خانه / روایت / دروغی که باورش کردیم

دروغی که باورش کردیم

سیگار خیلی به سینما مدیون است؛ به عکاسی هم همین‌طور. سینما به سیگار جاذبۀ دروغین داد. لای انگشت هر ستاره نخ سیگاری گذاشت تا خیال کنیم بخشی از درخشش سوپراستارها به خاطر سیگاری است که دود می‌کنند. زن بود سیگار می‌کشید، مرد بود سیگار می‌کشید، بلوند بود سیگار می‌کشید، موهای مشکی داشت سیگار می‌کشید، عاشق می‌شد سیگار می‌کشید، فارغ می‌شد سیگار می‌کشید، سر همۀ قرارهای عاشقانه سیگار می‌کشیدند، سر قرارهای سیاسی هم سیگار می‌کشیدند. شاد بودند می‌کشیدند، غصه داشتند می‌کشیدند. مشهور بودند سیگار می‌کشیدند، گمنام بودند سیگار می‌کشیدند تا مشهور شوند. نویسنده‌ها سیگار می‌کشیدند؛ شاعران؟ بدون تردید. نقاش‌ها سیگار می‌کشیدند، پیانیست‌ها حتی وقتی پشت پیانوهایشان نشسته بودند، انگار از پشت همۀ فکرهای فلسفی فیلسوف‌ها هم دود سیگار بلند می‌شد. دیگر هیچ‌وقت، هیچ‌کس نتوانست بوگارت را در رستوران شلوغ کازابلانکا یا جان وین را جلوی پیشخوان بار، یا عضلات قوی و منقبض صورت ایستوود را زیر کلاه بزرگ گاوچرانی بدون سیگار برگ به خاطر بیاورد. عکاس‌ها فیگور هنرمندان را وقتی ثبت می‌کردند که سیگار می‌کشیدند، مصاحبۀ نقاش‌ها، موزیسین‌ها، فیلسوف‌ها، در کاغذ سیگار بسته شد و لابه‌لای دود غلیظ استودیوها به خورد چشم‌های ما رفت، در سرِ ما رفت. کم‌کم به نظر می‌رسید که سیگار هم مثل عینک داستان رسول پرویزی «یک چیز متجدد مآبی است» و برای بعضی همین‌طور هم شد. آدم‌هایی را هم می‌شناسم مثل پسرک که وقتی خویی نوشت: «خوبی زنی بود که بوی سیگار می‌داد…»، نخوانده باورش کردند. آخر فرنگیس هم بوی سیگار می‌داد. وقتی تعطیلات تابستان با شوهر و چهار تا دختر قد و نیم قد و تنها پسرش می‌آمدند. دو لنگه موی بافته‌اش را می‌انداخت روی بازوهای برنزه‌اش که زیر آفتاب سخاوتمند جنوب برشته‌شده بودند. روی پله‌های سیمانی می‌نشست. یک پایش را از صندل چوبی‌اش درمی‌آورد و روی موزاییک‌های شسته می‌گذاشت که بخار داغ را در خنکای عصرگاهی تابستان به هوا پس می‌دادند. سیگارش را می‌گذاشت روی چوب سیگار بلندش و به‌جای اینکه لای انگشت بگذاردش، مثل مچ‌دستی که بخواهی محکم نگهش داری تا نترسی یا کمتر بترسی توی مشت می‌گرفت و خیال می‌کردی به‌جای چوب سیگار به ته مشت خودش پک می‌زند. سیگار کشیدنش شبیه هیچ زنی نبود. شبیه هیچ مردی هم نبود. پسرک شیفته‌اش بود. هر وقت می‌آمدند مدام پشت و پسله‌های حیاط می‌پلکید تا فرنگیس ببیندش. فرنگیس نگاهش می‌کرد. شوهرش را صدا می‌زد پسرک را با قباد خودش ببرد بازار برای جفتشان لباس‌های نو و اندازه بخرد. می‌گفت: «یعنی چه که کفش و لباس بزرگ‌تر می‌خرید؟ مرده‌شور خریدتان را ببرد که بچه‌ها را مثل دلقک‌های سیرک می‌کند». دیگر کسی اعتراض نمی‌کرد.

شوهرش می‌پرسید: «فرنگی! کراوات هم بخرم؟»

فرنگیس روی پیراهن‌های همرنگشان، کراوات می‌بست و برای هر دو پوشت می‌گذاشت. با کت‌وشلوارهای عین هم شبیه دوقلوها می‌شدند؛ فقط وقتی شیطنت چشم‌های پسرک و صورت زخم‌وزیلی‌اش را کنار پوست صاف و سفید و نخراشیدۀ قباد و یک جفت چشم و ابروی زیبا که ارث مادری‌اش بود می‌گذاشتی، خیال می‌کردی از این عکس‌های فتوشاپی است که صورت یکی‌شان را روی تن یک نفر دیگر چسبانده‌اند. پسرک کنار فرنگیس می‌نشست، دود سیگارش را به سینه می‌کشید و مهربانی و لبخندش را بااقتداری که هیچ‌کس نمی‌توانست به آن نه بگوید در خاطره‌اش نگه می‌داشت تا وقتی فرنگی در همان جوانی مرد و همه بچه‌هایش بی‌مادر شدند، یادش بماند و به‌محض اینکه سبیل‌هایش سبز شدند و اولین عربده‌های نوجوانانه‌اش را تجربه کرد، برود از بقالی سر کوچه اولین نخ وینستون‌اش را بخرد و به آن خو بگیرد و بعد همۀ عکس‌های آلبوم سربازی‌اش پر شود از فیگورهای سینمایی که در اغلب آن‌ها آرنجش را گذاشته روی میزی و سیگار لای انگشت‌هایش برای ابد نیم‌سوز مانده است. حالا هر بار می‌رود روی بالکن سیگار بکشد، به دخترش نگاه می‌کند که از روی شیطنت توتون سیگار را بو می‌کشد و با تهدید می‌گوید: «نکش! اگر بکشی منم می‌کشما».

بابا می‌خندد. می‌داند از بوی توتون و تنباکو خوشم می‌آید؛ اما این را هم می‌داند که وقتی سیگارش را یواشکی برداشتم و در ده دوازده‌سالگی‌ام اولین و آخرین پُک توی حلقم شکست و به سرفه افتادم، به خودم گفتم: «دروغ است.» فکر کردم تا وقتی نسوخته می‌شود دوستش داشت؛ وقتی دود می‌شود چیز مزخرفی است. دروغی است که باورش کرده باشم. بااین‌حال، هر وقت توتون سیگارش را بو می‌کنم تصویر عمه فرنگیسِ بابا، مثل بخار یا مِهی که کم‌کم شکل و شمایل آدمی به خودش بگیرد، در سرم شکل می‌گیرد و به‌جای همۀ شاعران جهان به خودم می‌گویم: «خوبی فقط خاطره‌ای است که بوی زندگی می‌دهد؛ با سیگار و بدون سیگارش فرقی نمی‌کند.»

همچنین ببینید

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم …

۵ نظرات

  1. چقدر خوب بود خانم آروان عزیز. پر از تصویر و بو!

  2. این یکی به دل نشست

  3. خانم آروان عزیزم. خط بطلان کشیدن بر روی تمام تصویرهای زیبایی که از عملی” نازیبا” ترسیم شده بود… درکار شما مشهود است. خط به خط روایت نشان میداد نویسنده منتقد تفکری غلط است که توسط بسیاری تائید میشود.
    اما نمیدانم چرا با وجود تمام تصویرپردازی ها و پرداخت فوق العاده تان به جزئیات، منتظر چیزی بیش از ارائه مستقیم یک شیوه نگرش متفاوت بودم. به هرروی بسیار لذت بردم از سفرکردن به فضای آشنا و صمیمی نوشتار شما.
    گردهمیشگی شما

  4. درود بر شما خانوم آروان عزیز
    حرفتان، حرف دل بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *