خانه / روایت / خراب‌تر زمن و بهتر از تو بسیار است…

خراب‌تر زمن و بهتر از تو بسیار است…

سال‌های آشنایی‌ام را با این موجود هزار معنا مرور می‌کنم. از سه سالگی شروع شد. همان زمانی که با مامان به روستا می‌رفتم. مامان معلم نهضت سواد آموزی بود. آن موقع‌ها انگار در سیاره‌ی دیگری بودیم. نه ماهِ سال برف و باران و سرما بود. شش ماه با مامان در روستا می‌ماندیم و سعید و بابا هم در شهر بودند. زمان برگشتنمان شده بود. کولاک و جاده بسته شده بود. بامعلم‌های دیگر مسیری را تا رسیدن به مینی‌بوس، پیاده راهی شدیم. دست مامان از ساک و وسایل پر بود. خسته شد. من را از بغلش پایین گذاشت. یکی از معلم‌های مرد آمد و بغلم کرد. اعتراضم زود بلند شد. بوی سیگار می‌داد. حرفم معلم مرد را سرخ و مامان را شرمنده‌ی زبان درازی دخترش کرد. خنده‌ی بقیه که بلند شد این را خودم هم فهمیدم.
بزرگ شدم. در خانه‌ی عمه ساکت نشسته بودم. تِمِ دیفالت آب و هوایی خانه‌ی عمه بوی سیگار بود. همه‌چیز خانه‌شان بوی سیگار می‌داد. زل زده بودم به عینک و ورقه امتحانی بچه‌ها و شوهرعمه‌ی ریز نقش که کنار بخاری بود. چشمم در رفت و آمد بود بین زیرسیگاری پر از ته مانده سیگار که از آن فاصله نمی‌توانستم ته سیگارهای داخلش را بشمارم، روی استکان نعلبکی با ته مانده‌ی چای غلیظ و چشمان بهت زده‌ی شوهرعمه به نگاه‌های کنجکاوانه‌ی من، بین رنگ تیره‌ی چهره‌اش و سر تاسش و لوله‌ی بخاری و دیوار و سقف بالای سرش که دقیقا در همان نقطه‌ای که او نشسته، سیاه شده بود. حالا فهمیده بودم چرا شوهرعمه و بابا آبشان در یک جوی نمی‌رود.
آقا محمد‌ولی معلم ریاضی بود. چشم‌های سبزش او را در شمار آدم‌های خوش‌چهره می‌آورد. آرام، مهربان، کم گوی ولی گزیده‌گوی بود. قدبلندی داشت و همیشه با کت و شلوار می‌چرخید. سیگار کم می‌کشید؛ ولی می‌کشید. خودش و سیگارش بو نداشتند. بیرون خانه سیگارش را دود می‌کرد. خاله همیشه می‌گفت: «قراره ترک کنه». قرارش عملی شد، اما خیلی طول کشید. آن روزها در مدرسه حتی اگر نسیمی فقط بوی سیگار را به محوطه مدرسه می‌آورد، حکم یک خط قرمز پررنگ، یک سرِ بریده، یک گناه نابخشودنی و یک اتفاق وحشتناک را داشت. آن موجودِ بدبو و گاهن بی‌بوی آدم بزرگ‌های اتفاقا معلم، می‌توانست از عرش به فرششان بیاورد.
در دانشگاه اما وضع برعکس شد. از فرش آدم‌ها را به عرش می‌برد. کنار کتاب و قلم و نسکافه و موهای فرفری و سبیل‌ها خوب جاباز کرده بود. هرچقدر سیگاری‌تر، باسوادتر، منورالفکرتر، جذاب‌تر و در کل آدم‌تر بودند. ولی هنوز بوی بد می‌داد. خودش و آدم‌هایش. بویی که از شش سالگی‌ام توی ذهنم گیر کرده بود. با عطرها و رنگ‌ها و لطافت‌ها ترکیب شده بود. دلبری هم می‌کرد، ولی هنوز بویش همان بود. بوی لباس معلم مردِ همکار مامان را می‌داد.
سیگار به همین جایگاهش راضی نشد. کم‌کم جیب مانتو و جیب کناری کوله‌های دانشجویی را هم خرید؛ جای شکلات‌های کاکائویی آقا حمزه را، مسئول بوفه‌ی دانشگاه.
زمان خواستگاری شد و یکی از سوال‌های بابا از داماد همین بود. خیلی جدی پرسید: «شما خودت، پدرت، برادرت که سیگاری نیستید؟» آن روزها سیگار را با جعبه‌ای که تصویر قلب سیاه و رگ‌های از هم دریده داشت می‌فروختند. داماد، خودش، پدرش و برادرش سیگار نبودند. بابا از این تفاهم راضی بود.
اما از اقوام دیگر او نپرسیده بود. دایی خدا بیامرزِ داماد همین یک ماه پیش ریه‌هایش به خاطر سیگار از کار افتاد. ۴۸ ساعته با سرفه‌های خونی به کما رفت و بعد هم تمام. سیگار حالا فقط بوی بد نمی‌داد. خنجر از رو بسته بود. ولی باز هم جایگاهش محفوظ بود؛ خانه‌ دایی در مراسم ختم به فضایی مرکب از بو، دود و گرمای سیگار و سیاهی تبدیل شده بود. خیلی‌ها اشک می‌ریختند و دود از سیگارشان بلند می‌شد.
این روزها کنار سیگار خیلی موجودات دودزای دیگر خودنمایی می‌کنند. موجوداتی همه کِشنده که بدون تعارف و در کمترین زمان می‌کُشند. با این که بهتر از او بسیار شده، ولی همچنان این موجود، طرفدار دارد. حالا با گونه‌ی بیگانه‌اش و کنار عطرتلخ، معنایی از جوانی، تشخص، رفاه، جذابیت و غرور می‌آفریند.
این آخری‌ها همراه و همدم عاشق شده است. کنار مو و ریش بلند و با همان بوی بدش. می‌گویند: «مرد جای گریه‌اش سیگار می‌خواهد فقط». نمی‌دانم چطور سریع معنای مردِ همین چند وقت قبل، مردی که «گریه می‌کرد و کوه غصه می‌خورد» را تغییر داد.
جایش از جیب کنار کوله‌ها هم تغییر کرد. تبدیل شد به شارژ باتری آدم‌ها برای فکر کردن، نوشتن و آرام شدن.
بعد این‌همه سال از حضور و هم نشینی‌اش با شب‌های امتحان و چای و نسکافه و موی فرفری و مانتو و ریه و خون و مرگ و عشق و نویسندگی و تفکر برای آدم‌هایش، برای من هنوز بوی بد می‌دهد، بوی تند همان روزِ سردِ سه سالگی.

همچنین ببینید

سیگارهای سیاسی

هر چیز در ایرانِ امروز ما گرفتار مناسبات دولتی است. سیگار هم گاورمنتی است؛ هیچ …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *