معصوم پنجم» را به یاد می‌آورد؛ البته آهنگین‌تر و قابل فهم‌تر. تا پیش از این، یعنی حد فاصل

«معصوم پنجم» و این کتاب، گلشیری کم و بیش با زبانی ساده‌‌‌تر می‌نوشت. داستانِ «خانه روشنان» از این کتاب، روایت کاتب و شاعری است که در حال تلاش برای بقا و خلق هستند. تاثیر رمان نو فرانسوی در این داستان به زیبایی نشسته و پیش‌بردن داستان به کمک توصیف و تصویر کردن اشیاء یکی از وجوه متمایزکننده‌‌‌ی این داستان است. «خانه‌ روشنان» در کنار «فتح‌نامه‌ مغان» و احتمالا یکی دوتای دیگر، جزو داستان‌هایی از این نویسنده هستند که با ضمیر «ما» روایت می‌شوند و هویت این ما تا انتهای داستان مبهم باقی می‌ماند.

 علاوه ‌بر این کتاب، گلشیری در همین سال «در ستایش شعر سکوت» را منتشر کرد که یک اثر تحلیلی در خصوص شعر و شاعری بود.

در همین روزها است که گلشیری آپارتمانی را در همجواری منزل مسکونی‌اش واقع در شهرک اکباتان اجاره کرده بوده و در آنجا کار روی برخی آثار به انجام نرسیده را از سر می‌گیرد. یک سال بعد، به دعوت بنیاد «هاینریش بل» به واسطه‌‌‌ی یک بورس نه ماهه به آلمان می‌رود که سوغات این سفر اتمام «جن ‌نامه» است. این رمان شرح آویختن و تمسک‌ جستنِ آدم‌هایی به خرافات و عوالم خفیه و احضار ارواح و مانند آن است که از نسلی تا نسلی دیگر ادامه دارد. موضوعی که شاید به نظر چندان جدی به نظرمان نرسد اما نفود چنین عقایدی در میان گروه‌های خاصی از مردم، هنوز برجا و حیرت‌‌‌آور و تاسف‌‌‌انگیز است.

نویسنده‌ی «جن‌نامه» در همین سال و بابت مجموعه‌ی فعالیت‌هایش در جریان یک دور اروپاگردی و برگزاری جلسات و نشست‌های ادبی، موفق به کسب بورس «هلمن/همت» می‌شود.

«لیلیان هلمن» و «دشیل همت» دو تن از نویسندگان معرکه‌ی آمریکایی بودند که در جریان مک‌کارتیسم لطمات دردناکی از دستگاه امنیتی آمریکا به دلیل ظن همکاری با کمونیسم خوردند. علاوه ‌بر این بورس، یک جایزه‌ی ادبی دیگری هم به نام «همت» وجود دارد که به نویسندگان رمان جنایی سیاه و کارآگاهی داده می‌شود. «هلمن‌/همت» اما یک کمک‌هزینه یا بورس پولی است که از سوی یک نهاد ناظر بر حقوق بشر و به نویسندگانی داده می‌شود که از نبود کافی آزادی بیان ضربه خورده‌اند. نگاهی به فهرست دریافت‌‌‌‌کنندگان این جایزه نشان می‌دهد که تقریبا هیچ نویسنده‌‌‌ی اهل آمریکای شمالی و اروپا جزو دریافت‌‌‌کنندگان آن نیستند و اکثریت فهرست را نویسندگانی از آفریقا، خاورمیانه و آسیای شرقی می‌سازند. مبلغ این جایزه از ۱۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ دلار متغیر است.

انتشار جن‌نامه و کسب هلمن/همت کم و بیش همزمان می‌شود با رفت‌‌‌وآمد‌ها برای از سر گرفته شدن فعالیت‌های کانون نویسندگان. این پیگیری‌ها با اتفاقاتی که به قتل‌های زنجیره‌ای معروف شده‌اند به پایان می‌رسد. «محمد مختاری» از جمله‌ نویسندگانی است که در سال ۱۳۷۷ به قتل می‌رسد و گلشیری یکی از سخنرانان مزار این چهره‌ی فرهنگی و ادبی است: «شعار ندید»؛ گلشیری از حاضرین سر خاک محمد مختاری می‌خواهد.

دستش را با قاطعیت بالا می‌آورد که «شعار ندید. چون این نمایش نیست. گفتگو است، هرچند بیشتر به یک تک‌گویی تک‌نفره تبدیلش کرده‌اند.» او از مسئولین می‌خواهد تا قاتلین، شب‌زدگان و مرتجعان را دستگیر کنند. این خواسته‌ی جمعی اوست. هوشنگ گلشیری خواسته‌ای شخصی ندارد: «مگر بنا نیست برای جامعه‌ی مدنی و آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم».

چرا می‌خواهد قربانی‌اش کنند؟ شاید چون تاب نگاه کردن در چشم‌های «سیاوش»، «سهراب»، «مریم»، «نازنین» و «سیما» را ندارد. حالا مرگ از هر زمان دیگری به این جماعت نزدیک‌تر شده است؛ جماعت نویسندگان. به تک‌تکشان و درست عین یک فیلم ترسناک، بیننده نمی‌داند نفر بعدی کیست. و گلشیری می‌گوید: «نوبت من بود، به هر صورت…» از خداوند پاک، خداوند زیبا، خداوند گفتگو، پچ‌پچه و خشم می‌خواهد تا انتقامشان را از شب‌زدگان بگیرد. و در آخر می‌گوید: «ببخشید».

در فاصله‌ی کوتاهی روند قتل‌ها متوقف شد و پس از آن هرگز چنین اتفاقاتی در ایران برای نویسندگان نیفتاد. هرچند جامعه هیچ‌وقت نتوانست پاسخ دقیقا روشنی بگیرد که چه گروه بانفوذی اقدام به چنین اعمالی کرده است یا اگر این پاسخ وجود دارد، من نتوانستم آن را از خلال بی‌شمار اخبار و روایت و خاطره در این خصوص پیدا کنم. «صفدر تقی‌زاده» از احوال گلشیری در آن ایام چنین تصویری به دست می‌دهد: «در اوج آن روزهای دهشتناک و وقایع زنجیره‌ای نیمه شبی به خانه‌ی ما تلفن کرد. سخت نگران و بی‌قرار بود. گفت که از سیمین بهبهانی و یکی از اهالی قلم که با هم در جلسه‌ای بوده‌اند و در پایان جلسه با هم از آنجا خارج شده‌اند، خبری نیست. هرچه به منزل سیمین بهبهانی تلفن می‌کنیم، جوابی نمی‌شنویم. همسر آن اهل قلم هم سخت نگران است (…) با این همه، قُرص و بی‌باک بود و گمان نکنم باقی شب را، مثل من به ضرب قرص خواب، خوابیده باشد. سرش برای این کارها درد می‌کرد».

گذشته از تمام این‌ها، هوشنگ‌ گلشیری در این سال‌ها به پشتوانه‌ی حضور پررنگ مطبوعاتی از جمله در مجله‌‌‌ی «کارنامه» و همکاری با برخی ناشرین ادبیات داستانی در قالب کارگزاری ادبی، یعنی پیشنهاد کتاب‌ داستان بابت انتشار و برگزاری مداوم جلسات و کلاس‌های آموزشی، به کنایه «پدرخوانده» لقب گرفته بود. برخی از اظهارات خود او نیز در دامن زدن به این حواشی موثر بودند؛ مثلا در مصاحبه‌ای که «با میترا شجاعی» انجام شده، می‌گوید: «من خودم را ولی فقیه ادبیات می‌دانم». در جای دیگری خود را «نهنگ آب خرد داستان‌نویسی ایران» ملقب می‌کند و خلاصه به نظر می‌رسد بابت تحصیل آن اتوریته‌ی ادبی، چندان که باید خرسند بوده است.

اما اعتراض‌هایی هم در همان موقع نسبت به این روند و اتوریته انجام می‌گیرد ازجمله به دست «فیروز زنوزی جلالی»؛ او در این رابطه در جایی گفته است: «استاد! شما فکر می‌کنید که واقعاً پدرخوانده‌‌‌ی ادبیات داستانی ایران هستید؟ آقا! خیر! خیلی‌ها هستند که در اینجا بدون اینکه از شما آموحته باشند و یا شما را قبول داشته باشند، دستشان را روی قلبشان گذاشته‌‌‌اند و می‌‌‌نویسند و می‌‌‌نویسند».

در سال ۱۳۷۸، یک سال پیش از آن مننژیت مرگ‌بار، مجموعه‌ای از نقد‌ و نظرات ادبی‌اش را در کتابی با عنوان

«باغ در باغ» منتشر کرد. از جمله‌ بحث انگیز‌ترین انتقاد‌های گلشیری، متوجه «احمد محمود» و «محمود دولت آبادی» است. به نظر می‌رسد انتقاد‌های گلشیری بیشتر متوجه تکنیک روایت توصیفی است که او به کنایه آن را رئالیسم سوسیالیستی می‌نامید. در همین ایام، موفق به دریافت «جایزه‌ی صلح اریش ماریا رمارک» شد. ماریا رمارک نویسنده‌ی درجه یک آلمانی بود که شاهکارش «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» نام داشت. «آدونیس»، «محمود درویش» و «هنینگ‌ مایکل» از دیگر نویسندگانی هستند که موفق به کسب این جایزه‌‌‌ شده‌اند. مبلغ این جایزه، در آن زمان مانند امروز و معادل ۲۵۰۰۰ یورو است.

چندی پس از درگذشت، سنگ قبر گلشیری در امام‌زاده طاهر کرج به دست نا‌معلومی تخریب شد و درست دو سال بعد، در سال ۱۳۸۱، «حسین نوش آذر»، نویسنده و منتقد خارج‌نشین، در یک سخنرانی از گلشیری به عنوانِ «عامل اشتقاق داخل و خارج» و «علت بیشتر اختلافات درون کانون نویسندگان» نام برد.

در سال ۱۳۸۰ مجموعه‌‌‌ی کاملی از داستان‌های کوتاه گلشیری در یک مجلد قطور با عنوان «نیمه‌‌‌‌ی تاریک ماه» به همت انتشارات نیلوفر و کوشش همسرش فرزانه طاهری منتشر شد. در مقدمه‌‌‌ی این کتاب آمده است: «او مشغله‌های داستان‌نویسی خود را در طول سال‌های مختلف نویسندگی‌ به شش دسته تقسیم می‌کند: ۱_ مشغله‌‌‌ی واقعیت و خیال ۲_ مشغله‌‌‌ی سیاست ۳_ مشغله‌‌‌ی گذشته و گذشتگان ۴_ مشغله‌‌‌ی ابزار شناخت بودن ادبیات ۵_ مشغله‌‌‌ی زبان ۶ _ مشغله‌‌‌ی ساختار داستان.» از دیگر آثار گلشیری که اخیرا با سر و شکل مطلوبی منتشر شده‌اند، «جدال نقش با نقاش» است که اثری پژوهشی درباره‌‌‌ی آثار سیمین دانشور است و آن را هم انتشارات نیلوفر در سال ۱۳۹۲ روانه بازار کرده.

همچنین ببینید

بیایید حرف بزنیم

ادبیات به اسطوره‌سازی و قدسی سازی و قدیس پروری نیاز ندارد. از نیازِ نداشته هم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *